ar
Feedback
𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

الذهاب إلى القناة على Telegram

‌ ‌ ‌t.me/Nwriter2bot ‌

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
325
المشتركون
-624 ساعات
+27 أيام
+7330 أيام
أرشيف المشاركات
sticker.webp0.11 KB

@RandomLettersBot بچه‌ها جون می‌خواستم این بات رو بهتون معرفی کنم🧚🏻‍♀ خیلی بامزست و هر چند وقت نامه از غریبه ها دریافت می‌کنید و می‌تونید نوشته هاشون رو بخونید.

اولاش دستش رو بین موهای دنیز برد. دنیز چشم‌هاش رو بست. اشک از کنار صورتش روی موهاش سر خورد. دنیز: خیلی خسته شدم.. اولاش خم شد و موهاش رو بوسید. دنیز سرش رو با چشم‌های خیس روی پاهای اولاش برگردوند و بهش خیره شد. صورت اولاش جمع شد. دنیز: از دور.. اولاش: مطمئن بودم حداقل سالمی. دوباره خم شد و بوسه‌ای کوتاه کنار چشم دنیز زد. دنیز دستش رو دور مچ اولاش حلقه کرد تا دور نشه. دنیز: حس می‌کنم زندگیم رو دزدیده. دست اولاش بین موهاش متوقف شد. اشکی از گوشه‌ چشمش پایین افتاد. دنیز: ازش متنفرم. اولاش نفس عمیقی کشید. اولاش: من هنوز برات تعریف نکردم.. دنیز فورا سرش رو تکون داد. اولاش ساکت شد. دنیز صورتش رو با دست پوشوند. شونه‌هاش شروع به لرزیدن کرد. دنیز: الان نمی‌تونم.. نفسش برید. دنیز: فقط.. بذار یکم.. اولاش: اما این‌طوری که می‌بینمت.. با خودم فکر می‌کنم شاید اگه نمی‌اومدم.. دنیز دستاش رو از صورتش پایین آورد. دنیز: هوم؟ اولاش: شاید خودخواه بودم که بعد از هشت سال برگشتم و زندگیت رو.. دنیز: این‌طوری حرف نزن. اولاش خم شد و بوسه دیگه‌ای روی موهاش زد. پیشونیش. شقیقه‌اش‌. دنیز نفس لرزونی کشید. اولاش دستش رو آروم روی گونه دنیز کشید‌. دنیز نگاهش رو به لپ‌تاپ انداخت. دنیز: این عکسا رو که می‌بینم.. اولاش: شاید.. ازم ترسیدی.. دنیز چیزی نگفت. اولاش: باور کن اون‌طوری که الان شاید توی ذهنت ساخته شده نیست.‌‌. مکث کرد. اولاش: خیلی از این عکسا مال یه روزن.. بعضی وقتا فقط همون یه بار می‌دیدمت و می‌شد چندتا عکس. نگاهش رو پایین انداخت. اولاش: هیچ‌وقت سمت خونه‌تون نیومدم.. ولی اگه با دیدنشون ترسیدی.. حق داری. نمی‌خوام بگم نباید.. دنیز: اما من با دیدنشون حس می‌کنم اون زندگی‌ای که تو توش نباشی.. اصلا زندگی من نیست. — صبح روز بعد کان به موبایلش خیره بود. Alperen شماره 7 برای پینار رفته بود. از جعبه‌ای که از اتاقش توی دادگستری آورد افتاد. دست خط ایرم بود هم روش بود. آروم گوشی رو روی میز گذاشت. از دفترش بیرون رفت. جلوی اتاق پینار ایستاد. دستش روی دستگیره موند. به اطراف نگاهی کرد. راهرو شلوغ بود. بوراک همراه یکی از مامورا متهم بازداشت‌شده رو از راهرو عبور می‌داد. آوا از روبه‌رو رد شد. چشم‌هاشون برای لحظه‌ای به هم افتاد. بوراک چشمکی زد. آوا لبخند کوتاهی زد. بوراک هم خندید و همراه مامور به مسیرش ادامه داد. کان سری تکون داد و در رو باز کرد. اتاق تقریبا خالی بود. در رو پشت سرش بست. پشت میز پینار نشست. دستش رو روی سطح میز کشید. کشو رو بیرون کشید. چند خودکار و برگه‌ قدیمی هنوز داخلش بود. برگه‌ها رو کنار زد. چیزی زیرشون برق زد. یه حلقه که کاغذ کوچیکی دورش پیچیده شده بود. «وقتش نیست دوباره به نیمکتتون برگردین؟» به حلقه نگاه کرد. با تمام قدرت از پنجره به پایین پرتش کرد. — آوا ایستاده بود و پرونده رو ورق می‌زد. بوراک آروم کنارش ایستاد و زیرلب گفت. بوراک: هی. خانوم تک‌تیرانداز. آوا بدون اینکه سرش رو بلند کنه لبخند زد. شآوا: آقای مربی. بوراک: خوب خوابیدی؟ آوا: چرا؟ بوراک: کنجکاو شدم توی خواب هم به کسی شلیک کردی یا نه. آوا بالاخره نگاهش کرد. آوا: همیشه این‌قدر حرف می‌زدی؟ بوراک: فکر کنم وقتایی تو گوش می‌دی. آوا خندید و دوباره نگاهش رو به پرونده برگردوند. آوا: پس باید نادیدت بگیرم. بوراک: امتحان کن. آوا: دارم می‌کنم. بوراک: خیلی ناموفقی. آوا لبخندش رو پنهون کرد. آوا: کار نداری؟ بوراک: داشتم بعد تو رو دیدم یادم رفت. آوا سرش رو تکون داد. بوراک به پرونده خیره شد. بوراک: پس پرونده تسخیری رو قبول کردی؟ آوا: آره. بوراک لبخند زد. بوراک: گفتم قبولش می‌کنی. آوا: سونر. بوراک: جان؟ آوا: برو. کار دارم. بوراک خندید. بوراک: باشه. آوا: آفرین. برو به کارت برس. بوراک چند لحظه به آوا نگاه کرد. بوراک: ناهار؟ آوا: با ایلسو و زینپ قرار دارم. اسم زینپ که اومد حالت صورت بوراک برای لحظه‌ای تغییر کرد. بوراک: باشه. پس فعلا. آوا: فعلا، بوراک جون. نگاهش کرد که تو جمعیت ناپدید شد. گوشی رو از کیفش بیرون آورد. صفحه‌ای که از دیشب باز مونده بود هنوز روی مرورگر بود. «ایرم آیدین». به صفحه خیره موند. چشم‌هاش رو بست. آوا: فعلا.. تا وقتی بفهمم چی رو داری قایم می‌کنی بوراک سونر. صفحه‌ رو مخاطبین باز کرد و چند اسم رو رد کرد تا به دنیز رسید. — نور کم‌رنگی از لای پرده‌ها روی تخت افتاده بود. دنیز آروم چشم‌هاش رو باز کرد. چشم‌هاش هنوز از گریه سنگین بود و به‌سختی باز می‌شد. نگاهش رو چرخوند. اتاق اولاش بود.

Kağıt Geceler #P_a_r_t 47 دنیز دیگه نمی‌شنید. اولاش نگاهی به لپتاپش روی مبل کرد. دستی که روی زانوش بود رو بلند کرد و لپ‌تاپ رو از روی مبل کشید. دنیز لحظه‌ای سرش رو بلند کرد. اولاش نفس عمیقی کشید و لپ‌تاپ رو روشن کرد. داخل چند فایل گشت و پوشه‌ای رو باز کرد. D. دنیز اول متوجه نشد. عدد کنار پوشه رو دید. پلک زد. دوباره نگاه کرد. دنیز: دو هزار؟ اولاش دست دنیز رو روی لپتاپ گذاشت و لپتاپ رو روی پاهای دنیز قرار داد. کمی عقب رفت. چشماش رو بست. اولاش: بازش کن. دنیز به فاصله بینشون نگاه کرد. به لپ تاپ. به اولاش. دست لرزونش آروم کلیک کرد. اولین عکس باز شد. دنیز. صورتش جمع شد. سمت اولاش برگشت. اولاش دستش رو پشت گردنش کشید. اشکی از چشم دنیز پایین افتاد. سمت لپ‌تاپ برگشت. عکس بعدی. خودش. یکی دیگه. جلوی دانشگاه. داخل کتابفروشی. پشت پنجره‌. کافه. در حال خندیدن. در حال راه رفتن. عکس‌ها رو تندتر رد کرد. داد زد. دنیز: برای چی؟ اولاش هوفی کشید. دنیز جیغ زد و لپ‌تاپ رو کنار انداخت. دنیز: تو برای چی این همه عکس از من داری؟ — ماشین مشکی جلوی عمارت ایستاد. اونور از پله‌ها پایین اومد. ایرم پیاده شد و دستکش‌هاش رو درآورد. اونور: تیراندازی چطور بود؟ ایرم: عالی. اونور لبخند کوتاهی زد. اونور: می‌دونستم. ایرم خندید. جلوتر وارد شد. نگاهی به اطراف انداخت. ایرم: باز تغییرش دادی؟ اونور: وقتی تو نیستی باید خودمو سرگرم کنم. ایرم کنار ویترین ایستاد و عتیقه‌ جدید رو برداشت. ایرم: سونر رو همون‌طور که گفتی دیدم. عوض شده. اونور: همه عوض شدن. موبایلش رو برداشت. اونور: و هشت سالی که خواستن تموم شده. ایرم نگاهش روی عکس موند. ایرم: دنیز؟ اونور: دنیز.. و البته گردنبندی که براش درست کردی. ایرم عتیقه‌ رو سر جاش گذاشت. ایرم: جدی؟ سه هفته همدیگه رو ندیدیم. دو روزه برگشتم و نبودی و باز قراره با بحث شروعش کنیم؟ اونور: من بحثی باز نکردم. ایرم: برای تو هیچ‌وقت تموم نمی‌شه! اونور: تا وقتی اون مدارک پیدا نشن، نه. ایرم: هشت ساله دنبالشونی. اونور: و پیداشون می‌کنم. ایرم: نه. چون صاحبش از تو باهوش‌تر بود. اونور خندید. موبایلش رو بالا آورد. اونور: این طراحی مال توئه. من طراحیای تو رو از بین صد تا طراح تشخیص می‌دم. ایرم: من هیچ ربطی به اون دختر ندارم. اونور: به اون نداری ولی به دریا.. ایرم: اسمش رو نیار. اونور: چرا؟ یادت می‌افته هشت سال پیش مجبورم کردی به جای خودش شوهرش رو حذف کنم؟ ایرم: مجبورت کردم؟ اونور با عصبانیت میز رو برگردوند. اونور: اون مرد بهترین دوست من بود! ایرم: همون بهترین دوستی که مدارک جمع می‌کرد تا بندازتت زندان؟ من زندگیتو نجات دادم. اونور: این‌قدر عجله کردی که حتی نذاشتی بفهمم آرکان آرشیو مدارکش رو کجا پنهون کرده. ایرم: و هیچ‌کس پیداش نمی‌کنه. اونور: مطمئنی؟ ایرم چشم‌هاش رو بست. اونور: دنیز گفت اون گردنبند یادگاری پدرشه. ایرم چشم‌هاش رو باز کرد. اونور: بگو کِی اون گردنبند رو به آرکان دادی؟ ایرم: خفه شو. اونور: وقتی من نبودم همدیگه رو می‌دیدین؟ ایرم مجسمه‌ای رو برداشت و به دیوار کوبید. ایرم: می‌شه قبل اینکه من می‌خوام بیام دیدنت قرصاتو بخوری؟ اونور جلو اومد و داد زد. اونور: آدم‌های خودم دارن از دستم درمی‌رن. ایرم اخم کرد. اونور: یه حسی دارم ایرم.. یکیشون داره به اون آرشیو نزدیک می‌شه.. تونا جوابمو نمی‌ده.. سونر و سزگین یکی از آدم‌هامو مهره‌سوخته کردن.. مجبور شدم خلاصش کنم.. کوروغلو هر روز به میراث من نزدیک‌تر می‌شه.. ایرم: میراث.. اونور ناگهان بازوش رو گرفت. اونور: مواظب حرف زدنت باش. ایرم: یا چی؟ می‌کشی منو؟ تو؟ صدای سیلی پیچید. صورت اونور برگشت. بازوی ایرم رو ول کرد. ایرم: به خودت بیا اونور. شبیه بدبخت‌ها شدی. از کنارش گذشت و از پله‌ها بالا رفت. — اولاش جلو رفت. آروم دستای دنیز رو گرفت. دنیز ناباور خندید. خنده‌ای که وسط گریه شکست. اولاش: باور کن.. می‌دونم دیدنشون ترسناکه.. دست‌هاش توی دستای اولاش می‌لرزید. اولاش: فقط برای همچین روزی نگهشون داشتم.. که بتونم بهت ثابت کنم این هشت سال رو بودم. دنیز به عکس‌ها خیره موند. آروم سر تکون داد و اشکی از چشمش افتاد. دنیز: و من هیچ‌وقت نفهمیدم؟ اولاش: قرار نبود بفهمی. دنیز: اونور؟ اولاش چشماش رو بست. اولاش: برات.. دنیز: نه. نگو. صداش شکست. دنیز: فکر می‌کردم.. تمام این سال‌ها.. فکر می‌کردم تنهایی سهم منه. اشک‌هاش پشت سر هم پایین می‌اومدن. دنیز: تمام این مدت تو.. آروم سر خورد. سرش رو روی پای اولاش گذاشت. اولاش نفسش رو حبس کرد. دنیز زانوهاش رو بغل کرد. دنیز: خسته شدم.

مبارکه خوشگله💞

راستش همه ناشناسا رو تو بات جواب دادم بهتون ولی اینو اینجا بگم- خواهیم داشت ولی راستش یه سری چیزا هست که نوشتنش خیلی برام سخته و دارم سرشون فکر می‌کنم برای همین یکم طول کشیده🙏🏻

پارت جدید نداریم ؟؟؟ 😭💔 میدونی چند ساله منتظرم اولدن به این نقطه برسن و اولاش همه چی رو به دنیز بگه ؟؟؟؟😭😭😭😭😭😭

من براش اولاش کوروغلو بودم اما اون برای من دنیز ارکان نشد

خیلی هنرمنده

𝘌𝘭𝘢 𝘨𝘰̈𝘻𝘭𝘶̈𝘮 𝘣𝘦𝘯 𝘣𝘶 𝘦𝘭𝘥𝘦𝘯 𝘨𝘪𝘥𝘦𝘳𝘴𝘦𝘮 𝘈𝘨̆𝘭𝘢 𝘨𝘰̈𝘻𝘺𝘢𝘴̧𝚤𝘯𝚤 𝘴𝘪𝘭 𝘮𝘦𝘭𝘶𝘭 𝘮𝘦𝘭𝘶𝘭 ❤️‍🩹 .
@SagharEdiit

گریه ام گرفت شدید به مدت مدید

٫ مشخص بود اصلا قراره چشات تـه قصه‌مون کار دستم بده ٫

یا از اول دل به رویایی نبند.. دل به رویایی نبند.. یا بر این رویای ویران گریه کن‌.. عــشـــق سـلطان اسـت و باقـی بنـده‌ایم زیـر تیـغـش پای‌کوبان گریه کن.. درد را باران نمی‌شوید ولی زیر باران زیرباران گریه کن.

اولاش: گفتم.. می‌شه گردنبندتون رو ببینم. دنیز دستش رو روی گردن خالیش گذاشت. دنیز: سوال سومم همینه که تو با بابام سال‌ها دوست بودی. جلو رفت و دستای اولاش رو گرفت. اولاش متوجه سرمای دستاش شد. دنیز: دوستش داشتی.. پس.. منو.. از قبل.. می‌شناختی.. اولاش دستای دنیز رو بین دستاش گرفت تا گرم شن. اشکی از چشمش پایین اومد. دنیز: خیلی قبل‌تر از.. اون شب.. براندازش کرد. دنیز: روز خاکسپاری بابام کجا بودی؟ اولاش ناگهان سر بلند کرد. نفس کشیدن یادش رفت. دنیز با بغض گله کرد. دنیز: چرا نیومدی اولاش؟ وقتی.. همه داشتن می‌رفتن.. من اونجا مونده بودم.. چرا تازه بعد از این همه مدت سر و کلت توی زندگی من پیدا شده؟ اولاش: من.. دنیز: وقتی دیروز بغلم کردی. چشم‌هاش رو بست. دنیز: دلم می‌خواست هلت بدم عقب. لبخند تلخی زد. دنیز: نتونستم. نگاهش دوباره به اولاش برگشت. دنیز: هی داشتم فکر می‌کردم اگه روز خاکسپاری بابام هم این بغل رو داشتم چی؟ بازم این‌قدر طول می‌کشید تا حالم خوب بشه؟ گلوش فشرده شد. دنیز: بازم این همه سال سختی می‌کشیدم؟ لرزش دستای اولاش بیشتر شد. دیگه نمی‌تونست فاصله‌ بینشون رو تحمل کنه. دنیز اشک می‌ریخت. داشت نفس‌های بریده‌ش رو جمع می‌کرد. اولاش چند ثانیه فقط نگاهش کرد. دیگه نتونست. دست‌هاش رو دور دنیز حلقه کرد. دنیز برای یه لحظه خشکش زد اما بلافاصله خودش رو بهش رسوند و دست‌هاش رو دورش پیچید. پیشونیش روی شونه‌ اولاش نشست. نفس لرزونش به گردن اولاش می‌خورد. اولاش چشم‌هاش رو بست. دستش محکم‌تر دور دنیز جمع شد. سرش رو کنار موهاش برد. اولاش: ببخشید خوشگل من.. صداش گرفته بود. انگشت‌های دنیز پشت پیراهن اولاش مشت شد. اولاش از موهای دنیز نفس عمیقی کشید. اولاش: منم خیلی وقته دارم با خودم می‌جنگم.. نفسش لرزید. اولاش‌: می‌گی درد می‌کشی.. دنیز بی‌صدا گریه می‌کرد. اولاش: می‌گی تنها بودی.. گلوش فشرده شد. اولاش: منم تنها بودم. چشم‌هاش رو بست. اولاش: هر روزی که مجبور شدم از دور نگاهت کنم. دستش رو روی سر دنیز کشید. اولاش: فکر می‌کنی فقط تو از دست دادن آدمایی که دوستشون داری می‌ترسی؟ لبخند تلخی زد. اولاش: من هشت ساله با همین ترس از خواب بیدار می‌شم دختر. دنیز سرش رو از روی شونه‌اش بلند کرد. چشم‌هاش از اشک خیس بود. اولاش بهش نگاه کرد. دنیز: هشت سال؟ اولاش بینیش رو بالا کشید و سرش رو پایین انداخت. دنیز: هشت سال یعنی چی؟ اولاش‌ دست دنیز رو گرفت. جلوی ساختمون ایستاد. کلیدهاش رو از جیبش بیرون آورد. دستش می‌لرزید. چند بار کلید رو بین انگشت‌هاش چرخوند تا بالاخره کلید درست رو پیدا کرد. کلید رو توی قفل فرو کرد. نچرخید. دوباره. دستش بیشتر لرزید. نفسش رو حبس کرد و این بار با فشار بیشتری کلید رو چرخوند. در بالاخره باز شد. اولاش کنار رفت و اجازه داد دنیز وارد بشه. دنیز چند قدم جلو رفت. اولاش در رو بست و پشت سرش چند ثانیه بهش تکیه داد. دنیز هنوز وسط سالن ایستاده بود که اولاش خودش رو روی زمین رها کرد و به مبل تکیه داد. چشم‌هاش رو بست. فقط نفس کشید. صدای گرفته‌اش سکوت رو شکست. اولاش: وقتی.. اولین بار.. توی خبرگزاری دیدمت.. سرش رو تکون داد. اولاش: نفهمیدم باید خوشحال باشم یا بترسم. نفس دنیز بند اومد. اولاش: برای تو همه‌چیز اولین بار بود.. ولی.. برای من نبود. دنیز یه قدم جلو رفت. اولاش چشم‌هاش رو باز کرد و به نقطه‌ای روی زمین خیره شد. اولاش: برای همین از همون روز اول بلد بودم وقتی ناراحتی چطوری اخم می‌کنی. دنیز پلک زد. چیزی در صورتش فرو ریخت. اولاش لبخند محوی زد. اولاش: به آلپرن سپردم که قهوت رو تلخ دوست نداری. دنیز نگاهش برای لحظه‌ای روی آشپزخونه چرخید. اولاش: هر بار که دیر می‌رسیدی دیوونه می‌شدم.. وقتی نمی‌دونستم کجایی.. فقط به این فکر کردم که نکنه اتفاقی برات افتاده باشه. دنیز لب‌هاش رو از هم باز کرد. اولاش: تو برای من یه آدم غریبه نبودی.. نگاهش رو بالا آورد. اولاش: پس آره.. هشت سال می‌ترسیدم. دنیز دستش رو روی قلبش گذاشت. اولاش: از اینکه یه روز دیر برسم. صداش لرزید. اولاش: دیگه نتونم ببینمت. چشم‌هاش خیس شد. اولاش: یه نفر بهت آسیب.. دنیز دیگه نتونست سرپا بمونه. آروم کنار اولاش نشست. زانوهاش رو جمع کرد و دست‌هاش رو روی پاهاش گذاشت. دنیز: پس.. هر بار که فکر می‌کردم داری سعی می‌کنی منو بشناسی.. تو از قبل می‌شناختیم. اولاش سرش رو پایین انداخت. دنیز دستش رو روی دهنش گذاشت. اولاش دستش رو روی زانو گذاشت و نفس عمیقی کشید. دست دنیز رو گرفت. به انگشت‌های لرزونش نگاه کرد. اولاش: از سوال‌هات نمی‌ترسم. انگشت‌هاش رو محکم‌تر دور دست دنیز بست. اولاش: از جواب‌هاشون می‌ترسم..چون هر جوابی که بهت بدم.. یه تیکه‌ دیگه از دنیایی رو که می‌شناختی ازت می‌گیره. اشک از چشم دنیز پایین افتاد. اولاش: و من.. من آخرین چیزی که می‌خوام اینه که دلیل درد بیشتری برای تو باشم.

دنیز سر بلند کرد. دنیز: من سه تا سوال ازت دارم. اولاش چند لحظه نگاهش کرد. به صندلی تکیه داد و نفسش رو آروم بیرون داد. سمتش برگشت. اولاش: بپرس. دنیز: اونور آیدین کیه؟ اولاش دستاش رو روی صورتش گذاشت. دنیز دست های اولاش رو از صورتش پایین کشید. چشم‌هاش در ثانیه سرخ شده بود. دست دنیز لرزید‌. دنیز: موقع آتیش‌سوزی.. کجا بودی اولاش؟ اولاش یخ زد. اولاش: اینو بهت گفته؟ دنیز: میشه جواب.. اولاش: آره. سرش رو تکون داد. اولاش: همین رو بهت گفته. در ماشین رو باز کرد و پیاده شد. دست‌هاش رو پشت گردنش برد. دنیز پیاده شد. تازه متوجه شد که کنار ساختمون اولاش ایستادن. اولاش همچنان با خودش کلنجار می‌رفت. دنیز جلو رفت و بازوش رو گرفت. اولاش ایستاد. چند ثانیه به دست دنیز که دور بازوش حلقه شده بود نگاه کرد. سر بلند کرد. اولاش: میشه بهم بگی الان چه فکری راجع به من می‌کنی؟ دنیز با اشک تو چشماش صورتش رو جمع کرد. اولاش: بگو دنیز. نگاهش مستقیم توی چشم‌های دنیز قفل شد. اولاش: می‌خوام بدونم قبل از اینکه حقیقت رو بشنوی توی ذهنت من چه آدمی شدم؟ دنیز سر تکون داد و دستش رو از بازوی اولاش پایین آورد. دنیز: فقط.. اولاش: من می‌خوام بدونم تمام این چند وقت.. نتونستم بهت بفهمونم.. من جونمو برات می‌دم؟ دنیز اشکی از چشمش پایین افتاد. اولاش: نتونستم بفهمونم اگه لازم باشه خودمو جلوی گلوله می‌ندازم که به تو نرسه؟دختر این‌قدر کم منو شناختی؟ چشم‌های اولاش پر شد. اولاش: آره. اون روز خبرگزاری نبودم. قلب دنیز تیر کشید. اولاش: داخل رستوران روبه‌روش بودم. تموم سوال‌هایی که از دیروز توی سر دنیز چرخیده بود سنگین‌تر شد و آب دهنش رو قورت داد. اولاش: فکر می‌کنی من اونجا رو آتیش زدم؟ جلو اومد. اولاش: یا حتی خواستم این اتفاق بیفته؟.. دختر واقعا بعد از این مدت.. بعد از هر چیزی که بینمون گذشته.. دنیز نفس عمیقی کشید. اولاش: الان جواب نده. جلو رفت. اولاش: فقط می‌خوام بدونم الان وقتی اسم اون آتیش‌سوزی میاد.. اولین چیزی که به ذهنت می‌رسه منم؟ فکش منقبض شد. اولاش: من؟ مردی که اگه یه خراش روی دستت بیفته دیوونه میشه.. صداش شکست. اولاش: می‌تونست به چشم‌هات نگاه کنه و بدون عذاب وجدان زندگیشو ادامه بده؟ دنیز آروم هلش داد. دنیز: لعنت بهت. اولاش پلک زد اما تکون نخورد. دنیز با عصبانیتی که میون گریه‌هاش می‌شکست سرش رو تکون می‌داد و به سینه اولاش می‌کوبید. دنیز: من اون فکر رو نکردم. جیغ زد. دنیز: نکردم اولاش.. بهم.. بهم.. گفت امیدوارم از سر.. عذاب وجدان.. استخدامت نکرده باشه. اولاش چشم‌هاش رو بست. دستاشو دور مچ های دنیز گذاشت. دنیز: من از دیروز دارم با خودم می‌جنگم. گریه‌اش شدیدتر شد. دنیز: با هر چیزی که دربارت فهمیدم.. اون بهم گفت.. ولی.. حتی فکر نکردم که تو اون آتیش رو راه انداختی. اولاش آروم چشم باز کرد. دنیز یه دستش رو از زیر دست اولاش بیرون کشید و صورتش رو پاک کرد. دنیز: من گیجم.. عصبانیم.. اولاش اخم کرد. دستی که هنوز روی سینه‌اش بود رو بالا برد. نوک انگشتاش رو با هر کلمه بوسید. دنیز چشم‌هاش رو بست. دنیز: دارم.. درد می‌کشم.. می‌ترسم. اولاش: ببخشید جونِ من.. دنیز چشماش رو باز کرد و با بغض ادامه داد. دنیز: من از تو نپرسیدم چون فکر می‌کردم.. چشماش لحظه‌ای تار شد. دنیز: پرسیدم چون می‌ترسم.. چون از دیروز.. هر چیزی که فکر می‌کردم می‌دونم‌‌.. به هم ریخته.. اولاش به سختی نفسش رو بیرون داد. کف دست دنیز رو بوسید. دنیز بینیش رو بالا کشید. دنیز: اگه فکر می‌کردم واقعا همچین کاری کردی الان اینجا نبودم. اولاش لحظه‌ای بی‌حرکت موند. دنیز: اگه فکر می‌کردم ازت برمیاد سوار اون ماشین نمی‌شدم.. نمی‌خواستم حرف بزنیم.. یا هیچ‌وقت ازت نمی‌پرسیدم.. اشکی از چشمش پایین افتاد. دنیز: چون جوابش برام مهم نبود.. ولی من سوال پرسیدم چون هنوز می‌خوام باور کنم.. تو همون آدمی هستی که شناختم. اولاش لبخندی زد. دنیز: فندکت کجاست؟ اولاش: چی؟ دنیز: فندکت.. صداش آروم‌تر شد. دنیز: می‌شه بیاریش؟ اولاش چند ثانیه نگاهش کرد. سمت ماشین رفت. در رو باز کرد. دستش رو داخل داشبورد برد. به سمت دنیز برگشت و فندک رو سمتش گرفت. دنیز چند لحظه بهش نگاه کرد. شعله‌ کوچیکی بینشون روشن کرد. دنیز: به نظر نمیاد از اینجا لذت ببری.. اولاش چند لحظه فکر کرد. ابرو بالا انداخت. اولاش: نمی‌دونم. تکراری شده. دنیز در حالی که بغضش رو کنترل می‌کرد سر تکون داد. دنیز: پس زیاد میای. صدای اولاش واضح‌تر لرزید. اولاش: می‌شه گفت. نگاهش روی شعله موند. اولاش: ولی.. اولین.. اولین باره تو رو می‌بینم. دنیز فندک رو خاموش کرد. اولاش سر بلند کرد. دنیز: بعد از اینکه اینا رو گفتی. هوفی کشید. دنیز: چی گفتی اولاش؟

🧿🧿🧿
🧿🧿🧿