𝗘𝘃𝗶𝗺𝗶𝘇🪞"
الذهاب إلى القناة على Telegram
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
267
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-47 أيام
+1730 أيام
أرشيف المشاركات
267
“Dayımın kuzuları”
باریش با ضربههای کوچیک به بازوها و صورت مامانش سعی میکرد بیدارش کنه، اما وقتی دید تلاشش بینتیجهست تصمیم گرفت خودش را روی تخت بیندازد.
با پریدن باریش روی تخت، فادیمه با وحشت چشمهایش را باز کرد و به باریش زل زد؛ اما چون نور آفتاب از پشت پنجره توی صورتش میخورد، چشمهایش را ریز کرد تا اذیت نشه و با همان صدای خوابآلود گفت:
+ چه خبره؟
_ اوف مامان، بالاخره بیدار شدی! پاشو، مگه امروز قرار نبود بریم پیش ببعیهای داییم؟ پاشو دیگه، من میخوام برم با کاورما بازی کنم.
(کاورما = گوشت قلقلی)
ایسو که صدای باریش را شنید وارد اتاق شد، به چهارچوب در تکیه داد و خطاب به باریش گفت:
_ پسرم اون کاورما نیست، اون تروماست.
_ بابا اون ترومای توئه، ولی کاورمای من و داییمه!
ایسو با حرف باریش خندهاش گرفت. به سمتش رفت و دستهایش را بالا گرفت:
_ عه، اینطور؟ پس قلقلک داره میاد که باریش رو کاورما کنه!
باریش وسط خندههاش میگفت:
_ بابا… بسه… ولم کن!
فادیمه با اشتیاق به منظرهی روبهرو خیره شد؛ یکی مردی بود که عاشقش بود و دیگری پسرش که خودش به دنیا آورده بود و از وجود خودش بود.
برای این قاب، برای این دو نفر، کل زندگیش که هیچ… حتی جونش را هم میداد.
ایسو وقتی دید صورت باریش از خنده قرمز شده، تصمیم گرفت دیگر قلقلکش ندهد. همینطور که باریش را بغل میکرد رو به فادیمه گفت:
_ خانومم پاشو، صبحونه درست کردم. بخوریم بعدش این ببعی رو ببریم پیش دوستش.
بعد صورتش را به طرف باریش برگرداند و با انگشت اشاره یک ضربه به نوک بینیاش زد:
_ مگه نه؟
_ مامان، بابا راست میگه. پاشو دیگه مامان.
+ باشه پسرم، شما برین، من الان میام.
فادیمه از اتاق بیرون رفت، دست و صورتش را شست و خشک کرد.
وقتی به سمت آشپزخانه قدم برداشت، دهانش باز ماند و با صدایی پر از شوق گفت:
+ وای ایسو! خیلی قشنگ میز رو چیدین. کی وقت کردین اینا رو درست کنین؟
به جای ایسو، باریش جواب داد:
_ از ساعت شیش صبح!
فادیمه باریش را از روی زمین بلند کرد، بغلش کرد و یک بوس روی لپش گذاشت:
_ اوییی قربونتون برم! از ساعت شیش صبح بیدار شدین برای من صبحونه حاضر کردین؟
باریش را زمین گذاشت و ایسو را بغل کرد و لپش را بوسید:
_ خیلی ممنونم.
ایسو همینطور که فادیمه را بغل کرده بود، سرش را نزدیک گوشش برد و زمزمه کرد:
_ من از جای دیگه انتظار داشتم ببوسی… ولی بگذریم.
فادیمه تکخندهای کرد و از بغلش بیرون آمد و رو به ایسو و باریش گفت:
_ واقعاً خیلی ممنونم.
باریش که روی صندلی ایستاده بود رو به مامانش گفت:
_ مامان جونم، اتفاقاً ما باید از تو تشکر کنیم.
مامان، مرسی که منو و بابام رو تحمل میکنی!
همان لحظه صدای خندهی ایسو و فادیمه بلند شد. فادیمه رو به پسرش کرد:
_ پسرم، اگه این زبون تو نبود، تو چیکار میکردی؟
و یک بوس روی سرش گذاشت.
ایسو صندلی را برای فادیمه عقب کشید:
_ بفرمایید خانومم.
+ ممنون.
.............................
_ باریش باباجون، بیا دیگه.
_ وایسا بابا، بذار بانی رو بردارم میام.
باریش آمد و میخواست سوار ماشین شود، اما زورش به دستگیرهی در نمیرسید. وقتی ایسو دید پسرش نمیتواند در را باز کند، از ماشین پیاده شد:
_ وایسا باباجون.
ایسو در ماشین را برایش باز کرد، کمربندش را بست و به سمت کوچاری حرکت کردند.
.......................
+ ایسو، تو نمیای؟
_ نه خانومم، شما برین. من باید برم کارخونه. سلامم رو به داداش عادلم برسون.
باریش، تو هم سلامم رو به تروما برسون.
_ بابا، اسمش تروما نیست! اسمش کاورماست. چند بار باید بگم؟
_ باشه کاورما… سلامم رو بهش برسون. مراقب مامانت باش، باشه؟
_ باشه بابا، تو راحت باش.
(با لحن لاتی گفت)
ایسو و فادیمه که سعی میکردند خندهشان را کنترل کنند، همزمان با اخمهای الکی گفتند:
_ پسرم این چه مدل حرف زدنه؟
اما نتوانستند خندهشان را نگه دارند و هر سه نفر با هم خندیدند.
بعد از خداحافظی با ایسو، به سمت آغل عادل قدم برداشتند تا کاورما را بردارند و به سمت عمارت کوچاری بروند.
267
درسته تو این داستان هم ایسو مظلومه و هم فادیمه اما ما بخوایم چه قبول بکنیم یا نه ایسو کار اشتباهی کرد شما فرض کنید النی رو پس میگرفتن بعد اینا واقعا ازدواج میکردن (فادیمه هم از این قضیه به شدت ذوق زده بود جوری که حتی با اکچا هم درمورد حنابندون حرف زده بود😭) اینجور هم که دیدیم ایسو فعلا قصد گفتن راز رو نداشت با اینکه میدونست اما فقط هر از چندگاهی وقتی بهش یه نفر تلنگر میزد یادش میومد و میترسید و دوباره از یادش میرفت (اینم متوجه شدم که ایسو یه جور هایی تو زمان حال زندگی میکنه یعنی منتظره حالا اون اتفاق عه بیفته بعدا درمورد راهحلش فکر کنه) حالا این قضیه کش پیدا میکرد اینا زندگیشون رو شروع میکردن با این دروغ بزرگ ایسو خب خیلی بد میشد ایسو یه لحظه فکر نکرد که آقا زن من که به من گفته رازی بین ما نباشه و اینکه تازه عاشقم هم شده وقتی بفهمه من این همه میدونستم سکوت کردم چه حالی میشه اونم فادیمه که به قول خودش سخته عاشقش شد درسته ترسید از دستش بده اما با این دروغ چقدر میتونست تحمل کنه بلاخره یه روز لو میرفت که یا اصلا لو نمیرفت با عذاب وجدانش چیکار میکرد تازشم ایسو گفته بود من نمیخوام رو دروغ خونه بسازم اما خب متضادش درومد چون ترسیده بود اما کارش درست نبود با اینکه چارهای هم نداشت
درباره فادیمه هم درست رفتارش تند بود ولی اولن فادیمه کوچاری همیشه تند بوده ما شاید اینقدر به فادیمه عاشق عادت کرده بودیم که یادمون رفت فادیمه سابق خیلی خشن بود بعدش برای کسی که تا بحال تو زندگیش به غیر از داداشش به کسی اعتماد نداشت برای اولین بار به یه مرد دیگه اونم از نوع دشمنش اعتماد کرد و عاشقش شد و دقیقا از جایی که فکرش هم نمیکرد ضربه خورد و خب خیلیی سنگینه و معلومه ریاکشنش خیلی باید تند باشه اونم برای کسی که خیلی دوستش داری خب دوزش بالاتر هم میره اون قسمت که تو پمپ بنزین میفهمه وقتی ایسو از زمین بلندش میکنه داره باهاش حرف میزنه اگه دقت کنین اصلا حرف ایسو نمیشنوه و هنوز تو افکارش درگیر عه و سرش رو تکون میداد مثل اینکه هی با خودش میگفت نه نه ایسو اینکار رو نمیکنهه و خب شاید حتی با خودش فکر کرده که ایسو این همه مدت فریبش داد و خیلیی چیزا دیگه
267
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهارمظریفه که انگار تازه یادش اومده بود ، رو به ما گفت: ــ ایسو...ایسو کجاست؟! سر ایسو چه بلایی آوردین...؟! - داداششه...داداشش تو اتاق عمله...حداقل بزارید داداششو ببینه! چیزی نگفتم. فقط بهش خیره بودم و سعی میکردم جلویِ ریختنِ اشک هام رو بگیرم . داداشم به جای من من جواب داد: + ایسو...نیست! ــ یعنی چی؟ + داخل انبار بوده...انبار آتیش گرفته و...هیچ اثری از نیست! ظریفه...جلوی پای داداشم زمین افتاد و بلند شروع به گریه کردن کرد... برای ایسو گریه میکرد؟! نگاهی به من انداخت با دیدنم که بدون هیچ واکنشی همونجوری وایساده بودم گفت: - فادیمه...گفتما بهت...شوهرتو از دست دادی..! مثل همهی فورتونا ها... بعد بلند شد و سمتم اومد. همزمان که اشکاش میریختن با صدای عصبی داد زد: - همش بهخاطرِ توعه! ایسو به خاطر محافظت از تو اومد کوچاری...تو پسرمو هم از من و هم از خودت گرفتی..! - شوهرِ تو ، پسرِ من...! بدون اینکه حرفی بزنم فقط دندونم رو روی لبام و چشمام رو روی هم فشار دادم. داداشم دستشو دور شونم انداخت و با چشاش بهم اشاره زد. بعد همزمان ، من به سمت آلینا و داداشم سمت زنداداشم رفت. + آلینا..؟! جلوی اتاق عمل توی راهرو راه میرفت و اشکاش گلوله گلوله روی صورتش میریختن. با دیدنم قدم هاش تند تر شدن و خودشو توی بغلم انداخت که موهاش رو نوازش کردم. - فادیمه! + چیشد؟! از بغلم بیرون اومد و همینطور که سعی میکرد اشکاش رو پاک کنه شروع به صحبت کرد: - به زور با پرستار صحبت کردم..- با دیدن تختی که اوروچ روش بود و از اتاق عمل بیرون میومد ، النی سمت تختش دویید. همزمان زنداداشم و ظریفه هم کنارش رفتن. برای بار چندم...ناخودآگاه ، تصویرِ ایسو جلوی چشمام جون گرفت. ”تو منو سوزوندی” ”تو” ”منو” ”سوزوندی” با سردردی که سراغم اومد ، سرمو به طرفین تکون دادم که تصویر از جلوی چشمام کنار بره. با کنار رفتنش ، داداشم رو جلوی چشمم دیدم. با غم نگاهم کرد و دستشو زیر چشمم کشید. اشکام ریخته بودن... + داداش..؟ فقط دستش رو روی موهام کشید و سرم رو به سینهش تکیه داد. با دیدن آلینا و اسمه که سمتمون میومدن ، از آغوشش بیرون اومدم. + زنداداش...چیشد؟! - فعلا که بیهوشه... آلینا نفس عمیقی کشید و گفت: + فعلا همراه نمیزارن داخل...ولی منو به عنوان دکتر...یعنی..احتمالا میپذیرن! شما برید خونه...من میمونم! داداشم با ابروهای بالا رفته نفسش رو بیرون داد و ناچار سرش رو تکون داد. زنداداشم هم نگران دستی روی موهاش کشید. - دخترم...ما نمیخوابیم...خب؟! باهامون در تماس باش.. آلینا با خستگی سری تکون داد. اونم روزِ سختی داشت... درست روزِ عروسی پدر و مادری که بعد ۲۰ سال بهشون رسیده بود ، کسی که دوسش داره به این حال افتاده بود... نزدیکش رفتم و با لبخند موهاش رو نوازش کردم. + بهت زنگ میزنم...حواست به خودت باشه...باشه؟! با لبخندِ زورکی سری تکون داد که از بیمارستان بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم. سرم رو به شیشه تکیه دادم و تا به رسیدن به خونه ، چشمام رو روی هم گذاشتم. با صدا زدن های داداشم ، به خودم اومدم. - فادیمه؟! - رسیدیم! از ماشین پیاده شدم و جلوتر از داداشم و زنداداشم راهی خونه شدم . بعد از عوض کردن لباسم با لباس خواب ، آبی به صورتم زدم . وارد اتاق داداشم و زنداداشم شدم و خودم رو روی تخت انداختم. طبق عادتی که داشتم ، سمت جایی که ایسو میخوابید برگشتم. کنارِ تخت ، رویِ زمین... هیچوقت کنارم روی تخت نخوابید... به زور لبهام بالا اومدن و با چونهی لرزون ، لبخندی زدم. اشکام ریخته بودن... برای چند لحظه فقط به جاش خیره بودم و نمیدونم چیشد که خوابم برد... - با صدای جیغ هایی که توی خواب میکشیدم بیدار شدم. چند ثانیه ، دستم رو روی گلوم گذاشتم که راه نفس کشیدنم باز بشه... چشمام رو بستم و سعی کردم خوابی که دیده بودم رو فراموش کنم. من... لباسِ عروس... اسلحه... ایسو... کتوشلوار... من...بهش تیر زدم؟! با پاهای لرزون بلند شدم و سمت آشپزخونه رفتم. همهجا تاریک بود و فقط نور چراغی که از بیرونِ پنجره میافتاد ، آشپزخونه رو روشن کرده بود. با دستایی که میلرزیدن ، توی لیوان آب ریختم و یک نفس سر کشیدم. تصویرِ ایسویی که سوخته بود و ایسویی که تیر خورده بود از جلوی چشمام کنار نمیرفت... به سختی راهِ نفس کشیدنم باز شد و تونستم نفسم رو بیرون بدم. دستام رو به کابینت تکیه دادم و در حالی که اشکام میریختن ، سرم رو خم کردم . سرم گیج میرفت.. با احساس تکون خوردنِ چیزی بیرون از خونه ، سرم رو به زور بالا گرفتم. چشمهایِ آبی؟! ایسو...؟! با چیزی که جلوی چشمام دیدم ، لیوان رو روی کابینت گذاشتم و با سرگیجه و پاهایی که میلرزیدن سمتِ در خونه دوییدم... درو باز کردم و بدون اینکه کفش هام رو درست بپوشم ، کمی جلوتر رفتم.
267
بنیم مظلوم ایسوم🫠😭
ولی فادیمه هم حق داره
سخت به عشقشون اعتراف کردن
چون سخت عاشق شدن مخصوصا فادیمه
وقتی هم سخت عاشق شده حداقل انتظار نداشت اینطور ضربه بخوره
267
خب راجب ایسفاد آره میشه همچین چیزی رو در نظر گرفت؛
حتی توی سکانس اخر هم ایسو میگه ”دوست داشتنِ من انقد سخت بود که وقتی منو دوست داشتی ، نخواستم از دست بدمت”
از طرفی هم دیدیم که چقدر سخت به عشقشون اعتراف کردن خصوصا از طرفِ فادیمه .
حالا من یه چیزی هم خونده بودم که
دورانی که فادیمه به عشقش اعتراف کرد ایسو نگفت چون نمیخواست وقتی بعد مدت ها یکنفر اونجوری دوسش داره از دستش بده ،
دورانِ قبل عاشقیشون هم که میدونید فادیمه همش میخواست ایسو رو دست بندازه ، پس نگفتنِ ایسو هم خب حق بود چون فادیمه میدویید میرفت به عادیل میگفت و حالا همونطور که اوروچ از خانوادهش محافظت کرد ایسو هم کرد و نگفت...
”اگه فادیمه میگفت ایسدیلمون خراب میشد😔-”
267
https://t.me/Evimizz1/4143
منم واقعا بخاطر حرفاشون بهشون حق میدم
سخته واقعا قبول اما بخاطر رفتار های فادیمه اصلا.
درسته که اعتمادش شکسته اما وقتی میدونه ایسو واسش میمیره و فقط بخاطر این که داداشش آسیب نبینه و فادیمه رو از دست نده این کارا رو کرد
رفتار فادیمه نمیگم حق نبودا اما قبول کنین زیاده روی بود خیلیم
همه دیدیم چقدر سخت عشقشون رو بهم گفتن
داستان بقیه زوج ها با ایسفاد فرق میکنه.
اسدیل: عادل باباش و از دست داده و اهل کوچاریه و نقش پر رنگ تو این دشمنی(از لحاظ این که پسر عمر دیگه) اما اسمه فقط یکی از اون آدمای عادی روستا فورتونا بوده، تو این دشمنی نبوده از هیچ لحاظ
النی هم بخاطر اینکه شریف نمیخواست خون کوچاری کنارش باشه از اسمه گرفت فک میکنم
و بخاطر این که اولین آدما بودن که عاشق روستای دشمن شدن
تو داستان اسدیل بقیه نقش داشتن که سخت بهم رسیدن
اورل: اوروچ پسر مهمت و یکی از مهم ترین آسیب دیده های این دشمنی
النی دختر عادل یعنی نوه عمر
اینا قابلیت عاشق شدن رو دارن
اما ایسفاد جفتشون یتیمن بخاطر این دشمنی فادیمه باباشو مامانشو بخاطر این دشمنی از دست داد ایسو هم باباشو
تو داستان اینا خودشون نقش داشتن که سخت بهم رسیدن چرا؟ چون بچه های دشمنن
نمیدونم منظورم رو فهمیدین یانه😂
ببخشید زیاد شد💘
دلم پر بود😅🫂
