لحظه هایِ آبی
الذهاب إلى القناة على Telegram
402
المشتركون
+124 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
+930 أيام
أرشيف المشاركات
برای خودم یه آرزو دارم اینکه هیچ وقت یه مدت طولانی بیکار نباشم یعنی بیکاریم فقط در حدی باشه که زنده بمونم آمین.
امروز سالگرد ساریناس
و هرچه بیشتر این دختر رو نگاه میکنم بیشتر حس رها رو ازش میگیرم 😭😭💚
جفتشون حس رهایی و آزادی میدادن🍃
مطمئنم اون دنیا بهترین رفیقای هم شدن😭
Repost from پریچهره
همهچیز یک نمایش است. ما نشستهایم و آسمان را میبینیم. ستارهها نقش امید را بازی میکنند. درختها نقش سکوت را بازی میکنند. همهچیز یک نمایش است. عشق نمایشیست برای دیدن رنگها و کشیدن رنجها. به من بگو، آیا من را در میان برگها میبینی؟ گلگون شدهام. میسوزم. اما نه، ندیدی. امید را نه، ولی ستاره را دیدی. سکوت را نه، ولی درخت را شنیدی.
... این رنج کشیدن را دوست دارم. مثل چشیدن گردِ طلاییِ آفتابست برای روزی شکوفه دادن. گرچه در این روزها نزدیکست که بمیرم. بوی نزدیک شدن مرگی دوباره را احساس میکنم. هر پاییز میمیرم و هر بهار زنده میشوم. ولی با باز کردن هر انار متولد خواهم شد و با خوردن هر دانه روز دیگری برای زندگی دارم.
غیر از خانوادت که بهت میگفتن متین کسی بهت نمیگفت متین همه بهت میگفتن مهرداد نیستی ولی الان همه بهت میگن مهرداد عزیزم،عزیز آبی من،عزیز به قتل رسیده ی من چطور عمرت فقط و فقط ۲۷ سال بود؟چطور باور کنم اینو؟مثل یه خواب کوتاه بودی مهرداد انگار اومده بودی فقط نشون بدی چقدر یه انسان وطن پرست میتونه باشه به منی که ترسیده بودم اومدی اینو نشون بدی و بری و من موندم حالا و این درد و غم که کاش ۴ سال قبل نمیترسیدم کاش به اندازه ی تو شجاع بودم و عاشق مردمم حس میکنم عقب افتادم ازت مهرداد!بهت قول میدم سالگردت کولاک کنم قول میدم،ببخش منو...
از همه ی ممبرات یا اونایی که دارن میبینن میخوام به یاد مهرداد باشن تو هر کار خوبی که میکنن هر بار میرن به پرنده ها یا حیوونا کمک کنن هر بار به سالمندان کمک میکنن یا میرن بازدیدشون مخصوصا هر وقت به بچه ها کمک میکنن!به یادش خوبی مهربونی رفاقت معرفت رو یاد بگیرن یاد بگیرن یاد بگیرن خراب کردن آسونه اون چیزی که به مراتب سخت تره ساختنه هر وقت تو جمع دوستاشون بودن یادشون باشه زندگی خیلی کوتاهه یادشون باشه این و به همه یاد بدن به هر کس که میشناسن و میشناسی
از وقتی رفتی یه روزم نبوده بهت فکر نکنم حتی یه روز به اینکه چقدر چقدر و چقدر دوست داشتی زندگی بسازی چقدر تو دوره زمونه ای که آدم بودن کمیاب بود تو آدمیت داشتی به اینکه چقدر زندگی ازت گرفتن تو توی بیمارستانی رفتی که خودت ساخته بودی عاشق گل رز سفید بودی ولی با خون خودت اون گل رز دیگه سفید نیست و قرمزه دلم میخواد همه بخاطر روح پاکت یاد بگیرن ازت مهربونی رو از همه میخوام هر وقت میخوان به حیوونا آب بدن یا کمکشون کنن به بچه ها به هر چی هر چی توی این دنیا حتی شده درخت کاری یاد تو باشن و بخاطرت اینکارو کنن راستی برای من خیلی دعا کن و خیلی به فکرم باش بدون تو خیلی خیلی آشفته ام!
نمیدونم چجوری بگم که چقدررررر رافینیا رو دوست دارم اصلا دوست داشتن چیه عاشقشم میپرستمش💘💘💘💘💘💘💘💘💘💘💘
