ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

Ikigai

Ikigai

الذهاب إلى القناة على Telegram

‌. Yeongyu’s 5 a.m. secret 💭: @takemyha1fbot , @drreamonsan

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
286
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+17 أيام
+1330 أيام
أرشيف المشاركات
شرط اپ چپتر بعدی ۴۰+ ریکت

[愛をくれたのに、なぜ]:    first chapter ; frist part
مغز پسر، با شنیدن کلمه ‘آشنا’ باتلاق بزرگی از خاطرات را به راه انداخت. اشک در چشمانش حلقه زد و بغض لبانش را لرزاند. نباید از او میگفت.
 put your opinion: @takemyha1fbot

sticker.webp0.00 KB

    : partone ;

you give me love, why? چوی بومگیو، پسری که با رویای درخشیدن، زادگاهش دگو را ترک کرد و قدم به سئول گذاشت. اما گاهی مسیر رسیدن
   you give me love, why?
چوی بومگیو، پسری که با رویای درخشیدن، زادگاهش دگو را ترک کرد و قدم به سئول گذاشت. اما گاهی مسیر رسیدن به رؤیاها، آدم را به جایی می‌رساند که هیچ‌وقت انتظارش را نداشته است. عشق، بزرگ‌ترین اتفاق زندگی او شد؛ عشقی که آرام‌آرام همه‌چیز را از او گرفت؛ از آرزوهایش گرفته تا جسم، امید و حتی میل به زندگی. حالا تنها چیزی که از آن پسرِ پر از رؤیا باقی مانده، قلبی است که هنوز برای همان عشقِ دست‌نیافتنی می‌تپد.
💭: characters | @takemyha1fbot

sticker.webp0.00 KB

photo content
+1

sticker.webp0.00 KB

بیاین بومگیوئیسم اگر از نوشته‌ای خوشتون میاد یا نویسنده‌اید حتما تو انونش برام لینک بزارید بخونم و اسپم کنم:(

sticker.webp0.00 KB

photo content
+1

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

🤩 : ایـن پیـام رو داخل چنل هاتون فور کنید تا من براساس وایب خودتون و چنلتون بگم بوی چه پرفیومی میدین. Check 😁

sticker.webp0.00 KB

      a letter from your “?”
همه‌چیز درست مثل یکی از همان کلیشه‌های عاشقانه‌ای آغاز شد که در کتاب‌های محبوبت می‌خواندی و با ذوق برایم تعریف میکردی. وقتی اولین بار نگاهت به نگاهم گره خورد؛ همان یک‌بار برای به زانو درآوردن تمام من کافی بود. هنوز هم نمی‌دانم در آن دو گوی تاریک چه جادویی نهفته بود که با هر بار دیدنت، جهانم برای چند ثانیه از چرخیدن بازمی‌ماند. قلب بی‌نوایم همان روز اول رسوایی بپا کرد. آن‌قدر بی‌تابانه به سینه‌ام کوبید که گمان کردم می‌خواهد دیوار‌های تنم را بشکافد و خود را پیش پایت تسلیم کند. انگار از همان ابتدا تصمیم گرفته بود راز مرا فریاد بزند و به آدم و عالم خبر دهد که من، بی‌هیچ راه گریزی، اسیر چشمان تو شده‌ام. حال که فکر می‌کنم، شاید قلبم چیزی می‌دانست که من نمی‌دانستم. شاید از همان روزهای نخست سرنوشت را خوانده بود. می‌دانست روزی خواهد رسید که در حسرت برق همان چشم‌ها شب را به صبح برسانم. می‌دانست قرار است جای خالی تو در تمام گوشه‌های زندگی‌ام ریشه بدواند و دلتنگی، آهسته و بی‌رحم، در استخوان‌هایم لانه کند. می‌دانست روزی خواهد رسید که از فرط اشتیاق دیدنت، به معجزه دل ببندم. که برای یک نگاه دیگر، یک لبخند دیگر، حتی برای شنیدن دوباره صدای نفس‌هایت، به خدایانی ایمان بیاورم که هرگز باورشان نداشتم. و چه تلخ که حق با او بود. حالا من مانده‌ام و جهانی که تو در آن نیستی؛ و آتش عشقی که حتی بی‌تو نیز به خاموشی نگرایید.

🤩
         🤩

sticker.webp0.00 KB

photo content
+1

sticker.webp0.00 KB