𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭
الذهاب إلى القناة على Telegram
330
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+87 أيام
+7830 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from 𝑶𝑹𝑬𝑳 𝑻𝑨𝒀𝑭𝑨• 𝓕𝓾𝓻𝓽𝓾𝓷𝓪 𝓚𝓸𝔂𝓾࿐
خاله و ساینا و مهدیه عزیزم مرسی که کمکم کردین برای سکانسا ها قسمت اسدیلش رو من زدم شاید جز بهترین ادیتام نباشه به دلایلی خوب نتونستم روش کار کنم ولی میخوام به تو تقدیمش کنم مرسی🩵🫂
Repost from 𝑶𝑹𝑬𝑳 𝑻𝑨𝒀𝑭𝑨• 𝓕𝓾𝓻𝓽𝓾𝓷𝓪 𝓚𝓸𝔂𝓾࿐
Adil: Sevdiğin kıza kavuşmak istemiyor musun? Oruç: Zor?. Adil: zor. Oruç: Ama sen yirmi yıl dayanabildin. O kadar da zor değilmiş demek ki.
#edit #orel@orelfurtuna 🌗✨
کمی به جلو خم شد.
اولاش: میدونی وقتی حرف میزنی آدمها گوش میدن؟
دنیز چشمهاش رو باز کرد.
اولاش: من کمکت میکنم. از هیچی نترس.
دنیز: تو قراره اونجا باشی؟
اولاش: معلومه که هستم.
وقتی گفت قراره اونجا باشه خیالش راحت شد. کادیکوی از ذهنش گذشت. اون شب. اون انبار تاریک. صدای قدمهایی که نزدیک میشد و دست اولاش که میون اون همه ترس دستش رو گرفته بود. «نمیتونم نباشم. بهم اعتماد کن. خواهش میکنم». دنیز بدون اینکه سوال کنه دنبالش رفته بود. دستی آروم روی دستش نشست. دنیز پلک زد. دست اولاش بود. همون حس دوباره برگشت. امنیت؟ اولاش منتظر موند تا نگاهش کنه. دنیز آروم سر بلند کرد.
اولاش: سه بار صدات کردم.
دنیز: نشنیدم.
آروم دستش رو کنار کشید. اولاش نگاهی به دستش کرد.
اولاش: گفتم نترس. کمتر فکر کن.
مکث.
اولاش: میتونی.
به بشقابش اشاره کرد.
اولاش: غذاتو بخور دختر. سرد شد.
دنیز: تو هم.
چند دقیقهای سکوت شد.
اولاش: کاری که داشتی انجام..
دنیز: آره.
اولاش ابروش کمی بالا رفت. دنیز فهمید زیادی سریع جواب داده.
دنیز: میخواستم یه بسته ارسال کنم.
اولاش انگار منتظر بود ادامهای داشته باشه. نداشت.
اولاش: خوبه.
دنیز نگاهش رو پایین انداخت و با غذاش بازی کرد. دلش نمیخواست بهش چیزی بگه. اسم فرستندهای وجود نداشت. نمیخواست دوباره به خاطرش وارد دردسر بشه. فکر میکرد ممکنه این بار واقعا بلایی سرش بیاد یهو دو تا دستش رو روی میز کوبید. اولاش از جا پرید. بلند شد و سمتش اومد. دستش رو پشت دنیز گذاشت و کمی خم شد.
اولاش: چی شد؟
دنیز هنوز چشمهاش بسته بود. زیر لب گفت.
دنیز: کاکتوس منم داره گل میده.
سکوت. اولاش چند ثانیه نگاهش کرد. دنیز چشمهاش رو باز کرد.
دنیز: یعنی..
بهم نگاه کردن.
دنیز: اونم داره گل میده.
اولاش چند لحظه فکر کرد. دنبال جواب گشت.
اولاش: خب..
دنیز: خب؟
اولاش لبخند زد.
اولاش: خیلی خوبه.
دنیز اخم کرد.
دنیز: چرا میخندی؟
اولاش: فکر کردم اتفاقی افتاده.
دنیز: اتفاقی افتاده.
اولاش: چه اتفاقی؟
دنیز نگاهش کرد. اولاش دوباره خندید.
دنیز: بابام میگفت وقتی کاکتوس گل میده..
اولاش نگاهش کرد. دنیز نوشیدنیش رو سر کشید.
دنیز: هیچی.
اولاش: وقتی چی؟
دنیز: ولش کن.
خونه سونر
بوراک: از این به بعد باید با خودت داشته باشیش.
آوا: چی؟
بوراک یه قدم جلو اومد.
بوراک: هر جا میری.
آوا: دیوونه شدی؟ هرگز قرار نیست هر جا میرم با خودم تفنگ راه برم.
بوراک: قرار نیست باهاش راه بری فقط قراره وقتی لازم شد داشته باشیش.
آوا به تفنگ نگاه کرد.
بوراک: چون نمیذاری من همیشه کنارت باشم ممکنه مجبور شی خودت از خودت مراقبت کنی.
اسلحه رو کمی تو دست آوا جابهجا کرد.
بوراک: اگه بلد نیستی یادت میدم.
آوا نفس عمیقی کشید.
بوراک: کی وقت داری؟
آوا: برای آموزش یا برای دیدن همدیگه؟
بوراک چند ثانیه نگاهش کرد.
بوراک: هر دو.
آوا: آخر هفته.
بوراک سر تکون داد. دستش رو جلو آورد.
بوراک: بده من.
آوا اسلحه رو به سمتش گرفت.
بوراک: کیفت رو باز کن.
آوا کیفش رو باز کرد. بوراک ضامن رو بررسی کرد و مطمئن شد تو وضعیت امنه. آروم داخل کیف گذاشت.
بوراک: اینطوری.
آوا آب دهنش رو قورت داد و کیف رو روی شونهاش انداخت.
آوا: من میرم دفترم.
کف دستاش رو بهم مالوند.
آوا: باید برسونمت دادگستری؟
بوراک: نه.
مکث.
بوراک: فقط مراقب خودت باش.
آوا: تو هم همینطور.
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 39
اولاش: خسته نباشی. فکر کردم شاید منصرف شدی.
دنیز: دیر کردم؟
اولاش لبخند کمرنگی زد.
اولاش: یه کم.
دنیز به ساعتش نگاه کرد.
دنیز: سه دقیقه.
اولاش شونه بالا انداخت.
اولاش: آره ولی فدای سرت.
دنیز: منتظر بودی؟
اولاش: قرار بود با هم بریم نه؟
دنیز: آره.
اولاش از کنار در فاصله گرفت.
اولاش: پس بریم؟
دستش رو سمت در خروجی برد و در رو باز کرد. دنیز ممنونی گفت و از کنارش رد شد. اولاش پشت سرش خارج شد. چند قدم اول رو در سکوت راه رفتن. دنیز زیرچشمی نگاهش کرد. به ماشین رسیدن.
اولاش: چیزی شده؟
دنیز دستگیره ماشین رو گرفت.
دنیز: چی؟
اولاش: انگار میخوای چیزی بگی.
دنیز دستگیره ماشین رو فشار داد. دست اولاش روی دستش نشست.دستگیره رو کشید و در ماشین رو باز کرد. دنیز نگاهش کرد. سوار شد. اولاش در رو بست. نفس عمیقی کشید و سمت راننده رفت. ماشین رو روشن کرد. دنده رو عوض کرد.
اولاش: دوباره یواشکی نگاه میکنی.
دنیز فورا برگشت.
دنیز: نه.
اولاش: درسته.
دنیز اخم کرد.
دنیز: خیلی از خودراضی شدی.
اولاش: شاید.
دنیز: شاید؟
اولاش: آره. یکی امروز صبح گفت بامزهام.
دنیز ابرو بالا انداخت. اولاش راه افتاد.
دنیز: هنوزم ناراحتی؟
اولاش: بابت چی؟
دنیز: اینکه گفتم عاشقت میشم.
اولاش دستش روی فرمون محکم شد. فشار پاش روی گاز بیشتر شد. دنیز به سرعتسنج نگاه کرد. چشماش رو بست.
دنیز: من که گفتم شوخی کردم.
اولاش: مشکل این نبود.
دنیز: پس چی بود؟
اولاش راهنما زد و پیچید.
اولاش: کجا کار داشتی؟
دنیز ابرو بالا انداخت.
دنیز: اداره پست.
—
دنیز مستقیم سمت یکی از باجهها رفت.
دنیز: سلام. دیروز یا پریروز یه بسته به محل کار من ارسال شده اما نام فرستنده روش نبوده..
کارمند: به اسم شما بوده؟
دنیز: آره. دنیز ارکان. میخوام بدونم از کجا ارسال شده.
کارمند چند لحظه توی سیستم جستوجو کرد.
کارمند: واقعا ثبت نشده.
دنیز: یعنی چی ثبت نشده؟
کارمند: یعنی فقط مشخصات گیرنده وارد شده.
دنیز: مگه ممکنه؟
کارمند: معمولا نه.
دنیز: معمولا؟
کارمند: بعضی ارسالها از طریق واسطه یا صندوقهای پستی انجام میشن. اطلاعات کامل گاهی ثبت نمیشه.
دنیز نفس آرومی کشید.
دنیز: هیچ راهی نیست بفهمم فرستنده کی بوده؟
کارمند: متاسفانه نه.
رستوران
دنیز داشت اطراف رو نگاه میکرد که یکی از گارسونها از پشت پیشخوان سریع جلو اومد.
گارسون: آقای کوروغلو.
اولاش سر تکون داد.
گارسون: خوش اومدین جناب. میزتون آمادهست.
دنیز نگاه کوتاهی به اولاش انداخت.
گارسون: بفرمایید.
و راه افتاد. اولاش با حرکت سر بهش اشاره کرد جلو بره و پشت سرش راه افتاد. دنیز لب زد.
دنیز: برامون میز رزرو کردی؟
اولاش: آره.
دنیز: اینقدر مطمئن بودی میام؟
اولاش: نه.
دنیز: پس چرا رزرو کردی؟
اولاش: امیدوار بودم که بیای.
دنیز چشماش رو بست و بند کیفش رو چنگ زد. به انتهای سالن رسیدن. میزی کنار پنجره. با دید مستقیم به آب. گارسون صندلی دنیز رو عقب کشید.
گارسون: بفرمایید خانوم.
دنیز نشست. گارسون رو به اولاش کرد.
گارسون: مثل همیشه؟
اولاش منو رو برداشت.
اولاش: نه. امروز مهمون دارم.
گارسون: متوجه شدم.
دور شد.
دنیز: اینجا زیاد میای؟
اولاش: وقتی میخوام تنها باشم.
دنیز به اطراف نگاه کرد.
دنیز: امروز تنها نیستی.
اولاش از پشت منو نگاهش کرد.
اولاش: نه.
دنیز منو رو از دستش کشید.
خونه سونر
توی مسیر تقریبا هیچ حرفی نزده بودن. بوراک در رو باز کرد. منتظر موند. آوا وارد شد. صدای دویدن. کوپر. با هیجان سمتشون دوید. آوا خندید.
آوا: سلام خوشگل.
روی زانو نشست و دستش رو روی سرش کشید.
آوا: یکی اینجا از دیدنم خوشحال شده.
کوپر دمش رو محکم تکون داد. بوراک بعد چند ساعت گوشه لبش کمی بالا رفت. نفس عمیقی کشید و از پلهها بالا رفت. آوا داد زد.
آوا: کجا؟ آدمها معمولا وقتی مهمون دارن توضیح میدن چرا آوردنش خونشون.
صدای باز شدن کشوها از طبقه بالا. آوا جلو رفت و خودش رو روی مبل رها کرد.
آوا: عالیه.
کوپر کنار پاش نشست.
آوا: منم نمیدونم چی به سرش اومده.
صدای قدمهای بوراک. آوا سر بلند کرد. قلبش فرو ریخت. ناخوداگاه ایستاد.
آوا: بوراک؟
نگاهش بین صورت بوراک و تفنگی که توی دستش بود جابهجا شد.
آوا: داری منو میترس..
بوراک چند قدم جلو اومد.
بوراک: بگیرش.
آوا خیره موند. بوراک تفنگ رو توی دستش گذاشت.
رستوران
دنیز لیوانش رو روی میز گذاشت.
دنیز: برای کنفرانس ماه بعد دقیقا قراره چی کار کنم؟
اولاش لبخند کمرنگی زد.
اولاش: اونقدرها هم ترسناک نیست.
دنیز: جواب سوال من نبود.
اولاش آرنجش رو روی میز گذاشت.
دنیز: چند نفرن؟
اولاش دور لبش رو پاک کرد.
اولاش: حدود سیصد نفر.
دنیز چنگالش رو بشقاب گذاشت.
دنیز: چند؟
اولاش: سیصد.
دنیز: تو گفتی ترسناک نیست.
اولاش: هنوزم میگم.
دنیز: چون قرار نیست خودت بری؟
اولاش: من زیاد رفتم. به علاوه میدونم از پسش برمیای.
دنیز چشماش رو بست و نفسش رو آروم بیرون داد.
اولاش: دنیز.
حال
آوا: کی اینو گذاشته تو ماشین من؟
بوراک هنوز پلاک بین انگشتهاش بود.
آوا: بوراک؟
بوراک: یه لحظه.
پلاک رو داخل جعبه پرت کرد و درش رو بست.
بوراک: فقط یه لحظه همینجا بشین.
آوا: کجا میری؟
بوراک جعبه رو تو دستش فشار داد و در ماشین رو باز کرد. کتش رو پوشید و پیاده شد. آوا از پشت شیشه نگاهش کرد. بوراک چند قدم از ماشین فاصله گرفت. اطراف دادگستری رو نگاه کرد. ورودی. خیابون روبهرو. آدمها که یکییکی رد میشدن. بالاخره گوشیش زنگ خورد. سریع تلفنش رو از جیبش بیرون آورد.
بوراک: حرف بزن.
اونور: پلاکت رو پیدا کردی؟
بوراک گوشی رو بین شونه و گوشش نگه داشت و سمت صندوق عقب ماشین آوا رفت. جعبه رو محکم روی صندوق کوبید. در جعبه رو باز کرد. دستش شروع به گشتن کرد.
بوراک: کجاست؟
جعبه رو چرخوند و دوباره داخلش رو گشت.
بوراک: کاغذت کجاست؟
اونور: کاغذ رو به یکی دیگه دادم.
دست بوراک متوقف شد.
اونور: این فقط یه کادوعه.
بوراک دوباره به اطراف نگاه کرد. صداش پایینتر اومد.
بوراک: به کی دادی؟
سکوت.
بوراک: اونور.
بوراک گوشی رو از بین شونه و گوشش برداشت و محکم توی دستش فشار داد.
بوراک: کاغذ رو به کی دادی؟
آوا پیاده شد.
آوا: بوراک؟
بوراک سریع برگشت.
آوا: چیشده؟
اونور: نمیخوای بهش بگی؟
بوراک ابروهاش رو در هم کشید.
آوا: کیه؟
فک بوراک منقبض شد.
بوراک: دوربینها رو چک کنین.
اونور از اون طرف خط خندید.
اونور: سونر.
بوراک: اسمش یا مشخصاتش رو بهم بگین.
اونور: اون خیلی باهوشه.
بوراک و آوا بهم خیره بودن.
اونور: بهش بگو.
تماس قطع شد. بوراک نگاهش روی صفحه خاموش گوشی موند. نفس کشید. به ریههاش نرسید. دوباره نفس کشید. نگرانی روی چهره آوا نشست.
آوا: بوراک؟
بوراک دستش رو روی پیشونیش کشید. آوا یه قدم جلو اومد. بوراک سرش رو تکون داد.
بوراک: هیچی.
به ماشین تکیه داد. سعی کرد خودش رو نگه داره اما آروم سر خورد و نشست. آوا دوید و روبهروش روی زمین نشست. بوراک آرنجهاش رو روی زانوهاش گذاشته بود و چشماش رو گرفته بود. آوا آروم دستش رو جلو برد و یه دست بوراک رو کشید.
آوا: هی.
بوراک چشمش رو باز کرد. آوا دست دیگش رو هم گرفت. بوراک به دستهای آوا نگاه کرد.
آوا: نفس بکش.
بوراک شونههاش بالا و پایین میرفتن. آوا انگشتهاش رو دور دستش محکمتر حلقه کرد.
آوا: آروم.
بوراک بالاخره نفس عمیقتری کشید. چند نفر با کنجکاوی نگاهی بهشون انداختن. آوا متوجه شد. دست بوراک رو محکمتر فشار داد.
آوا: این توی شغل من طبیعیه.
بوراک نگاهش کرد.
آوا: اگه یه تهدیده مطمئن باش اولین بارم نیست.
بوراک به نشونه تکذیب سرش رو تکون داد.
آوا: فقط نمیدونم چرا یه پلا..
بوراک دوباره نفسش گرفت. آوا برای آروم کردن بوراک لبخندی زد.
آوا: افسر مملکت جلوی دادگستری نباید اینطوری شه. برو بشین توی ماشین. دوربینها رو چک میکنن و بهمون میگن.
دست بوراک رو کمی فشار داد.
آوا: پاشو.
آوا بلند شد و دستش رو محکم کشید. خودش چند قدم کشیده شد اما بوراک هنوز همونجا نشسته بود. آوا با استرس خندید.
آوا: پاشو دیگه.
بوراک نفس کوتاهی کشید و بلند شد. بدون اینکه دست آوا رو ول کنه نگاهش کرد. آوا به دستهاشون نگاه کرد.
آوا: بشین.
بوراک آروم دستش رو رها کرد و نشست. آوا ماشین رو دور زد تا سمت راننده بره. نگاهش به جعبه روی صندوق افتاد. برداشتش و داخل سطل آشغال کنار ماشین انداخت و نشست. بوراک نگاهش رو به سطل داد.
بوراک: چرا انداختیش؟
آوا کمربندش رو بست و بیخیال شونه بالا انداخت. ماشین رو از پارک خارج کرد. ماشین از محوطه دادگستری فاصله گرفت.
آوا: چرا اول میخواستی سوار شی؟
بوراک به سمتش برگشت.
بوراک: همینطوری.
آوا نگاه کوتاهی بهش انداخت.
آوا: آره خب. تویی دیگه.
بوراک: ولی الان یه کاری دارم.
آوا: چی؟
بوراک: برو خونه من. اگه میشه.
آوا اخمی کرد و نگاهش دوباره به جاده برگشت.
بوراک: میدونم.
آوا: و قرار نیست بهم بگی؟
بوراک: چرا.
خبرگزاری
دنیز کیفش رو برداشت و نگاهی به ساعت انداخت. چند ثانیه جلوی در اتاقش ایستاد.
دنیز: فقط نهاره.
در رو باز کرد. اولاش درست روبهروش به در اتاق خودش تکیه داده بود و ساعتش رو چک میکرد. نگاهشون به هم افتاد.
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 38
دادگستری
آوا تلفن در دست از پلههای دادگستری پایین اومد.
ایلسو: آجیم امروز ترکوند.
آوا لبخند زد و سمت پارکینگ راه افتاد.
آوا: سلین داشت گریه میکرد فکر کنم هنوزم باورش نشده ولی..
نگاهش به ماشینش افتاد. بوراک تکیه داده بود. کتش رو دستش گرفته بود. آوا ایستاد.
ایلسو: آوا؟
آوا: زنگ میزنم.
تماس رو قطع کرد. چند قدم جلو رفت. بوراک از ماشین فاصله گرفت.
بوراک: شنیدم یکی امروز کل معادلات دادگاه رو به هم ریخته.
گوشه لب آوا بالا رفت.
آوا: شایعست.
بوراک: پس این همه آدم که داشتن از آوا آکینجی تعریف میکردن توهم بودن؟
آوا خندید. قفل ماشین رو باز کرد. بوراک بدون معطلی سمت شاگرد رفت.
آوا: اجازه گرفتی؟
بوراک در رو باز کرد.
بوراک: الان میگیرم.
آوا سر تکون داد و پشت فرمون نشست. آینهها رو چک کرد.
آوا: میشه از داشبورد عینک آفتابیم رو بدی؟
استارت زد. بوراک جعبهای از داشبورد بیرون کشید.
بوراک: اینه؟
آوا نگاهش کرد. اخم کرد.
آوا: نه. این چیه؟
بوراک شونه بالا انداخت و در جعبه رو باز کرد. یه پلاک فلزی قدیمی. خشکش زد. پلاک رو برداشت.
آوا: این چیه؟
بوراک فکش منقبض شد. پلاک رو برگردوند. آوا متوجه خراشهای عمیق پشت فلز شد. انگار چیزی مثل اسم از روش پاک شده بود. بوراک لازم نبود اسمش رو بخونه. مال خودش بود.
هشت سال قبل
بوراک: کان؟
بوراک چند قدم جلوتر اومد. یونیفرم تنش بود و چراغقوه رو بالا نگه داشته بود.
بوراک: شما اینجا چی کار میکنین؟
نگاهش بین صورتهای رنگپریدشون چرخید. اخم کرد. نگاهشون کرد. دستها و لباسهای کثیف. لبخند روی صورتش کمکم محو شد.
بوراک: بچهها؟
کان جلو اومد.
کان: تو چرا اینجایی؟
بوراک: گشت شبم.
سرش رو به اطراف چرخوند.
بوراک: امشب مسیرم این طرف افتاده.
همه نگاهی بهم کردن.
بوراک: کی میخواد بهم بگه چی شده؟
اولاش نفسش رو حبس کرد. بوراک چراغقوه رو پایین آورد. نور روی زمین افتاد. گل و لای به هم ریخته بود. ردی روی خاک کشیده شده بود. نور رو دنبال رد کشید. کان چشم هاش رو بست. بوراک چراغقوه رو پایین گرفت. سنگ و بوته. روی تنه یه درخت خشک چیزی میون شاخهها گیر کرده بود. بوراک عقب پرید.
بوراک: این..
سرش رو تکون داد.
بوراک: نه نه نه.
نگاهش بین سه نفر چرخید.
بوراک: کار شماست؟
آلپرن یه قدم جلو اومد. بوراک دستش رو بالا آورد. چراغقوه از دستش افتاد.
بوراک: نه. جواب بدین.
آلپرن: بوراک..
نفسش لرزید.
آلپرن: خواهش میکنم.
بوراک سرش رو تکون داد.
آلپرن: خواهش میکنم.
بوراک: آلپرن.
آلپرن: قسم میخورم نمیخواستم.
بوراک چشمهاش رو بست.
کان: بوراک.
بوراک: نه.
اولاش: گوش کن.
بوراک خندید.
بوراک: به چی گوش کنم؟
به دره اشاره کرد.
بوراک: به این؟
کان: ما هممون..
بوراک: دیگه مهم نیست.
اولاش چشمهاش رو بست.
بوراک: هر غلطی خواستین..
آلپرن خواست چیزی بگه.
بوراک: تو ساکت باش.
نگاهشون کرد. سه نفر. سه رفیقش. سه آدم داغون. پاش رو روی چراغ قوه کوبید و خردش کرد.
بوراک: لعنت به همتون. من دارم میرم.
کان: بوراک.
بوراک برگشت.
بوراک: میدونین الان باید چیکار کنم؟ باید همین الان بیسیم بزنم.
به یونیفرمش اشاره کرد.
بوراک: باید گزارش بدم.
نفسش برید.
بوراک: من رفیقامو دارم میبینم. کسایی که باهاشون بزرگ شدم.
صداش شکست.
بوراک: و نمیفهمم.
آلپرن نشست.
بوراک: بلند شو.
کان: بوراک. ما حالمون از تو بدتره. فکر میکنی من الان دارم دنبال راه فرار میگردم؟ از لحظهای که دیدمش فهمیدم زندگیم تموم شده.
اولاش هم جلو اومد.
اولاش: هیچکدوممون حالمون خوب به نظر میاد؟
آلپرن: من کشتمش.
هر سه به سمتش برگشتن.
آلپرن: اونا نقشی نداشتن. هر کاری میخوای با من بکن.
بوراک: ساکت شو.
آلپرن: جدی میگم.
بوراک: خفه شین.
چشمهاش رو بست. ۵ دقیقه. ۱۰ دقیقه. ۱۵ دقیقه. با کف دست به سرش کوبید.
بوراک: باشه ولی..
تق. تق. تق.
صدای دست زدن.
تق. تق. تق.
- قشنگ بود.
دست زدن قطع نشد.
- واقعا قشنگ بود.
لبخند کمرنگی زد.
- سلام دوستان.
سرش رو کج کرد.
- اونور آیدین هستم.
بوراک چند قدم جلوتر از بقیه ایستاده بود. نگاه اونور روی یونیفرم بوراک نشست. نزدیکتر شد. دستش رو جلو آورد و پلاک دور گردن بوراک رو بین دو انگشتش گرفت.
«گشت شب: بوراک سونر»
گوشه لبش بالا رفت. بوراک دستش رو جلو آورد. اونور به دستش نگاه کرد.
بوراک: هر خری هستی ول کن.
اونور انگشتهاش رو دور پلاک محکمتر حلقه کرد. بوراک نفسش رو از عصبانیت حبس کرد. اونور یه قدم عقب رفت. کشید. زنجیر فلزی نازک دور گردن بوراک پاره شد. پلاک توی دست اونور موند. بوراک ناخودآگاه دستش رو روی گردنش گذاشت. چند ثانیه به زنجیر پارهشده نگاه کرد. اونور پلاک رو داخل جیب کتش گذاشت. سمت سه نفر دیگه برگشت.
اونور: خب.
لبخند زد.
دنیز دستش رو از روی بازوی اولاش برداشت و موهای روی صورتش رو پشت گوشش داد. اولاش لحظهای صورتش در هم رفت اما دستهاش رو از روی شونههای دنیز پایین آورد و دست به سینه ایستاد. دنیز چند ثانیه فکر کرد.
دنیز: خودت عوضش کردی؟
اولاش: آره.
دنیز: دیشب قرار بود با مامانم برم بیرون..
اخم محوی روی صورت اولاش نشست.
دنیز:دقیقه آخر گفت حوصله نداره اگه زودتر میگفت..
نگاهش به اولاش افتاد.
دنیز: شاید میاومدم.
اولاش گوشه لبش که میخواست بالا بره رو به زحمت نگه داشت. دنیز نگاهش رو پایین انداخت.
اولاش: دنیز.
دنیز سرش رو بالا آورد.
اولاش: اینقدر خودتو اذیت نکن. یه پانسمان کوچیکه.
دنیز نگاهش روی شونهی زخمی اولاش موند. مبل اولاش. فاصله کم صورتهاشون. کمک به پوشیدن لباسش. اخم کوچیکی کرد و دوباره نگاهش رو پایین انداخت. اولاش چند ثانیه نگاهش کرد. دستش رو جلو آورد. گونه دنیز رو لمس کرد و صورتش رو کمی بالا آورد.
اولاش: نگام کن.
دنیز نفسش رو حبس کرد.
اولاش: من خوبم.
دستش رو آروم پایین آورد. دنیز هنوز نگاهش میکرد. حس کرد جای انگشت های اولاش روی گونهاش گرم شده. با نوک انگشتهاش لبه آستین کتش رو گرفت و مرتبش کرد.
دنیز: خب..
اولاش: جان؟
دنیز سرش رو بلند کرد.
دنیز: چرا گفتی بمونم؟
اولاش چند لحظه نگاهش کرد. از کنار دنیز رد شد. گلدون کوچیک رو با احتیاط برداشت و سمت دنیز برگشت. دنیز به گلدون نگاه کرد.
اولاش: کاکتوسم داره گل میده.
دنیز چند ثانیه مات نگاهش کرد.
دنیز: چی؟
اولاش گلدون رو کمی بالا آورد.
اولاش: گل.
دنیز نزدیکتر شد. لحظهای اشک تو چشماش جمع شد. نگاهش رو بین کاکتوس و اولاش جابهجا کرد. اولاش از چشمای پر از اشک دنیز اخم کرد. گلدون رو روی میز گذاشت. سرش رو پایین انداخت تا چشمای دنیز رو نبینه. نمیدونست چی گفته که بهمش ریخته. چند ثانیه فکر کرد.
اولاش: بابت دیروز ازش عذر خواستم. نتونستم بهش آب بدم.
دستی لای موهاش کشید.
اولاش: نمیدونم قهر کرده یا نه.
دنیز وسط اشکی که بین چشماش جمع شده بود خندید. اولاش سر بلند کرد. چال گونه.
اولاش: دختر، یه وقت دیگه گل نده چی؟
دنیز خندش رو با پشت دست گرفت.
دنیز: اینقدر بامزه نباش. یه وقت دیدی عاشقت شدم کوروغلو.
لبخند اولاش برای کسری از ثانیه روی صورتش محو شد. جمله دنیز از سیلی دیروز دریا محکمتر توی صورتش خورد. حتی پلک نزد. دنیز خندهاش رو جمع کرد.
دنیز: چی شد؟
اولاش بالاخره پلک زد.
دنیز: چرا اینطوری نگام میکنی؟
اولاش سریع برگشت و لیوان رو پر از آب کرد. دنیز اخم کرد.
دنیز: شوخی کردم.
اولاش پارچ و لیوان رو محکم روی میز گذاشت.
اولاش: درسته. فقط..
برگشت.
اولاش: ممکنه یکی جدی بگیره. مخصوصا وقتی با همچین چیزایی شوخی نمیکنه.
دنیز فکر کرد. باید چه جوابی بده؟ میز رو دور زد و لپتاپش رو بست. حرکتهاش کمی عجولانه شده بود. اولاش فقط نگاهش میکرد.
دنیز: کار بعدیت چی بود؟
اولاش: بعدا صحبت کنیم.
دنیز سر بلند کرد. ابرو بالا انداخت. لپتاپش رو برداشت.
دنیز: تایم نهار میرم بیرون. غذا بخورم و کاری دارم که باید انجام بدم.
اولاش چشمهاش رو بست و دستی روی صورتش کشید.
اولاش: میتونیم با هم بریم.
دنیز: با هم؟
اولاش: اگه راحتی و مشکلی نداری. حرف هم میزنیم.
چند ثانیه به هم نگاه کردن.
دنیز: مشکلی نیست.
اولاش سر تکون داد.
اولاش: پس ساعت یک.
دنیز سریع از اتاق بیرون اومد. مستقیم وارد اتاق خودش شد و در رو بست. آروم به در تکیه داد. «ممکنه یکی جدی بگیره». هوفی کشید. جلو رفت و لپتاپش رو روی میز گذاشت. سمت گلدونش خم شد. زمزمه کرد.
دنیز: چرا مال اون هم داره گل میده..
نگاهش روی جوونه کوچیک موند. اشک دوباره توی چشمهاش جمع شد.
«بابا چرا اون کاکتوس همسایه گل داده؟»
«بابا جون.. میگن وقتی کاکتوس یه نفر گل میده یعنی قلبش بالاخره کسی رو پیدا کرده که میخواد برای اون شکوفه بزنه.»
«یعنی کاکتوس عاشق شده؟»
دنیز پلک زد. اشک از گوشه چشمش پایین اومد. این فقط یه اتفاقه دنیز. فقط یه گله. فقط یه کاکتوسه.
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 37
اولاش: ماه آینده.. کنفرانس رسانه و ارتباطات برگزار میشه. میخوام یه سخنران از طرف خبرگزاری داشته باشیم.
× مگه مثل همیشه شما سخنرانی نمیکنین؟
+ معلومه خودتون.
اولاش سر تکون داد.
اولاش: این بار میخوام یکی از شماها یه تجربه جدید به دست بیاره.
چند نفر نگاه رد و بدل کردن. پچپچها شروع شد.
- من نمیتونم استرس میگیرم.
- منم.
- من جلوی دوربین خوبم اما پشت تریبون نه.
اولاش: بلند حرف بزنین.
سکوت مطلق. اولاش آهی کشید.
اولاش: داوطلب؟
نگاهش رو روی جمع چرخوند. هیچکس.
دنیز: من انجامش میدم.
چند نفر به سمتش برگشتن.
- جدی؟
- آرکان؟
- مطمئنی؟
دنیز شونه بالا انداخت.
دنیز: امتحانش میکنم.
اولاش واقعا راضی به نظر میرسید.
اولاش: از پسش برمیاین.
دنیز: امیدوارم.
اولاش: من امیدوار نیستم.
چند نفر سر بلند کردن.
اولاش: مطمئنم.
همه نگاهی بهم کردن. آلپرن دستش رو روی صورتش کشید.
آلپرن: خب دیگه همگی واقعا خسته نباشین.
اولاش نگاهش کرد. بلند شد.
اولاش: درسته. خسته نباشین.
دنیز هم بلند شد. اولاش آروم لب زد.
اولاش: تو بمون.
دست دنیز روی لپتاپش موند. خبرنگارها یکییکی شروع به جمع کردن وسایلشون کردن. یکی اولاش رو صدا زد. اولاش به سمتش برگشت و چند قدم از میز فاصله گرفت. دنیز نگاهش اولاش رو دنبال کرد. قد بلندش خودش رو نشون داد. آستینهاش کمی بالا رفته بود. شونههای پهنش با وجود زخم صاف ایستاده بودن. سرش کمی پایین بود و گاهی سر تکون میداد اما نگاهش.. روی دنیز بود. دنیز وقتی به صورتش نگاهش کرد تازه متوجه شد. نگاهشون به هم گره خورد. ناگهان اولاش طوری که کسی متوجه نشه چشمکی زد. دنیز خشکش زد. سریع نگاهش رو پایین انداخت. مشغول مرتب کردن برگههاش شد. انگشتهاش لبه کاغذ رو تا کردن. قلبش تندتر زد. اخم کوچیکی کرد و سعی کرد ذهنش رو جمع کنه. انگار توی همین مدت یه چیزایی آرومآروم داشتن جابهجا میشدن. هر بار فکر میکرد بالاخره فهمیده اولاش چه جور آدمیه یه چیز تازه ازش میدید. گوشه لبش ناخواسته بالا رفت. دوباره اخم کرد. واقعا داشت از یه چشمک اینقدر به هم میریخت؟ چشماش رو بست.
دنیز: نه.
وقتی دوباره چشم باز کرد اولین چیزی که دید انعکاس تصویر اولاش روی پنجره اتاق بود.
دادگاه
قاضی آخرین صفحه رو ورق زد. آوا صاف نشسته بود و دستهاش رو روی میز گذاشته بود. سلین بیقرار انگشتهاش رو به هم میفشرد. بالاخره قاضی عینکش رو کمی بالا زد.
قاضی: پس از بازبینی و بررسی مجدد مدارک ارائهشده و ارزیابی شواهد موجود در پرونده اتهامات وارده به خانوم سلین اکچول رد میشه.
روی میز کوبید.
قاضی: بنابراین خانوم سلین اکچول از اتهامات مطرحشده تبرئه میشه.
سکوت سنگین. ناگهان سلین داد زد.
سلین: تبرئه شدم؟
آوا خیلی آروم سر تکون داد.
آوا: بله.
سلین آوا رو محکم در آغوش گرفت. آوا اول غافلگیر شد اما بعد چشمهاش رو بست و دستهاش رو دور سلین حلقه کرد. صدای دست زدن از چند طرف سالن بلند شد. آروم از آغوش سلین بیرون اومد و چشمهاش رو باز کرد. به جمعیت روبهروش نگاه کرد. همه ایستاده بودن و تشویق میکردن. بوراک هم بود. آوا خیره شد. بوراک دستهاش رو به هم میزد و نگاهش مستقیم روی آوا بود.
دفتر اولاش
در پشت سر آخرین نفر بسته شد. اولاش چند ثانیه به در بسته خیره موند. نفس عمیقی کشید. دنیز هنوز کنار میز ایستاده بود. چند ثانیه نگاهش کرد.
اولاش: خب من گفتم بمونی تا..
هنوز جملهاش کامل نشده بود که دنیز از جاش حرکت کرد. اولاش فرصت نکرد حتی یه قدم عقب بره. دنیز روی نوک پا ایستاد و دستهاش رو دور گردنش حلقه کرد. اولاش خشکش زد. دومین بار. انتظار هر چیزی جز این رو داشت. نفس کشیدن رو به خودش یادآوری کرد. دنیز اینجا بود. اینقدر نزدیک. «امروز صبح دنیز با لبخند وارد خونه شد». نفسش لرزید. آروم دستهاش رو بالا آورد. این بار دیگه دستش رو مشت نکرد. اجازه داد انگشتهاش دنیز رو در آغوش بکشه. یه دستش رو دور کمرش و دست دیگش رو روی کتفش گذاشت. سرش رو آروم روی شونهاش گذاشت. چشمهاش رو بست. حس کرد لازم نیست خودش رو عقب بکشه. گرمای تن دنیز رو حس کرد. امنترین جای دنیا برای اولاش بود. نفس عمیقی کشید. عطر موهاش. نفسش کمی سریع بیرون رفت. دنیز گردنش رو کمی کج کرد و آروم فاصله گرفت. اولاش دستهاش رو روی شونههای دنیز بالا آورد. دنیز هم دستش رو از دور گردنش پایین آورد و روی بازوهاش گذاشت. نگاهشون به هم موند.
دنیز: دیشب خواستم به خونهات زنگ بزنم.
اولاش ابروش کمی بالا رفت.
دنیز: ولی وصل نمیشد.
اولاش نگاه کوتاهی به دست دنیز روی بازوش انداخت. دوباره به چشمهاش نگاه کرد.
اولاش: آلپرن و پینار برام گوشی خریدن ولی هنوز راهش ننداختم.
آهی کشید.
اولاش: تلفن خونه رو هم کشیده بودم. ببخشید اگه.. نگران شدی؟
بدون هیچ فکر دیگهای تلفن رو از روی میز رو برداشت.
اولاش: جلسه فوری داریم.
نگاهش روی کاکتوس بود.
اولاش: به همه بگو بیان اتاقم.
تماس رو قطع کرد. آستینش رو کمی بالا زد و به صندلی تکیه داد. همه یکی یکی وارد شدن. صدای سلامها و گفتوگوهای کوتاه توی فضا پیچید. آلپرن که وارد شد اولاش بلند شد.
آلپرن: جلسه فوری چیه؟ تو که برای همه چیز از قبل برنامه میریزی.
اولاش نگاه کوتاهی به اطراف انداخت.
اولاش: میخواستم دنیز رو ببینم.
آلپرن چند ثانیه خیره نگاهش کرد.
اولاش: نمیتونستم خودم رو راضی کنم برم توی اتاقش.
آلپرن اخم کرد.
آلپرن: چرا نمیتونستی؟
صدای قدمهای آشنا اجازه صحبت رو به اولاش نداد. دنیز. اولاش صافتر ایستاد. دنیز موهاش رو پشت سرش جمع کرده بود. چند دسته از تارهای بلوندی که بین موهای تیره اش بود رو کنار صورتش انداخته بود. کت کرمرنگی پوشیده بود و همین که نگاهش به اولاش افتاد.. لبخند زد. آلپرن نگاهی بینشون کرد و روی نزدیکترین صندلی سمت چپ نشست. اولاش در جواب لبخندی زد. نفس عمیقی کشید و دستش رو روی پشتی نزدیکترین صندلی سمت راست گذاشت. چند سانتیمتر عقب کشید. دنیز آروم جلو اومد. طوری که فقط خودشون بشنون.
دنیز: ممنون.
نگاه کوتاهی به شونه اولاش انداخت. چشماش رو بست. حس کرد لحظهای شونه خودش تیر کشید.
دنیز: صبحتون بخیر.
روی صندلی نشست. اولاش هم روی صندلی نشست.
اولاش: صبح بخیر.
نگاهی به اطراف کرد. همه مشغول حرف زدن بودن. کمی به سمت دنیز خم شد.
اولاش: خوبی؟
دنیز در حالی که داشت لپتاپش رو باز میکرد لب زد.
دنیز: من باید این سوال رو بپرسم.
نگاهش رو از روی لپ تاپ بالا آورد. سبز. سبزی که تهش به قهوهای میزد. خط ابروهاش که کمی در هم بود. مژههایی که زیر نور سایه کوتاهی روی استخوون گونهاش میانداختن. عمق نگاه اولاش داشت غرقش میکرد. آب دهنش رو آروم قورت داد.
دنیز: تو..خوبی؟
اولاش لبخندی زد.
اولاش: آره. بهترم.
نگاهش روی صورت دنیز موند.
اولاش: به لطف تو.
دنیز دهنش باز شد که چیزی بگه اما صدای پچپچها بلندتر شد.
- دیدی صندلی کنار خودش رو براش کشید؟
+ وای آره.. دختره معلوم نیست چیکار کرده..
آروم خندیدن. اولاش برخلاف میلش نگاهش رو از دنیز گرفت. صاف شد و به پشتی صندلی تکیه داد. بدون اینکه نگاهشون کنه خودکارش رو برداشت.
اولاش: چیزی شده؟
هر دو زن صاف نشستن.
- نه جناب کوروغلو، بلا به دور باشه.
اولاش: عالیه. ممنون.
یکی از خبرنگار ها پرسید: جناب کوروغلو؟
اولاش: بله؟
یکی از زنهایی که چند لحظه قبل حرف زده بود ادامه داد.
- جلسه فوری برای چیه؟
چند نفر دیگه سر بلند کردن. اولاش چند ثانیه نگاهش رو چرخوند.
اولاش: کسی مشکلی داره؟
- نه فقط..
اولاش خودکار رو بین دستش فشار داد.
اولاش: شما میتونی شرکت نکنی.
- نه، من..
اولاش: در اونجاست.
-عذر میخوام اگه..
اولاش: خانوم آکسوی. خانوم چلیک. بیرون.
هر دو چند ثانیه به هم نگاه کردن. آلپرن به اولاش خیره شد.
+ ولی جناب کوروغلو من که چیزی نگ..
اولاش خودکارش رو روی میز گذاشت.
اولاش: از بقیه دوستان جلسه رو پیگیری کنید.
دنیز سرش رو پایین انداخت تا خندش معلوم نشه. اولاش زیرچشمی نگاهش کرد. گوشه لبش تکون خورد. در بالاخره بسته شد.
اولاش: خب، برسیم به گزارشهای هفته. چون زودتر از موعد جلسه گذاشتم گزارش خیلیهاتون هنوز کامل نیست اما این هفته باید خروجیمون بیشتر باشه پس فعلا هر چی آماده کردین رو میشنوم.
چند گزارش روی میز گذاشته شد. اولاش یکی رو برداشت. نگاهی انداخت و کنار گذاشت. چند نفر شروع به صحبت کردن. اولاش مشغول یادداشت برداری شد. اکثر مواقع نگاهش به دنیز میافتاد که با دقت به بقیه گوش میداد و قبل پرسیدن هر سوال فکر میکرد تا بالاخره نوبت خودش شد. اولاش صندلیش رو کمی به راست برگردوند.
دنیز شروع کرد. هر بار که یکی از خبرنگارها وسط حرفش سوالی میپرسید بدون مکث جواب میداد. اولاش لبخندی روی لبش بود و هربار با این اتفاق پررنگتر میشد. بعد از تموم شدن حرف دنیز، هر دو دستش رو روی میز گذاشت. نگاهش رو دور اتاق چرخوند.
اولاش: خوبه.
صندلیش رو صاف کرد.
اولاش: خیلی خوبه.
دنیز نگاهش کرد.
اولاش: این گزارش میتونه نمونه خوبی برای همه باشه.
نگاهش برای لحظهای به دنیز برگشت.
اولاش: عالیه.. خانوم آرکان.
لبخند کوچیکی روی صورت دنیز نشست.
دنیز: ممنونم.
اولاش پوشهها رو جمع کرد.
اولاش: ممنونم از همگی.
چند برگه رو وسط میز هل داد.
اولاش: طبق روال همیشگی برای هر کدوم یادداشت هایی برداشتم. روی هر برگه اسم صاحبش نوشته شده. لطفا موقع خروج بردارین. مواردی که خواستم رو تکمیل کنین. منابع ناقص رو اضافه کنین و سوالهایی که نوشتم رو تا جلسه بعدی جواب بدین.
چند نفر خواستن بلند بشن.
اولاش: یه موضوع دیگه.
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 36
پارک
پینار نفسش رو حبس کرد و راه افتاد.
کان: پینار.
پینار ایستاد.
کان: از روز اول بهت نگفتم نزدیک این پرونده نشو؟
یه قدم جلو رفت.
کان: نگفتم ولش کن؟
پینار برگشت.
پینار: گفتی.
خندید.
پینار: هر بار یه پرونده گم شد.. هر بار یه اسم از روی کاغذها پاک شد.. به خودم گفتم حتما یه دلیلی داره. به هیچکس هیچچیز نگفتم.
کان چشمهاش رو بست.
پینار: پسری که مینشست کنارم و ساعتها از قانون حرف میزد..
یه قدم جلو رفت. به کت کان نگاه کرد. داد زد.
پینار: حالا قانون رو دفن میکنه؟ کی اینقدر عوض شدی؟ یعنی من هیچوقت واقعا تو رو نشناختم؟
کان فکش اونقدر منقبض شد که رگ کنار گردنش بیرون زد. چشماش رو باز کرد. اشک از گوشه چشمش پایین افتاد. پینار سر تکون داد.
پینار: هر بار نگاه کردن بهت از نگاه کردن به یه غریبه سختتر میشه.
هر سه رفتنش رو تا پیچ پشت درختها تماشا کردن. کان بعد چند ثانیه ابرو بالا انداخت.
کان: شب بخیر.
بوراک سرش رو تکون داد رو رفتن کان رو تماشا کرد. آوا خشکش زده بود.
آوا: من.. من نمیخواستم دعواشون بشه.. نمیدونستم..
بوراک آه کوتاهی کشید.
بوراک: این دعوا خیلی قبلتر از امشب شروع شده.
آوا نگاهش رو پایین انداخت.
بوراک: هی.
صداش آرومتر شد.
بوراک: خودتو سرزنش نکن.
کاغذ رو از روی نیمکت برداشت و داخل جیبش گذاشت.
بوراک: گزارشتم ناقص موند.
آوا لبخند کمرنگی زد.
بوراک: بیا برسونمت.
—
ماشین جلو خونه آکینجی متوقف شد. آوا کمربندش رو باز کرد.
آوا: ممنون.
بوراک پیاده شد. در رو باز کرد.
بوراک: خواهش میکنم.
آوا پیاده شد. لبخند خستهای زد. دستی لای موهاش کشید.
آوا: بوراک.
بوراک در رو بست و نگاهش کرد.
آوا: تو خبر داشتی کان داره این کارو میکنه؟
بوراک اینبار به خیابون خیره شد. آوا چند لحظه نگاهش کرد.
آوا: میدونستی.
بوراک: ببین..
آوا دستش رو بالا آورد.
آوا: نگو. دیگه نمیخوام امشب چیز جدیدی بفهمم.
از دو پله جلوی ورودی بالا رفت. کلید رو در آورد و داخل قفل انداخت. آهی کشید. سمت بوراک برگشت.
آوا: فردا صبح.. میام دادگستری ماشینم رو بردارم و آخرین دادگاهم رو برم بعدش.. فکر میکنم کارم تو دادگستری هفت حداقل با این پرونده تموم شد.
لبخند کوچیکی زد. بوراک صورتش جمع شد.
آوا: نمیدونم دوباره کی همو میبینیم.
برگشت و کلید رو چرخوند.
آوا: فکر میکنم یه چیزی این وسط هست.
بوراک ابرو بالا انداخت. آب دهنش رو قورت داد.
آوا: حس میکنم هر بار یه چیزی باعث میشه سر راه هم قرار بگیریم.
بوراک به ماشین تکیه داد.
بوراک: شاید قسمته.
آوا: من به قسمت اعتقاد ندارم.
آوا نگاهش کرد. بهم خیره موندن.
آوا: آدما خودشون برای خودشون تصمیم میگیرن.
بوراک: گاهی هم نه. اگه انتخاب دست خودمون نبود چی؟
آوا چند لحظه فکر کرد. دستش رو روی دستگیره گذاشت.
آوا: به هر حال شاید دوباره همو دیدیم.
بوراک جلو اومد و زیر پله ها وایساد.
بوراک: چرا فکر میکنی نمیبینیم؟
آوا چند لحظه نگاهش کرد. سرش رو تکون داد و داخل رفت اما قبل از اینکه در رو ببنده بوراک داد زد.
بوراک: آوا.
آوا از لای در نگاهش کرد.
بوراک: فردا میبینمت.
و باعث شد آوا لبخند کوچیکی بزنه.
صبح خبرگزاری
اولاش وارد شد. چند نفر از جا بلند شدن.
- بلا به دور جناب کوروغلو.
اولاش سر تکون داد. نگاهش روی در اتاق بسته دنیز گیر کرده بود. چند ثانیه ایستاد. انگار تموم راهی که تا اینجا اومده بود فقط برای رسیدن به همین در بود. یه قدم برداشت.
«از استانبول میبرمش».
متوقف شد. دستش رو روی تهریشش کشید. مستقیم به سمت اتاق خودش رفت. در رو باز کرد و به سمت میز رفت. پارچ آب رو برداشت. لیوان رو پر کرد و تقریبا نصفش رو یکنفس نوشید. جلوی گلدون ایستاد.
اولاش: حالت چطوره؟
صداش اونقدر آروم بود که انگار واقعا منتظر جواب بود.
اولاش: ببخشید دیروز نتونستم بهت آب بدم.
گوشه لبش خیلی کمرنگ بالا رفت.
اولاش: روز بدی بود.
نصف باقیمونده آب رو آروم داخل گلدون ریخت.
اولاش: بهتر شد؟
نفسش رو بیرون داد و لیوان رو کنار گلدون گذاشت. پشت میز نشست. دکمه برق رو زد. اتاق روشن شد. اولاش چشمهاش رو بست. وقتی دوباره چشم باز کرد قطرات آب روی تیغهای کاکتوس برق میزدن. دستش رو روی میز گذاشت و کمی جلو اومد. دقیقتر نگاه کرد. ابروهاش بالا پرید.
اولاش: داری گل میدی؟
آوا: صورت جلسه برای اتفاقات امروز.
بوراک کمی جلو اومد.
بوراک: لازمه منم در جریان باشم؟
آوا: شما متهم پروندهای.
بلند خوند.
آوا: صورت جلسه افسر پلیس جناب بوراک سونر..
بوراک خندید.
آوا: ساکت باش. دارم گزارش مینویسم.
بوراک دستهاش رو بالا برد.
آوا: در طول عملیات..
بوراک: عملیات؟
آوا: عملیات پس گرفتن ماشینت.
گربه خودش رو روی پای آوا جمع کرد.
بوراک: اگه چیز اضافه بنویسی میگم تو رو بخوره.
آوا خندید. گربه از بغلش پایین رفت.
بوراک: بنویس متهم رضایت شاکی رو جلب کرد و موفق شد بخندونتش.
پینار جلو اومد.
پینار: مزاحم میشیم؟
آوا چنان سریع بلند شد که نزدیک بود بیفته. بوراک دستش رو گرفت و پشت سرش بلند شد. پینار و کان نگاهی بهشون کردن. به نیمکت. حتی نیمکت هم نیمکت اونها بود.
بوراک: آروم. خوبی؟
آوا لبخندی زد.
آوا: خوبم. مرسی.
آروم فاصله گرفتن. کان دستش رو از جیبش در آورد. آوا با اخم ساختگی بهش نگاه کرد.
آوا: شاهد غیر مجاز حق اظهار نظر نداره.
کان: دادستانم.
آوا: بدتر.
کان لبخند زد. بوراک جلو رفت و محکم بغلش کرد. سوییچ ماشین رو از جیبش بیرون آورد و سمتش گرفت.
بوراک: مرسی.
کان سوییچ رو گرفت.
کان: خواهش میکنم.
پینار کنار آوا لب زد.
پینار: تو هم خوبی؟
آوا: آره تو؟
پینار سر تکون داد.
آوا:پینار.
پینار نگاهش کرد.
آوا: ساواش انتقالی خورده.
پینار خشک شد. لبخند از روی صورتش محو شد. سمت کان برگشت.
پینار: تو به ساواش انتقالی دادی؟
کان و بوراک همزمان به آوا نگاه کردن. آوا لبش رو از استرس گاز گرفت.
کان: پینار..
پینار: قراره آزادش کنی؟
یه قدم جلو رفت.
کان: پینار.
پینار هلش داد.
پینار: آروم باشم؟
کان یه قدم عقب رفت. پینار دوباره هلش داد. کان مچ دستاش رو گرفت. پینار سعی کرد دستش رو بکشه.
پینار: ولم کن.
کان رهاش نکرد.
پینار: ولم کن. چرا..
کان: پینار الان وقتش نیست.
پینار: من فقط میخوام بدونم چرا هر بار که من به یه پرونده نزدیک میشم تو مختومه..
کان: این موضوع به خاطر تو نیس..
پینار: اگه آزادش کنی قسم میخورم دیگه حتی نمیخوام صورتت رو ببینم.
کان آروم مچ پینار رو رها کرد. چند بار پلک زد.
کان: فهمیدم.
پینار نفسش رو حبس کرد.
کان: فهمیدم پینار.
هشت سال قبل
ساعت از سه صبح گذشته بود. کان چند دقیقه بود که به مرد خیره مونده بود. بالاخره چشمهاش رو بست. دستش رو روی صورتش کشید. سمت آلپرن برگشت.
کان: دقیقا چی شد؟
سکوت.
کان: آلپرن.
صداش بلندتر شد.
کان: دقیقا چی شد؟
آلپرن سر بلند کرد.
کان: چی کار کردی؟
مغز کان داشت با سرعت کار میکرد. هیچ چیز خوب نبود.
کان: به پلیس زنگ میزنیم.
آلپرن فورا سرش رو تکون داد.
آلپرن: نه.
اولاش جلو اومد.
اولاش: یعنی چی نه؟
آلپرن نگاهش کرد.
اولاش: خودت گفتی به کان زنگ بزنم.
دستش رو سمت کان گرفت.
اولاش: که بیاد وکیلت بشه.
آلپرن: اگه نتونه چی؟
اولاش اخم کرد.
آلپرن: اگه نتونه نجاتم بده چی؟
کان سرش رو بلند کرد.
آلپرن: میتونی؟
چشم در چشم.
آلپرن: میتونی؟
کان دستش رو پشت گردنش کشید. شروع به قدم زدن کرد.
کان: لعنتی.. لعنتی آلپرن..
میایستاد. به جسد نگاه میکرد. دوباره راه میافتاد. اولاش همون وسط ایستاده بود. نیم ساعت گذشت. کان نفس عمیقی کشید.
کان: کسی اومدنت رو دیده؟
آلپرن سر بلند کرد.
آلپرن: نه.
کان: مطمئنی؟
آلپرن: آره.
کان: دوربین؟
اولاش: دو هفتهست خرابه.
کان چشمهاش رو بست. هر جواب راه فرار کوچیکی باز میکرد و همین بیشتر از همه اذیتش میکرد.
—
باد سرد از لبه دره بالا میاومد. وزن بدن مرد روی دستهای اولاش و کان سنگینی میکرد. آلپرن چند قدم عقبتر هر چند ثانیه یک بار خم میشد و بالا میآورد. باد شدیدتر شد. اولاش فقط آرزو میکرد بیدار بشه. آرزو میکرد امشب وجود نداشت. کان نگاه کوتاهی به تاریکی زیر پاشون انداخت. هیچ چیزی دیده نمیشد. اولاش پلکهاش رو بست. جسد رو جلو بردن. بدن مرد روی لبه دره معلق موند و بعد سقوط کرد. اولاش به دره خیره موند.
کان: باید بریم.
هیچکس حرکت نکرد.
کان: باید همین الان بریم.
در کسری از ثانیه چراغقوهای روشن شد. هر سه خشک شدن. نور روی صورت کان افتاد.
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 35
دادگستری
در آسانسور باز شد.
کان: وقت بخیر.
پینار کمی خودش رو جمع کرد.
پینار: وقت بخیر.
کان دستش رو پشت گردنش کشید و دکمه همکف رو زد. در بسته شد.
پینار: زده بودم.
کان: حواسم نبود. شرمنده.
صدای حرکت آسانسور. در باز شد.
کان: لطفا.
پینار: ممنون.
بیرون رفت. چند قدم بیشتر نرفته بودن که پینار برگشت. کان ایستاد.
پینار: بهت زنگ زده بودم صدات نمیاومد.
کان میدونست دروغ میگه.
کان: مسئلهای نیست. مرسی که زنگ زدی.
پینار: پس؟
کان: آره خوبم. تو خودت..
پینار: من خوبم.
کان: خوبه.
سکوت.
کان: من ماشینم دست بوراکه. باید سریع برم بگیرمش.
هشت سال قبل
اولاش از ماشین پیاده شد.
اولاش: آلپرن..
آلپرن سرش رو بالا آورد. چشمهاش قرمز و صورتش خیس اشک بود. اولاش چند قدم جلوتر رفت. نگاهش روی مرد افتاد.
اولاش: آلپرن..
آلپرن چشماش رو بست.
اولاش:آلپرن تو نکشتیش، نه؟
صداش لرزید.
اولاش: خواهش میکنم.
آلپرن بلند شد. دست های خونآلودش رو بالا آورد.
آلپرن: دنبال منن.
بدن اولاش یخ کرد.
اولاش: کی؟
آلپرن: به کان زنگ بزن.
اولاش: اول بهم بگو کی..
آلپرن: زنگ بزن بیاد وکیلم بشه.
اولاش: آلپرن کی دنبالته؟
آلپرن: من نمیخواستم..
اولاش جلو رفت و یه سیلی به صورتش زد.
اولاش: کی دنبالته آلپرن؟
آلپرن داد زد.
آلپرن: کمکم کن اینو گم و گور کنیم.
اولاش عقب رفت.
آلپرن: من جوونم..
نفسش برید.
آلپرن: پینار.. من..
صداش شکست.
آلپرن: من باید مراقبش باشم.. فقط خواستم از خودم دفاع کنم. قسم میخورم.
اسلحه رو از زیر پیرهنش بیرون کشید. اولاش با دیدن اسلحه عقبتر رفت.
آلپرن: میخواست با این منو بکشه.
اولاش جلو رفت و دستش رو روی شونه های آلپرن گذاشت.
اولاش: آلپرن. به من گوش کن.
آلپرن سرش رو تکون داد.
آلپرن: اولاش اگه باعث دردسرم..
اسلحه رو زیر چونهاش گذاشت.
آلپرن: بذار همین الان خودمو خلاص کنم.
اولاش اسلحه رو از دستش کشید. آلپرن روی زانو خم شد و صورتش رو بین دستهاش گرفت. اولاش اسلحه رو روی کاپوت ماشین آلپرن گذاشت. تلفنش رو در آورد با دستهای یخ زده تایپ کرد.
Ulaş بیا پارکینگ خبرگزاری ارکان به آلپرن و پینار مربوطه
کان با دیدن پیام اخم کرد. پینار چشمش رو مالوند.
پینار: چیزی شده؟
کان بلند شد و پیرهن روی صندلی رو برداشت. پینار هم روی تخت نشست. کان دستش رو روی گونه پینار گذاشت و جلوی تخت زانو زد.
کان: کار پیش اومده، خوشگلم.
پینار اخمی کرد.
پینار: ساعت سه شبه.
کان دست پینار رو آروم گرفت و کف دستش رو برای چند ثانیه روی لبهاش گذاشت. پینار نفسش رو حبس کرد.
پینار: کی برمیگردی؟
کان لبخندی زد و دستهاش رو دور پینار حلقه کرد و بغلش کرد.
کان: صبح که بیدار شی، اینجام.
حال
پینار بشکن زد.
پینار: دو ساعته دارم میگم میخوای برسونمت؟
کان: باشه.
پینار جا خورد.
پینار: واقعا؟ آخه قبلا..
چشمهاش رو بست و نفس آرومی کشید.
پینار: بیخیال.
سوییچ رو بالا آورد.
پینار: بریم جناب دادستان.
—
پینار: کدوم طرف؟
کان: سر چهار راه سمت راست.
پینار نگاه کوتاهی بهش انداخت و فرمون رو چرخوند. ماشین متوقف شد.
کان: مرسی.
در رو باز کرد. پیاده شد و شماره گرفت. پینار هم پیاده شد. تماس قطع شد.
پینار:خب؟
کان: پارک اون طرف خیابون.
پینار سرش رو بلند کرد. نگاهش روی ورودی پارک ثابت موند. پارک قدیمی خودش و کان. لبش رو به هم فشرد.
کان: خودم میرم.
پینار نگاهش رو از پارک گرفت. شونهای بالا انداخت و سوییچ رو بین انگشتهاش چرخوند. سمت خط عابر راه افتاد.
کان: پینار..
هوفی کشید و دنبالش رفت.
—
آوا و بوراک روی نیمکت جدیدی نشستن و بوراک که تا قبلش گربه رو تو دستاش نگه داشته بود وقتی نشست اون رو روی پاهای آوا گذاشت.
بوراک: فرد مورد نظرتون بالاخره دستگیر شد.
آوا آروم نوازشش کرد. نگاهی به بوراک کرد. کیفش رو باز کرد و یه برگ کاغذ تاخورده بیرون آورد.
آوا: خودکار داری؟
بوراک دستش رو داخل جیب کتش برد و خودکارش رو بیرون آورد.
بوراک: بفرمایید، آوا جون.
آوا: ممنون، بوراک جون.
کاغذ رو روی زانوش گذاشت.
بوراک: چی مینویسی؟
اولاش عاشق و فداکار من 😭😭😭😭😭
چقدر قشنگ و عمیق از عشقش حرف میزنه ... چقدر خوشم اومد که از خودش و عشقش دفاع کرد 🤌😭❤️
مشخصه دنیزم داره علاقمند میشه و امیدوارم عمق عشقش به اندازه اولاش یا حتی بیشتر باشه و خیلی دلم میخواد اونم بخاطر اولاش جلوی همه بایسته 😭💔
نمیشه دریا همه چیز رو واسه دنیز تعریف کنه ؟؟ یکم سعی کنه اشتباهاتش رو جبران کنه ؟! 😭😭😭😭😭
