Âme Littéraire
الذهاب إلى القناة على Telegram
اینجا ممدو میشناسین https://t.me/HarfChatBot?start=cbd177d652de
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
1 615
المشتركون
-6724 ساعات
-1477 أيام
+1 34330 أيام
أرشيف المشاركات
1 595
خون در زمین فرو نرفت. روی زمین پخش شد. از زیر هر سنگ جوشید و جوشید و به راه افتاد. هر کس آن را میدید میفهمید جایی بیگناهی را کشتهاند.
#سوگ_سیاوش #شاهرخ_مسکوب
1 595
گر نبودم اهل دلتنگی ولی یاد تو میکردم
نبودم اهل بیخوابی ولی تا صبح بیدارم
ز هر جایی گذر کردم که فرجامش شما باشی
به بن بستی رساندی ام که راه خویش گم کردم
دو دستم سخت کوشیدند که دستانت ز بر گیرند
ولی دستان بی رحمت گریزانه گذر کردند
غریبان آمدند تا لحظه ها را یار ما باشند
برای دست رد بر سینه شان نامت قسم کردم
سفر کردم به راهی دور تا از فرط تنهایی رها گردم
غمت پشت سرم گفتا بگذار همسفر گردم
غمت کهنه شده حالا و شربی ناب من دارم
بیا از خود بنوشانم که من طاقت نمی آرم
دلم گرم هوایت بود و حالا بی نفس هستم
بیا و در هوای خود مروح ساز دستانم
پریشانم،گریزانم و هر آنی هوای گریه را دارم
بیا از بند خاموشی و تنهایی رها دارم
بیا که خنده ای از تو برای این جهان کافیست
تو بنگر به حالاتم برای مرگ،غم کافیست
دگرگونی تمامم را به بند خویشتن بسته
نگاهم کن نگاه تو به قلبم نقش ها بسته
شما رستای رستایی به قلبم سر بزن گاهی
بیا مجذوب کن جانم که اتمام دهد راهی
بیا مقصد نمایم باش قطبت میشوم هر روز
بیا و آسمانم باش محوت میشوم هر روز
هر از گاهی صدایم کن با لحن غزل خوانت
مرا بشناس و همدم شو نشو درگیر تنهایی
زمستان اوج دلتنگی،بهارم بی تو خشکیده
ولی جسم تو در دنیای تاریکم درخشیده
رستا عجبی/
