ar
Feedback
𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

الذهاب إلى القناة على Telegram

‌ ‌ ‌t.me/Nwriter2bot ‌

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
330
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
+7730 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from Emamorrii🎀
“به کسی که بچه‌شو ازدست میده چی میگن!؟”💔

+ چه احساسی داری ؟ - شکست خورده ، گاهی کمتر و گاهی بیشتر. - احساس میکنم همه جنگ‌هارو باختم میناک.
@SagharEdiit

Love in the Dark Adele.mp34.42 MB

همزمان از خودت و اونور و پارتنرش متنفرممیمیممسمس

کارکترایی که خوشبخت میشن : اونور آیدین🥰

اونور آیدین اندازه بهار چاتال و کنان کاراجا برای من منفوری بنظرم برو بمیرررزنینسنسمحسجش

من رو بگو میخواستم در مقابل عسل و هلیا کمپین حمایت ازت راه بندازم خیلی داشتی هیت میخوردی

خاله صدامو داری؟انتقام اینو جور دیگه میگیرم🫵🏻

پینار: برو. آوا چند ثانیه به کاغذ نگاه کرد. آوا: تو چی؟ پینار نگاهی به اتاق کان کرد. پینار: من می‌مونم. شاید اومد. آوا سر تکون داد و کاغذ رو توی جیبش گذاشت و به سمت خروج رفت. پینار: آوا! آوا نگاهش کرد. پینار: اگه بوراک رو دیدی ازش بپرس که کان چرا جواب نمیده ولی نگی من پرسیدم. آوا سری به نشونه تاسف تکون داد و به دور شدنش ادامه داد. آوا: ذاتا خودش میفهمه تو پرسیدی. خونه‌ی سونر بوراک روی مبل دراز کشیده بود. پیرهنش رو درآورده بود و زخم‌های روی بازو و صورتش معلوم بود. اردم کنارش نشسته بود و با پنبه‌ی آغشته به ضدعفونی زخم‌ها رو تمیز می‌کرد. بوراک با دندون‌های به هم فشرده کف دستش رو روی پیشونیش فشار داد. بوراک: آخ..احمق..آروم‌تر. اردم: لوس نشو. اولین بارته مگه؟ بوراک با نگاهی که از خستگی و درد می‌سوخت به برادرش خیره شد. بوراک: نه ولی می‌تونست آخرین بار باشه. اردم شروع کرد به بستن بانداژ. زنگ در. هر دو نگاهشون به در ورودی خیره شد. بعد به هم. اردم: تو بمون.

Kağıt Geceler #P_a_r_t 17 خونه‌ی آرکان ساعت ۲ شب دنیز کلید رو توی قفل چرخوند. موهاش به هم ریخته بود. دریا از اتاق بیرون اومد. دریا: دنیز؟ دنیز نگاهش رو دزدید. دنیز: بیدارت کردم مامان؟ دریا چند ثانیه بهش نگاه کرد. صورتش رو که تو نور کم ورودی پیدا بود بررسی کرد. دریا: گریه کردی؟ دنیز سریع صورتش رو برمی‌گردوند و کتش رو آویزون کرد. دنیز: نه. دریا جلو اومد. دریا: دنیز تو دختر منی. دنیز نگاهش کرد. آهی کشید. دنیز: با بچه‌ها رفته بودیم بیرون. یه سری آدم مزاحممون شدن. دعوا شد. همه‌چی به هم ریخت.. دریا اخم کرد. دریا: خودت خوبی؟ دنیز: آره. صاحب‌کارم کمکم کرد. دریا برای لحظه‌ای ساکت شد. صداش رو صاف کرد. دریا: اولاش؟ دنیز سر تکون داد. دریا چیزی تو نگاهش تغییر کرد. دریا: کجا رفته بودین؟ دنیز شونه بالا انداخت. دنیز: یه جایی حوالی کادیکوی. زمان برای یه ثانیه ایستاد. رنگ از صورت دریا پرید. دنیز اخم کرد. دنیز: مامان؟ دریا: دقیقا کجای کادیکوی؟ دنیز: نمی‌دونم. یه جور زیرزمینه.. جمله کامل نشده بود که دریا عقب رفت. دریا: دیگه اونجا نرو. دنیز: چی؟ دنیز گیج نگاهش کرد. دنیز: مامان داری منو می‌ترسونی. دریا چند ثانیه به گردنبند دنیز نگاه کرد. دریا: بابات همیشه اونجا بود. سکوت. دنیز لحظه‌ای مکث کرد و بعد دستش رو روی گردنبندش گذاشت. دریا: نمی‌خوام تو هم بری اونجا. به چشمای دنیز نگاه کرد. دریا: قول بده دیگه نری. دنیز چند ثانیه بهش نگاه کرد بعد آروم سر تکون داد. دریا نفس عمیقی کشید. دستش رو روی گونه‌ی دنیز گذاشت و لبخند خسته‌ای زد. دریا: قولت رو نگه دار دخترم. زیرزمین چاقو رو چرخوند. تیغه زیر نور لامپ برق زد. دسته‌ی قدیمی و تیره‌. میون نقش‌های عتیقه‌اش دو حرف با طلا حک شده بود «O.A». داخل شونه‌ی اولاش فرو رفت. اولاش از درد خم شد و دندون‌هاش رو به هم فشار داد. دستش رو روی دسته چاقو گذاشت تا خودش رو نگه‌ داره. خون از لای پارچه‌ی پیرهنش شروع به نفوذ کرد. بوراک از جا بلند شد. بوراک: اونور. بس کن! چاقو رو بیرون کشید. اونور به بوراک خیره شد. چند ثانیه قفل کرد‌. اونور: همیشه با فامیلیم صدام می‌کردی سونر. با دستمال جیبش خون روی چاقو رو پاک کرد. نگاهش رو به اولاش انداخت. اونور: آخرین کسی که با اسم کوچیک صدام کرد ارکان بود. کم کم فراموش کرده بودم اونور آیدین هستم. مکث. اونور: وقتی آرکان رو توی اون آتیش سوزوندم اونور هم باهاش سوخت. چاقو رو داخل جیبش گذاشت. به سمت در رفت. اونور: تا صبح اینجا بمونین و به همه‌چیز دوباره فکر کنین. به انتخاب‌هاتون. به عزیزاتون.‌ دفعه‌ی بعد چاقو رو برمی‌دارم و می‌ذارم توی قلبتون. در فلزی بسته شد. قفل چرخید. دادگستری، صبح روز بعد صدای قدم های پینار و آوا توی راهروی طولانی دادگستری می‌پیچید. جلوی اتاق کان رسیدن. پینار دستش رو روی دستگیره گذاشت که منشی از پشت میز بلند شد. منشی: خانوم‌ تونا! جناب سزگین امروز نیومدن. خواهش می‌کنم داخل نرید. پینار و آوا نگاهی بهم کردن. پینار: نیومدن؟ منشی: نه. تلفنشون هم جواب نمی‌دن. آوا: افسر سونر چی؟ اومدن؟ منشی: فکر کنم ایشونم امروز نیومدن. پینار دستش رو از روی دستگیره برداشت. چند ثانیه به در بسته نگاه کرد. پینار: هر دو نیومدن. آوا چیزی نگفت. پینار گوشی رو از جیبش درآورد. انگشتش روی شماره‌ی کان رفت. چند ثانیه به صفحه نگاه کرد. بعد گوشی رو پایین آورد و دوباره توی جیبش گذاشت. پینار: نمی‌تونم. آوا: چرا؟ پینار: چون اگه جواب نده نمی‌دونم چطور تحملش کنم. آوا دستش رو روی شونه‌ی پینار گذاشت. پینار نفس عمیقی کشید. پینار: من خونه‌ی بوراک رو بلدم. آوا با تعجب نگاهش کرد. آوا: چی؟ پینار: اگه می‌خوای ببینیش آدرس رو بهت می‌دم. آوا یهو از کوره در رفت. آوا: چرا باید برم خونه‌اش؟ اصلا جهنم هر بلایی سرش اومده. پینار: عصبی بودن آوا آکینجی خونسرد ترین دختر قرن 21 از دیشب خیلی شبیه به جهنم نیست. آوا چشماش رو چرخوند. پینار لبخند خسته‌ای زد. یه تیکه کاغذ از کیفش درآورد. آدرس رو روش نوشت. آوا: حداقل شمارشو بنویس. پینار: شمارشو ندارم. آوا ابرو بالا انداخت. پینار: خب، ما خیلی با هم کنار نمیایم. صرفا قبلا چند بار با کان رفته بودم اونجا. آوا به کاغذ نگاه کرد اما دستش رو دراز نکرد. پینار کاغذ رو توی دست آوا گذاشت.

Kağıt Geceler #P_a_r_t 16 چند قدم عقب رفت. اولاش رو از سر تا پا بررسی کرد. انگار داشت کالایی رو می‌سنجید. -مگه نگفتم حق نداری استخدامش کنی؟ داد زد. -بوراک مگه وقتی بهت گفتم بیارشون نگفتم وقتی دخترا اینجان حق ندارین لش بیارین؟ اولاش مشتش رو باز و بسته کرد. -من فقط دنبال دنیز بودم ولی الان.. قدمی به سمت بوراک برداشت. -به خاطر اون وکیل آدمای منو زدی؟ شاید بدم نشد که بقیشون اومدن. چند ثانیه به بوراک نگاه کرد. خندید. -کی اینقدر احمق شدی که به راحتی ضعفت رو به من نشون می‌دی؟ بوراک با نگاهی خسته سرش رو بلند کرد. بوراک: تو فکر می‌کنی من ضعفمو بهت نشون دادم؟ وقتی با مشت داشتم صورت آدمات رو می‌کوبیدم به نظرت این نشون دادن ضعف بود؟ با نگاهش بوراک‌ رو سوراخ کرد. بوراک صاف نشست. بوراک: من فقط دارم بهت می‌گم اگه یه بار دیگه بهش نزدیک بشن این بار نه با مشت با چیزایی میام.. انگشتش رو جلوی لب‌هاش گرفت. -هیس هیس.. آروم باش سونر. مدرک؟ شهادت؟ کی دوباره به اینجا رسیدیم؟ صاف ایستاد. نگاهش رو به کان و اولاش هم انداخت. -بزرگتر از این حرفایین پسرها. چند ساله کنار همیم؟ یه سال و دو ساله؟ مکث. -کم‌کمش وارد سالگرد هشت سالگیمون شدیم نه؟ باید یه کیک بگیرم. هشت سال پیش و اون شب معروف. یادتونه دیگه؟ با انگشت به اولاش اشاره کرد. -تو و آلپرن.. به کان نگاه کرد. - و بعد تو.. به بوراک. - هشت ساله که دارین سعی می‌کنین من رو بگیرین. هشت ساله هر بار یه قدم جلو می‌ذارین من دو قدم عقب‌تر می‌ذارم. مگه قبلش تونستین کاری کنین که الان بتونین؟ کان داد زد. کان: آره ما هشت ساله که زنده‌ایم و همه رو زنده نگه داشتیم. هشت ساله که تو نتونستی تموممون کنی. ما.. قدمی به سمت کان برداشت.‌ خم شد و صورتش رو به کان نزدیک کرد. -من تمومتون نکردم چون نخواستم. نه چون نتونستم. می‌تونستم همون شب با ارکان همتون رو ناپدید کنم. ولی بعد کی بود که برام کار می‌کرد؟ کی بود که پرونده‌ها رو می‌بست؟ کی بود که ردها رو گم می‌کرد و خبر های مدنظرم رو منتشر می‌کرد؟ صاف ایستاد. -بپذیرین که با من گیر کردین. سکوت. دستش رو توی جیب کتش کرد و انگشتر طلاییش رو با شست چرخوند. -راستی اینطوری نگاه نکن دادستانم. من نمی‌خواستم عشق سابقت رو بیارم اینجا. خودش اومد. کان لب‌هاش رو به هم فشرد. -می‌دونم دلت براش تنگ شده. بالاخره عشاق بچگی بودین. اولین عشق و این داستانا. منم دلم برای برادرش تنگ شده. دستی لای موهای جو گندمیش کشید. -بچه‌ها آلپرن هنوز هم شب‌ها بدخوابی می‌کنه؟ یا اون شب رو فراموش کرده؟ کمی قدم زد. سیگاری روشن کرد. -یادتونه دیگه؟ اون شعله‌ها.. اون دود.. اون بوی گوشت سوخته که تا هفته‌ها روی لباساتون بود؟ دود رو بیرون داد. -یادتون بیاد که من می‌تونم یه نفر رو طوری ناپدید کنم که حتی زنش هم شک کنه زنده‌ست یا مرده. پس به تونا بگین جواب تلفن‌های من رو بده. نگاهی به کان و بوراک کرد. -فردا خونه می‌مونین. وقتی برگشتین اول از همه پرونده‌ی ساواش رو می‌بندین. نگاهش به بوراک دوخته شد. -مراقب برادرت و خانوم وکیل باش. بوراک مشت‌هاش رو روی زمین کوبید. -سزگین. تو هم کم‌کم فراموشش کن. چند بار بهت بگم؟ این همه سال گذشته. کان سرش رو پایین انداخت اما چیزی توی نگاهش می‌سوخت. -و تو اولاش.. باید بزاری دنیز رو ببینم. اولاش قدمی جلو برداشت اما بوراک از روی زمین با صدای گرفته‌ای گفت. بوراک: اولاش. نکن. اولاش ایستاد. -آره. نکن. چاقویی رو از جیب کتش بیرون آورد. نوک سردش رو روی سینه‌ی اولاش گذاشت.

sticker.webp0.09 KB

به شباهت شریف و با بازیگر جوونیش کم توجهی کردیم به نظرم.
#Şerif
@orelhome |🏠✨🐣

یا این یکی👩‍🦯 #photo || @TBDIRAN
یا این یکی👩‍🦯 #photo || @TBDIRAN

خانواده ی کوچاری تو تعطیلـات🛶-
خانواده ی کوچاری تو تعطیلـات🛶-