ar
Feedback
‍ 𝖦𝗅𝖺𝗌𝗌𝖱𝖾𝖿𝗅𝖾𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌

‍ 𝖦𝗅𝖺𝗌𝗌𝖱𝖾𝖿𝗅𝖾𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌

الذهاب إلى القناة على Telegram

𝖤𝗅𝗅𝖾 é𝗍𝖺𝗂𝗍 𝗆𝗈𝗇 𝐆𝐨𝐥𝐝𝐞𝐧 𝐁𝐫𝐨𝐰𝐧. › 𝖳𝗂𝗄𝖳𝗈𝗄 : @‍g‍l‍ass.reflections ‍› 𝖨𝗇𝗌𝗍𝖺𝗀𝗋𝖺𝗆: @‍g‍l4‍ssreflections._ ♍ . 𝖲𝗁𝖾/𝖧𝖾𝗋 . 𝖨𝖭𝖥𝖩-𝖠 . 𝖧𝗎𝗆𝖺𝗇𝗂𝗍𝗂𝖾𝗌

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
215
المشتركون
+124 ساعات
-47 أيام
-430 أيام
أرشيف المشاركات
۹۰ درصد کلاس هم تورك بودن

کلا همه کاره داشتیم تو کلاس

ورزشکار دادیم هنرمند داریم خیاط داریم نوازنده داریم

بد نبود یه نفر کتاب دستمو دید سکوت بره ها چون معلم داشت حرف میزد من غرق درش بودم اومد گفت چیه منم گفتم هنیبال برو ببین 💋

مدرسه خوش گذشت؟

همگي موفق باشید.

وقتی آدم می‌فهمه پشت هر تصویر و هر انتخابی چه فکری بوده، بعضی قسمت‌ها معنای متفاوتی پیدا می‌کنن.. فکر می‌کنم چیزی که برای من بیشتر از همه قابل توجه بود اینه که شما احساس رو مستقیماً توضیح ندادید و گذاشتید مخاطب خودش از بین تصاویر و جمله‌ها بهش برسه، شاید به همین دلیل بود که من هم موقع خوندنش برداشت خودم رو داشتم و بعد از توضیحات شما متوجه شدم بعضی چیزها دقیقاً با چیزی که در ذهن شما بوده هم‌جهته.. در کل، فکر می‌کنم شعر وقتی ارزشمندتر می‌شه که فقط برای خودِ نویسنده معنا نداشته باشه و هر مخاطب بتونه چیزی از خودش داخلش پیدا کنه.

ممنونم که فقط شعر رو نخوندید؛ چیزي که پشتش بود رو هم دیدید.

اما اینکه شما تونستین دقیقاً همون لایه‌اي رو ببینین که قصد داشتم پشت کلمات پنهونش کنم، براي من واقعاً ارزشمند بود.

حتي اون بلاتکلیفي میونِ امید و پذیرفتنِ پایان هم کاملاً عمدي بود؛ چون خودِ احساس، براي من هنوز به یك پاسخ قطعي نرسیده، یا هنوز امید داره.

پاییز، برگ‌ها، کوچه و غبار براي من صرفاً تصویرسازي نبودن – حتي با اینکه من حرف هامو به طرز تصویرسازي در ذهنم بیان میکنم و هرروز خدا درحال شبیه‌سازي مسائل زندگیمم؛ هرکدومشون بخشي از چیزی بودن که نمیخواستم مستقیم به زبون بیارم.

راستش چیزي که بیشتر از خودِ تعریفت براي من جالب بود، این بود که تقریباً تموم چیزهایي که گفتين، همون چیزهایي بودن که حین نوشتن در ذهنم میگذشتن؛ فقط شاید خودم نتونسته بودم به این وضوح بهشون نگاه کنم.

راستش شعر شما برای من بیشتر از اینکه صرفاً یک شعر درباره‌ی دلتنگی و انتظار باشه، روایت یک خاطره‌ست که هنوز از بین نرفته.. چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد اینه که احساسات رو خیلی مستقیم بیان نکردید و اجازه دادید تصویرهایی مثل پاییز، برگ، کوچه و غبار خودشون اون حس رو منتقل کنن. تضاد بین «پاییز» و «بهار» هم به نظرم خیلی خوب شکل گرفته؛ مخصوصاً جایی که پاییزِ امسال دیگه مثل سال قبل نیست و هر برگ تبدیل به یادآور یک دیدار شده.. از طرفی اینکه در شعر هیچ‌وقت مطمئن نیستید چیزی از گذشته برمی‌گرده یا نه باعث شده حسش واقعی‌تر باشه؛ نه امید اغراق‌شده‌ای وجود داره و نه یک ناامیدی قطعی به نظرم همین بلاتکلیفی، یکی از نقاط قوت شعر شماست.. شعر شما برای من بیشتر از زیباییِ کلمات، حسِ یک چیزی رو داشت که تمام شده، اما هنوز کاملاً از زندگیِ آدم خارج نشده و فکر می‌کنم همین باعث شده بعد از خوندنش چند تا از مصرع‌ها توی ذهن بمونه.

حقیقتا از این نوع شعر هام زیاد راضي نیستم. به نظرم باید تبدیل شم به فرزندِ فردوسي و از اصطلاحات قشنگ تري استفاده کنم.

پاییز آمد و دل باز شد گرفتارِ انتظار همان فصلِ خیس و خاموش، همان کوچه، همان غبار سال پیش، برگ‌ریزانش بهاري داشت در خاطر ولي ا
پاییز آمد و دل باز شد گرفتارِ انتظار همان فصلِ خیس و خاموش، همان کوچه، همان غبار سال پیش، برگ‌ریزانش بهاري داشت در خاطر ولي امسال هر برگش شده آیینهٔ دیدار نه نامي مانده بر لب، نه نشاني در میانِ راه فقط گاهي دلِ خاموش مي‌گیرد هواي یار نمي‌دانم هنوز آن سوي این شب، نوري هست یا نه که شاید مانده باشد شعله‌اي پنهان پسِ دیوار گر چیزي زِ آن روزِ قدیمي مانده باشد باز کاش دستي برگرداندش، نه از سرِ اجبار که بعضي فصل‌ها مي‌روند، اما خاطراتشان نه کاش این پاییز هم پایان نباشد؛ باشد آغازِ دیدار
ساعت ۲۲:۳۵ – ۳۱ شهریورماه ۱۴۰۵

امشب اما هنوز میتونم چند ساعت بیشتر در آخرین حاشیهٔ تابستون بمونم؛ میون خاطره‌هایي که هنوز بوي گرما میدن و آینده‌اي که چهره‌اش برام ناآشناست. عجیبه که آدم گاهي براي چیزي که خودش منتظرش بوده هم دلتنگ میشه؛ نه از اومدنش، بلکه از بهایي که اومدنش براي رفتنِ گذشته داره. کمتر از دو ساعت مونده و من میونِ آنچه بود و آنچه قراره باشه معلقم؛ با اندکي دلتنگي، اندکي اضطراب، و شاید اندکي امید. فردا که برسه، فصل عوض شده؛ اما مسئله فقط پاییز نیست. گمان میکنم از فردا، بخشي از زندگیم وارد مرحله‌اي میشه که دیگه نمیتونم همه‌چیزو با همون چشم‌هاي چند ماه پیش تماشا کنم.