ar
Feedback
𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

الذهاب إلى القناة على Telegram

‌ ‌ ‌t.me/Nwriter2bot ‌

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
337
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+127 أيام
+9030 أيام
أرشيف المشاركات
Soru şu, mutlu son mu yoksa hüzünlü son mu?

‎ اولاش در یک دیالوگ و یک نفس ۱۱ بار گفت دنیز

‎ خاله .. وای خاله... اینا دیگه چی بودن ... دلم به حال هردوشون کباب شد .. خاله .... این دیگه چی بود؟

🎬 #Part 43 دنیز یک قدم جلوتر رفت. دنیز:و بعدش آیتک اومد. نه اینکه من دنبالش رفتم. اون بود که اومد، از توی مراسم افتاد دنبالم. اون بود که اصرار کرد. آیتک اومد و تو اصلا برات مهم نبود که من دلم می‌خواد ببینمش یا نه. تو فقط می‌خواستی بدهی‌هات رو بده. هر وقت دلت خواست، یه مرد رو می‌فرستادی پیش من که دلم نمی‌خواد ببینمش. در حالی که بهم سر هم خونه شدن با مردی که عاشقشم خرده گرفتی. به خاطر پولش. به خاطر نجات خودت. کرم داد زد. کرم:آره آیتک منو نجات داد! تو چیکار کردی برای پدرت؟ دنیز بلند تر داد زد. دنیز:منو چی؟ منو کی نجات داد؟ در اون لحظه دنیز دیگه براش مهم نبود. دنیز:وقتی بچم رو از دست دادم تو کجا بودی بابا؟ وقتی داشتم تیکه‌ تیکه می‌شدم تو کجا بودی؟ وقتی مامان مرد؟ تو رفتی پیش آیتک. پیش پولش. پیش نجات خودت. من رو ول کردی بابا. کرم دهنش وا موند. دنیز کیفش رو برداشت. دنیز:من خواستم یه مدت از اولاش فاصله بگیرم چون فکر کردم دارم نجاتش می‌دم. ولی حالا می‌فهمم من هیچکس رو نجات ندادم. فقط همه‌چی رو خراب کردم و تو همون کسی بودی که من رو به این روز انداخت. در رو باز کرد. دنیز:بابا؟ یه روز میاد که دیگه نمی‌تونی اوضاع رو کنترل کنی. یه روز میاد که اولاش همه‌چیز رو می‌فهمه. تو تنها می‌مونی. نه آیتک پشتته، نه من، نه هیچکس. فقط کثافت کاری هایی که هیچکس دیگه نمی‌خواد ببینه. —زمان حال— بورجو:تو.. اولاش تقریبا لال شده بود. بورجو:تو قوی‌ترین آدمی بودی که می‌شناسم. دنیز:نه. من ضعیف‌ترین بودم. بورجو:نه. کسی که سه سال تحمل کنه تا کسی که دوستش داره نجات پیدا کنه ضعیف نیست. بورجو دوباره بغلش کرد. اولاش یهو بلند شد. تقریبا هر سه تا پریدن. دستش می‌لرزید. چند قدم رفت سمت پنجره. کوبید. شیشه خورد شد. زینپ جیغ زد. خون تقریبا پاشید. اولاش:من..من..اینو.. برگشت. نگاهش به دنیز. صداش گرفته بود. خرده شیشه ها تو دستش بود‌. اولاش:به من می‌گفتی.. دنیز سرش رو بلند کرد. اولاش:به من می‌گفتی دنیز! اون پول ها رو من جور می‌کردم! هر چی بود! هر چقدر هم بود. صداش بلندتر شد. اولاش:چرا بهم نگفتی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ دنیز بلند شد. رفت سمتش. دستش رو گذاشت رو دست خونی اولاش. دنیز:چون فقط پول نبود. اولاش:پس چی بود؟ دنیز:شغلت بود. آینده‌ات بود. شرکت بود. همه چی بود. اولاش:دنیز! جواب منو بده! التماست می‌کنم دنیز! مگه مهمه دنیز؟ آینده بدون تو به چه دردم می‌خورد دنیز؟ دنیز اگه شغلم رو از دست می‌دادم..دنیز اگه تحریم می‌شدم..دنیز اگه هیچ پروژه‌ای گیرم نمی‌اومد..دنیز مگه مهم بود؟ دنیز اگه بهم می‌گفتی اگه تحریم می‌شدم یه کار دیگه شروع می‌کردم دنیز اگه هیچ پروژه‌ای گیرم نمی‌اومد تو رو داشتم. دنیز!!! تو کافی بودی! دنیز:از اینکه ببینم چطور همه‌چی رو از دست می‌دی بخاطر من خسته بودم. اولاش:مهم‌ترین چیزی که داشتم چی دنیز؟ تو چی؟ دنیز بغضش ترکید. اولاش بدون مکث بغلش کرد. سرش رو دوباره توی گردنش فرو برد. دنیز بریده بریده حرف می‌زد. دنیز:داشتم حلش می‌کردم. من فقط یه نفر رو پیدا کردم که کمکم کرد. داشتیم علیه بابام و آیتک مدرک جمع می‌کردیم. همه ساکت بودن. اشک روی صورت‌هاشون خشک شده بود. اولاش یهو عقب کشید. عصبانیت توی چشماش موج زد. اولاش:دنیز..چرا اون روز به من گفتی به نامزدت تهمت زدم؟ چرا روان من رو بدتر تحت فشار گذاشتی؟ دنیز هر موقع بهت زنگ زدم.. دنیز:مجبور بودم. اولاش:فقط یه بار جواب دادی دنیز. من بعد اون تماس هر شب دوباره تو کابوسام میبینمش. پس چرا؟ بس نبود که رد می‌کردی؟ اون رو هم گفتی؟

🎬 #Part 42 با خودم گفتم:چرا جدا شدم؟بگم چند روز بعد از اینکه قرارداد رو امضا کردم فهمیدم قبل از رسمی شدن رابطمون باردارم؟ بگم بعدش رفتم سونوگرافی و هیچ صدایی نبود؟ دنیز:من هیچوقت نخواستم این رابطه رو شروع کنم تو بودی که منو.. صدای کرم بالاتر رفت. کرم:من بودم که چی؟ من خودمون رو نجات دادم! اولاش انصراف داد تو هم پشت سرش گفتی نمی‌خوام یه مدت کار کنم. همه جا تیتر زدن کرم یالچین چه آشغالیه که دخترشم باهاش کار نمی‌کنه. منو با یه قرارداد ۱۰ میلیون لیری تنها گذاشتین، کی بود که به دادم رسید؟ آیتک. اون بود که نذاشت من ورشکست بشم. دنیز اشکش سرازیر شد. دنیز:نجاتم دادی؟نه بابا. تو خودت رو نجات دادی. از بدهی‌هات. از آبروت. از اسمت. من فقط وسیله شدم. اون به خاطر من انصراف داد. از اولم می‌دونست تو فقط می‌خواستی اسم ما رو پای پروژه‌ات بزنی تا سرمایه‌گذار جذب کنی، بعدش هم سواستفاده کنی. کرم:اگه واقعا به تو اهمیت می‌داد نمی‌رفت. اینو بکن تو گوشت. دنیز:اولاش رفت چون من گفتم بره.. بابا چرا یهو اینقدر عوض شدی؟ تو بزرگترین تکیه‌گاه من بودی. هر وقت گریه می‌کردم تو بودی که می‌گفتی "گریه نکن من هستم" حالا تو شدی کسی که باعث میشه بیشتر از همه گریه کنم تو شدی کسی که ازش می‌ترسم. کرم بلند میشه و آروم به سمت پنجره می‌ره. کرم:می‌دونی چرا؟ برمی‌گرده. کرم: چون فهمیدم اونقدری که من فکر توام تو فکر من نیستی. دنیز یخ می‌زنه. کرم:یه مرد دیگه رو گذاشتی اولویت زندگیت به جای پدرت. هر جا رفتی، هر کاری کردی، هر تصمیمی گرفتی، بهت گفتم نرو تو یه خونه، رفتی. هر کار گفتم نکن کردی. هیچی مهم نبود. نه آینده‌ات. نه اسم خانواده. اولاش. من سال‌ها برات جنگیدم. سال‌ها کار کردم که تو بهترین باشی. بهترین فیلم‌ها، بهترین نقش‌ها، بهترین موقعیت‌ها. همه‌چی رو گذاشتم پای تو ولی تو قلبت رو یه بازیگر پُررو پر کرد. دنیز:همه این بلا ها رو داری سرم میاری چون نتونستی قبول کنی من کسی رو جز تو دوست دارم؟ ناگهان کرم مشتش رو روی میز کوبید. کرم:همه اینا کم بود؟ کاری کرد من ده میلیون لیر بدهکار بشم و تو هنوز پشت اون بودی. انگشتش رو سمت دنیز می‌گیره. کرم:من رفتم پیش همه کسایی که سال‌ها باهاشون کار کردم. رفتم پیش بانک‌ها. رفتم پیش سرمایه‌گذارها. گفتم این پروژه زندگی منه. گفتم اولاش میاد، دنیز میاد و بعد‌ پروژه لغو شد. من موندم با یه کوه بدهی که هیچ راهی برای پرداختش نداشتم. حالا بگو من زندگیتون رو نابود می‌کنم؟ من هیچ کاری نکردم جز اینکه حق خودم رو خواستم. اگه با آیتک نباشی، اگه آیتک جا بزنه من دوباره بدبخت می‌شم. من بدبخت شم؟ قرارداد اولاش رو می‌برم تو دادگاه و اون نه تنها ۱۰ میلیون لیر جریمه می‌ده، بلکه دیگه هیچوقت توی این صنعت کار نمی‌کنه. تحریمش می‌کنم. سندیکا رو درگیرش می‌کنم. اسمش رو می‌ندازم تو رسانه‌ها به عنوان یه بازیگر غیرحرفه‌ای که قرارداد رو زیر پا می‌ذاره. آیتک به من احترام می‌ذاره. آیتک می‌دونه که من چی هستم. اما اولاش فکر می‌کرد چون تو رو داره.. دنیز:پس من چی بابا؟ یه وسیله برای رسیدن به آیتک و پولش؟ کرم: تو دخترمی. دنیز:پس اگه دخترت با آیتک نباشه چی؟ اگه برم پیش اولاش چی؟ نمی‌خوای تمومش کنی؟ اگه جلوی همه بگم که تو چیکار کردی چی؟ کرم:دنیز به جون خودت قسم که می‌دونی مقدس ترینمی.. اولاش رو نابود می‌کنم. نه فقط حرفه‌ای. شرکت خانوادگیش رو می‌گیرم. خواهر کوچیکش رو درگیر می‌کنم. هرچی که براش ارزش داره رو می‌گیرم و تو می‌دونی که من می‌تونم. دنیز چند قدم عقب می‌ره. دنیز:ازت متنفرم..از ته دلم ازت متنفرم. باور کن دیگه نمی‌شناسمت. من برات مقدسم؟دهنتو ببند. حالم بهم می‌خوره که این فامیلی رومه حالم بهم می‌خو.. کرم:اگه قبل بدبخت کردنم اینو میگفتی قلبم می‌شکست دنیز. الان؟ مهم نیست. تا وقتی که کاری رو که می‌گم انجام بدی، می‌تونی ازم متنفر باشی. دنیز:می‌دونی من چقدر درد کشیدم بابا؟می‌دونی چقدر تنها بودم؟ تو حتی یه بار هم نیومدی خونم. حتی یه بار هم بهم زنگ نزدی. فقط تماس می‌گرفتی که بگی با آیتک خوب باش. کرم:می‌دونی چرا؟ چون از یه جایی به بعد تو مشکلات خودت رو داشتی. من مشکلات خودم رو. دنیز اشک هاش روی صورتش خشک شده بود. دنیز:من و اولاش جدا شدیم. نه از لج تو و پروژه‌ات، به خاطر من. کرم نگاه سردش رو ادامه داد. دنیز:من..من اون موقع حتی نمی‌تونستم از تخت بلند شم. تو اصلا می‌دونی چرا؟ تو به جای اینکه پشتم باشی، به جای اینکه صبر کنی، به جای اینکه بذاری من نفس بکشم تهدیدات رو شروع کردی. صداش بلندتر میشه. دنیز:من و اولاش به یه مدت زمان نیاز داشتیم. ولی تو نذاشتی. خواستم خودم رو جمع کنم، می‌خواستم دوباره برم پیشش تو اومدی و گفتی اگه باهاش حرف بزنی، نابودش می‌کنم.

🎬 #Part 41 صدای در خونه پیچید. دنیز و اولاش هر دو از جا پریدن. رو مبل خوابشون برده بود. در دوباره خورد. محکم‌تر. اولاش دنیز رو کنار گذاشت. بلند شد. چند قدم رفت سمت در. از دریچه نگاه کرد. بعد در رو باز کرد. اولاش:زینپ؟ زینپ با یه کمپوت بزرگ توی دستش وارد شد. زینپ:می‌دونم گفتی نیا ولی خب. نگاهش رفت سمت دنیز که روی مبل نشسته چشم‌های قرمز، لباس خواب. زینپ:سه سال شد خانوم یالچین. دنیز:زینپ؟ زینپ کمپوت رو گذاشت روی میز بعد بدون معطلی بغلش کرد. دنیز اول خشکش زد. بعد دستش رو آروم دور شونه‌های زینپ حلقه کرد. زینپ:حالت؟ دنیز:مرسی. لبخند تلخی زد. زینپ:می‌دونم چیزی نیست که بتونی توضیح بدی. ولی حداقل بذار کمپوتت رو بخوری. اولاش از پشت سر گفت:منم هستما. زینپ:تو همیشه هستی. همون لحظه دوباره در خونه زده شد. اولاش دوباره در رو باز کرد. بورجو وارد شد. کیفش رو انداخت کنار در. بورجو:من اومدم که. نگاهش به جمع افتاد. زینپ. اولاش. دنیز. کمپوت روی میز. بورجو:مهمونی شده؟ بورجو رفت سمت دنیز. دستش رو گذاشت روی شونه‌اش. بورجو:حالت خوبه؟ دنیز:آره. بورجو به اولاش و زینپ نگاه کرد. بورجو:می‌خوای جلوی اولاش و زی.. دنیز:آره. دنیز:چیزایی که امروز می‌خوام بگم سخت‌ ترین کلمات زندگیمه. نگاهش به بورجو. به زینپ. بعد به اولاش. دنیز:و برای تو هم سخت خواهد بود. اولاش نگاهش کرد. بورجو سرفه‌ای کرد. بورجو:دیروز توی دعوا آیتک یه چیزایی گفت. اولاش قلبش داشت کنده می‌شد. بورجو:درباره بابات. بورجو مکث کرد. نگاهش رفت سمت اولاش و زینپ بعد پایین‌. بورجو:درباره اینکه تا حالا نذاشتی کنارت بخوابه. سکوت یهو انگار بمب ترکید. اولاش:چی؟ دنیز چشماش رو بست. بورجو:گفت هیچوقت نذاشتی کنارت بخوابه. اولاش بلند شد. اولاش:یعنی چی؟ صداش شکست. افتاد. یک قدم عقب رفت. دستش رفت تو موهاش. نفس‌هاش تند شد. زینپ بلند شد و رفت سمتش. زینپ:داداش؟ زینپ دستش رو گذاشت روی بازوی اولاش. اولاش شروع کرد گریه کردن. زینپ بغلش کرد. سرش رو روی شونه‌اش گذاشت. دنیز تقریبا برای اولین بار از دیروز به اولاش نگاه نکرد. اولاش:دنیز چرا بهم نگفتی؟ دو سال من.. زینپ:آروم باش داداش. آروم. صدای مردونه‌اش لرزشی داشت که دل سنگم آب می‌کرد. اولاش:چرا بهم نگفتی. چرا اون روز.. زینپ محکم‌تر بغلش کرد. زینپ:همین الان میگه. صبر کن. دنیز دست‌هاش باز شروع کردن. دنیز:اولاش. اولاش سرش رو از روی شونه زینپ برداشت. چشم‌هاش قرمز بود. نگاهش روی دنیز. اولاش:یعنی چی؟ دنیز:نمی‌تونستم اولاش. هر بار می‌خواست نزدیک بشه.. اولاش زینپ فاصله گرفت. اولاش:پس قضیه چی بود هان؟ دنیز:بابام. اولاش خشک شد‌. یهو زد تو پیشونی خودش. دو بار. سه بار. چهاربار. زینپ دوباره گرفتنش. جیغ زد. زینپ:تمومش کن! اولاش:باز اون.. دنیز:همه این سالا فقط تو بودی. اولاش قلبش رو حس نمی‌کرد. حس می‌کرد کل زندگیش حروم شده. صورتش رو گرفت بین دست‌هاش. گریه می‌کرد. اولاش:چرا.. بهم.. نگفتی؟ دنیز:نابودت می‌کرد. اولاش سرش رو بلند کرد. صداش یکم بالا رفت. اولاش:من بدون تو نابود شدم. فکر می‌کردم.. دنیز بلند شد. لنگ میزد. اومد و نشست کنار اولاش و زینپ. دنیز:چی فکر می‌کردی؟ اولاش:فکر می‌کردم اون.. دنیز دستش رو دراز کرد. دست اولاش رو گرفت. دنیز:الان بهم نریز. من هنوز چیزی نگفتم. اولاش یخ زده بود. —دنیز— دنیز:تو هم بیا. بورجو کنار دنیز نشست. دنیز دست بورجو رو گرفت. دنیز:تو همیشه ازم پرسیدی که چرا جدا شدیم. صداش لرزید. دنیز:جز من و اولاش و زینپ..و بابام.. کسی نمیدونه. بورجو.. من..قبل از اینکه از اولاش جدا بشم. نفسم بریده بود. دست بورجو رو محکم‌تر گرفتم. دنیز:باردار بودم. بورجو یخ زد. دنیز:چند هفته از تولدم فهمیدم. می‌خواستم بهتون بگم. همون شب تولدم. ولی. اشکام سرازیر شد. دنیز:سه روز قبلش رفتم سونوگرافی. دکتر گفت قلبش ایستاده. بورجو چیزی که شنیده بود رو باور نمی‌کرد. زینپ اشکش اومد. اولاش سرش رو بلند کرد. چشم‌هاش قرمز بود. اولاش:قضیه رو بگو تا روانی نشدم. دنیز اشک‌هاش رو پاک کرد. نگاهش به اولاش. —دفتر کار کرم یالچین ۱.۵ سال پیش⏳— دنیز وارد دفتر شد. کرم پشت میز نشسته بود. کرم: کی قراره تاریخ نامزدی رو مشخص کنین؟ دنیز:پروژه‌ام سنگینه. کرم:بعد از پروژه. دنیز:فیلمبرداری. کرم:بعد از فیلمبرداری. دنیز:بابا. کرم کوبید رو میز. کرم:سه بار عقب انداختی. سه بار. آیتک صبوره ولی صبرش حدی داره. دنیز دستش شروع کرد. دنیز: من آماده نیستم. صدای کرم بالا رفت. کرم:آماده نیستی؟ منم آماده نبودم که دخترم زندگیمون رو با یه بازیگر بی‌ارزش خراب کنه. دقیقا موقعی که من از تو و اولاش خواستم بیاین داخل پروژم، تو از اون جدا شدی، اون انصراف داد. چرا جدا شدی؟ دیگه برام مهم نیست. آیتک چند وقته دنبالته. جلوی همه اسم تو رو با خودش میاره. من دارم پشتت رو می‌گیرم. حالا تو می‌گی آماده نیستی؟

🎬 #Part 40 سرم رو بلند کردم. آیتک بود. صورتش از اردم داغون تر بود. حدس زدم کار اولاشه ولی خود اردم چی؟ چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن بعد یهو آیتک جلو اومد و اردم رو بغل کرد. اردم اول خشکش زد بعد خیلی آروم دستش رو پشت گردن آیتک گذاشت. وقتی وارد شد همون لحظه نگاهش افتاد به من. خشکش زد. سریع بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه. حتی دلم نمیخواست ریخت این آدم رو ببینم. آیتک برگشت سمت اردم. اردم:الان حوصله این بحث رو ندارم. ایتک:باورم نمیشه. اردم:منم باورم نمیشه تو بعد این همه حرف نزدن با من اینموقع صبح اومدی در خونه من گریه کنی. — اردم — آیتک روی کاناپه نشسته بود. آرنج‌هاش روی زانوهاش و سرش بین دست‌هاش. زینپ گوشه آشپزخونه دست به سینه وایساده بود. رفتم سمت کابینت. جعبه دارو رو باز کردم. اردم:بگیر، مسکن. چند ثانیه نگاهم کرد بعد قرص رو گرفت. آب خورد. اردم:برو توی اتاق بخواب. ایتک:خوابم نمی‌بره. اردم:مهم نیست. کلید اتاق مهمون رو روی میز انداختم. اردم:برو دراز بکش. چند ثانیه بعد در اتاق بسته شد. برگشتم سمت زینپ. —زینپ— چند ثانیه بعد در باز شد. نگاهش به من بود. اومد سمت من. من عقب رفتم. اردم سریع اومد جلوش. دستش رو گذاشت روی سینه‌ی آیتک. اردم:نه. نزدیک نشو. آیتک نگاهش بین اردم و من بود. آیتک:میدونی کی اینکارو با من کرده؟ برادر همین خانوم. اردم:تو خودت زندگیتو نابود کردی. آیتک:چی؟ اردم:تو پشت همه برنامه ریختی و حالا که همه چی لو رفته، داری تقصیر رو میندازی گردن یه دختر؟ یک بار این کار رو کردی. نمی‌ذارم دوباره تکرار بشه. آیتک:تو.. اردم:از خونه‌م برو. آیتک جا خورد. بعد بدون اینکه چیزی بگه رفت و تقریبا جوری در رو بست که کل خونه لرزید. زینپ:صبر کن..صبر کن یه دقیقه. ما مگه از هم متنفر نبودیم؟ مگه تو نبودی که داشتی جاسوسی می‌کردی؟ مگه تو نبودی که داشتی درباره من و داداشم و دنیز گزارش می‌دادی؟ حالا چی شده؟ اردم نگاهم کرد. زینپ:چرا این کارو کردی؟ اردم:چون نمی‌خواستم دوباره به خاطر اون کسی رو از دست بدم. زینپ:کی رو؟ اردم نگاهم کرد. چیزی نگفت. زینپ:تو.. اردم:می‌دونم. زینپ:چی رو می‌دونی؟ اردم:همه‌چی رو. میری با برسونمت؟ زینپ:چی؟ اردم:برو خونه‌ی دنیز. زینپ:چرا؟ اردم:چون الان به آدم نیاز داره. زینپ:اولاش گفته نرم. اردم:آرسلان! یه کمپوت بخر. هر چی. برو پیششون. برو. بعدا حرف می‌زنیم. چند ثانیه نگاهش کردم بعد کیفم رو برداشتم. —اردم— در رو باز کردم. رفت. در بسته شد.‌ قفل کردم. دو قدم. سه قدم. بعد دستم رفت روی صورتم و همونجا کنار در ایستادم. سرم خم شد. چشم‌هام رو بستم. —اردم،دو شب پیش بعد رسوندن زینپ⏳— برگشتم سمت شرکت. صداش تو سرم بود. «زندگی من داره نابود میشه.» ماشین سفید کنار خیابون پارک بود. ناز روی صندلی شاگرد نشسته بود. اردا پشت فرمون. داشتن می‌خندیدن. بدون فکر سمت ماشین رفتم. در راننده رو باز کردم. اردا:چی.. یقه‌ش رو گرفتم و کشیدمش بیرون. ناز جیغ کشید. ناز:اردا! بدنش رو محکم به بدنه ماشین کوبوندم. اردم:عکس‌ها. اردا:دیوونه شدی؟ گرفتمش و هلش دادم عقب. اردم:فکر کردی شوخی می‌کنم؟ اردا کنارم زد. اردم:فکر کردی کی هستی؟ قبل از اینکه حرفش تموم بشه یه مشت زدم. اردا:داری اشتباه می‌کنی. اردم:اشتباه رو تو کردی که اون رو آوردی وسط. ناز بینمون اومد. ناز:بس کنین! اردا جلو اومد و محکم هلم داد چند قدم عقب رفتم بعد مشت اول رو تو چشم زد. بعدی مستقیم خورد به فکم. طعم خون اومد زیر زبونم. ناز دوباره داد زد. چند دقیقه بعد هر دومون نفس‌نفس می‌زدیم. لب اردا پاره شده بود. آستین پیرهنم پاره شده بود. ناز بینمون ایستاد. داشت گریه می‌کرد. ناز:واقعا بسه. اردا نفسش رو بیرون داد بعد گوشی رو درآورد. اردا:باشه. اردم:باشه؟ گوشی رو جلوی صورتم گرفت. یه عکس از دنیز و اولاش. اردا:یه شرط، اینو منتشر می‌کنم. گوشی رو داد دستم. نگاهم از صفحه جدا نشد. اردم:خب؟ اردا:خب؟ دنیز نامزد داداشته. اردم:این مشکل داداشمه. جالبه بدونی برخلاف چیزی که به نظر میاد من خیلی وقته هیچ اهمیتی به داداشم نمیدم. گوشی رو به سینه‌ش کوبیدم. اردم:هر غلطی می‌خوای با اون عکس بکن. بعد برگشتم و راه افتادم.

🎬 #Part 39 —اولاش— بطری تقریبا خالی بود یا شاید سومین بطری بود. مهم نبود. روی صفحه گوشی یه خبر باز بود. «کرم یالچین نامزدی دخترش دنیز یالچین و آیتک دمیر رو تایید کرد.» بطری رو پرت کردم. صدای شکستن شیشه توی سکوت شب پیچید. صدای دو تا دختر رو شنیدم. -این یارو حالش خوب نیست. +بریم کمکش کنیم؟ -نه بیخیال. دیوونست. گوشی رو برداشتم. اسمش هنوز همون بود. Sırdaşım♥️ زنگ زدم. رد تماس. دوباره. رد تماس. باز. رد تماس. بیست و هفتمین بار. رد تماس. عادت کرده بودم ولی اشک توی چشم‌هام جمع شد. بیست و هشتمین بار زنگ زدم. وصل شد. خیلی آروم صدای دنیز اومد. نمی‌دونم چند وقت بود صداش رو پشت تلفنم نشنیده بودم. دنیز:چرا این کارو می‌کنی؟ چشم‌هامو بستم. دنیز:ساعت سه شبه. اولاش:جواب دادی. دلم براش تنگ شده بود. خیلی زیاد. اولاش:خوشحالی؟ سکوت. اولاش:با اون. دنیز:چیزی خوردی؟ اولاش:دلم برات تنگ شده. سکوت. اولاش:هر روز. دنیز:ارسلان. اولاش:اونجوری صدام نکن. دوست داشتی تمومش کنم قطع می‌کردی. دنیز:قطع می‌کنم. اولاش:نه. اشک اولم ریخت. اولاش:دخترم چیشد اینجوری شد. دنیز:برو خونه. اولاش:نمیدونم کجام. دنیز:آخ اولاش آخ. قطع کرد. دوباره گرفتم. اشغال بود. چند لحظه بعد زینپ زنگ زد. فهمیدم خودش زنگ زده به زینپ. گوشی رو کوبیدم رو زمین. سرم رو گرفتم بین دستام. اولاش:نه. با تمام وجود داد زدم. نفس‌نفس می‌زدم. هنوز تصویر اون خبر جلوی چشم‌هام بود. هنوز بوی الکل رو حس می‌کردم. اولاش:نه. نه. یه دست روی شونه‌ام نشست. +اولاش! اولاش! چشم‌هام با وحشت باز شد. هوا روشن بود؟ نفس‌هام بریده بریده بالا اومد. سرفه‌ام گرفت. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجام. دنیز مقابلم نشسته بود. نگرانی توی چشم‌هاش موج می‌زد. دنیز:اولاش چیشده؟ بهش خیره شدم. اینجا بود. کنارم بود. دنیز:خواب دیدی؟ لب‌هام تکون خورد ولی هیچ صدایی بیرون نیومد. همون لحظه دستم رو دورش حلقه کردم و با تمام قدرت کشیدمش توی بغلم. سرم رو توی گردنش فرو بردم. نفسم می‌لرزید. دنیز:من اینجام. —زینپ— زینپ:یا خدا. لبش پاره شده بود. کنار چشمش کبود شده بود. روی گونه‌اش هم خراش افتاده بود. تی‌شرت مشکی تنش بود و موهاش کاملا به‌هم‌ریخته. زینپ:به چه روزی افتادی؟ خیلی آروم به چارچوب در تکیه داد. اردم:منم خوشحال شدم دیدمت. زینپ:دعوا کردی؟ اردم:برای این اومدی؟ زینپ:برای؟ اردم:بازدید از مجروحان جنگی. چشم‌ غره رفتم. زینپ:خبر اولاش و دنیز چی می‌دونی؟ این بار کاملا ساکت شد بعد خیلی آروم کنار رفت. اردم:بیا تو. کمی مکث کردم. اردم:بیا. خونه دقیقا همون چیزی بود که انتظار داشتم. یه پلیور روی مبل. دو تا لیوان روی میز. جعبه پیتزا کنار آشپزخونه. زینپ:تو اینجا زندگی می‌کنی یا گروگان نگهت داشتن؟ اردم از آشپزخونه داد زد. اردم:چیزی می‌خوری؟ زینپ:نه. اردم بطری آبمیوه پرت کرد طرفم. تو هوا گرفتمش. اومد نشست رو مبل. اردم:خوب گرفتیش. زینپ:ممنون از پذیرایی ویژه‌ات. در آبمیوه رو باز کردم یه جرعه خوردم. زینپ:چی می‌دونی؟ اردم:هیچی. زینپ:برای هیچی منو کشوندی داخل؟ همون لحظه زنگ در به صدا دراومد. زینپ:منتظر کسی هستی؟ زنگ دوباره زده شد. این بار طولانی‌تر. از جاش بلند شد. اردم:تکون نخور. در رو باز کرد و همون لحظه صدای خفه‌ای اومد. -اردم.

‎ اولاش چقدر مردی +++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

تایپ اولاش و بوراک🤏🏻✨

تایپ دنیز و آوا🙌🏻🔥

‎ کسی توجه کرد وقتی برای دنیز پیام اومد اولاش عقب رفت که دنیز معذب نشهظو:؟) کسی توجه کرد کل این دو پارت دنیز داشت اولاشو نگاه میکزدوچطو؟)؟«) اولاش که طبق پیامش به زینپ تا صبح نخوابید من مطمئنم دنیزم تا صبح داشت از اتاقش با در باز اولاشو میدیدسپضممممب میخوام بمیرم😭

‎ آوا و بوراک اینقدر نازن که ممکنه هر لحظه خودم رو بکشم

‎ تنها آدمی که تو این دو پارت واقعا استراحت نکرد اولاش بود

‎ منظورت چیه که النی اینجا بچه عادل و اسمه نیستت😭😭

‎ هر بار اولاش با احتیاط به دنیز نزدیک میشه دلم میخواد یکی این مرد رو بغل کنه

‎ ‎ نمیدونم این چند پارت منو از نظر روحی نابود کرد یا چی فقط میدونم همه این اتفاقات توی ۲۴ ساعت افتاد و من احساس میکنم سه ماه پیر شدم واقعا نمیدونم این روز کذایی بود یا قشنگ فقط میدونم همه کاراکترا خستن و منم خستم خداروشکر که بالاخره تموم شد😭🤚

🎬 #Part 38 آوا:اگه پنج دقیقه دیگه بیرون نمی‌اومدین میومدم تو. چند دقیقه بعد دور اپن نشسته بودیم. چون میزی نبود. بوراک کنار آوا. من کنار دنیز. شبیه آدم‌های عادی بودیم. حداقل تلاش می‌کردیم. بوراک:قسم می‌خورم اگه بعد این همه پولی که دادم نگین خوشمزه‌ست ناراحت می‌شم. آوا:بد نیست. بوراک دستش رو روی قلبش گذاشت. بوراک:واقعا زخمی شدم شاهین. هیچ حمایتی توی این رابطه وجود نداره. دنیز نگاهش به من بود. دنیز:رابطه؟ آوا نزدیک بود خفه بشه. بوراک همزمان آب پرید توی گلوش. بوراک سریع دستش رو گذاشت پشت آوا. آوا هم گذاشت پشت بوراک. آوا:آره خب، رابطه دوستی. بوراک:تو مرحله ایم که من خرج می‌کنم و ایشون مسخره‌ام می‌کنه. اولاش:مرحله؟ بوراک:ای بابا، گیر آوردین منو، من وکیل میخوام‌. —بوراک— بعد از چیدن ظرف ها تو ماشین آوا کیفش رو برداشت. بوراک:بریم؟ سر تکون داد. آوا:فردا زنگ می‌زنم. دنیز سر تکون داد. آوا:مواظب باشین. اولاش:مرسی بابت امروز بچها. واقعا نمی‌دونم اگه نبودین چیکار می‌کردم. از ساختمون که بیرون اومدیم آوا کنارم راه می‌رفت. رسیدیم کنار ماشین. نگاهش سمت ساختمون رفت. بوراک:بهترن. آوا آروم سر تکون داد. در ماشین رو باز کردم. سوار نشد. بهش نگاه کردم. قبل از اینکه بفهمم چی شده خیلی آروم روی گونه‌ام بوسه‌ای گذاشت. خشک شدم. بغلم کرد. آوا:مرسی بوراک‌. — دنیز — اولاش کمکم کرد دوباره برگردم داخل تخت. یه حوله کوچیک توی دستش بود. کنار تخت نشست. حوله رو باز کرد. داخلش یه کمپرس یخ بود. اولاش:اینو بذار رو پهلوت ورم و دردش کمتر میشه. کمپرس رو گرفتم اما هنوز نگاهم روی صورتش بود. اولاش شونه‌ای بالا انداخت. اولاش:تو سه سال اخیر به اندازه یه تیم پرستاری درباره زخم و درد و دارو تحقیق کردم. خندیدم. اولاش:بالاخره خندیدی. خنده‌ام خشک شد. کمپرس رو روی پهلوم گذاشتم و از شدت سرمای ناگهانی جمع شدم. دستش رو دراز کرد و خیلی آروم پتو رو روم مرتب کرد بعد بلند شد. دنیز:کجا؟ اولاش:برای پات بالش بیارم. رفت توی اتاق مهمون. وقتی برگشت دو تا بالش دستش بود. یکی رو کنارم گذاشت. دنیز:اون برای چیه؟ اولاش:برای من. اشاره کرد به کاناپه. خیلی آروم نشست پایین تخت. برای اولین بار فرصت کردم درست نگاهش کنم. لاغر شده بود. زیر چشم‌هاش گود افتاده بود. به خاطر اون کوفتی بیشتر سرفه می‌کرد. دنیز:خسته‌ای؟ اولاش:تو نیستی؟ دنیز:پس برو بخواب. اولاش:نمی‌تونم. دنیز:چرا؟ چند ثانیه سکوت کرد. اولاش:می‌ترسم بیدار شم و ببینم الانم یکی از اون خواب‌ها بوده. چشم‌هام باز پر از اشک شد. رفتم پایین تخت. اولاش:هیییی! چیکار میکنی؟ دستشو رو شونه‌ام گذاشت و کمکم کرد چهار زانو بشینم. اولاش:مراقب باش باندت باز نشه. دنیز:هیس. خیلی آروم دستم رو روی صورتش گذاشتم. ته ریش کوتاهش. نگاهم هنوز روش بود. دنیز:خواب نیست. صدام لرزید. دنیز:من اینجام. خیلی آروم سرش رو روی دستم تکیه داد. چشم‌هاش رو بست. نفسشو داد تو. اولاش:دنیز... من الان بیشتر از هر چیزی دلم می‌خواد کنارت بخوابم. قلبم ایستاد. اولاش:ولی سه ساله از هم دور بودیم. نمی‌خوام اولین شب... گلوم سوخت. اولاش:امشب فقط می‌خوام بدونم حالت خوبه. همین که پشت این دیوار بخوابی و بدونم سالمی کافیه. دنیز:فردا بورجو میاد دیدنم. تو هم باید باشی. سر تکون داد. دنیز:اولاش میشه قبل رفتن یه چیز از کشو برام بیاری؟ مکث. دنیز:قرص‌هامه. ابدون معطلی بلند شد. کشوی زیر آینه رو باز کرد. چند لحظه بین چیزها گشت بعد چند ورق قرص برداشت. کنار تخت ایستاد. لیوان آب روی میز کنار تختم رو پر کرد. اولاش:اینا؟ لیوان رو کامل جلو نیاورد. اولاش:برای چی هستن؟ قرص ها و لیوان رو از دستش کشیدم. اولاش:دنیز؟ دنیز:بعدا. خواهش می‌کنم. چشماش رو بست. بالش رو چنگ زد. دنیز: در رو نبند. اولاش سرش رو بلند کرد. دنیز:لطفا. — زینپ — صبح اولین کاری که کردم برداشتن گوشی بود. دیشب پیام‌هام به اولاش نزدیک صد تا بود. جواب داده بود. ساعت ۴:۲۶ صبح. Ulaşخوبیم جوجه رنگی فقط همین. چشم هامو چرخوندم‌. از صفحه اولاش بیرون رفتم. پایینش پیامای دیشبم به اردم بود. Zeynapدمیر تو چیزی می‌دونی؟ سین بی جواب. Zeynapاردم بازم هیچی.‌ زنگ زدم. خاموش. یه ساعت بعد دوباره زنگ زدم. خاموش. گوشی رو روی میز پرت کردم. زینپ:گیر یه مشت احمق افتادم. ده دقیقه بعد مستقیم رفتم سمت ماشین. زینپ:اون حتما می‌دونه کی این عکسو گرفته یا شاید خودش.. جلوی ساختمون که توقف کردم. پیاده شدم. از وقتی افتاد دنبالم منم سر جام ننشستم و اطلاعات لازم رو پیدا کردم. زنگ واحدش رو فشار دادم. دوباره. برای بار سوم زنگ رو نگه داشتم. اردم:اگه برای دعوا اومدی برو فردا بیا حوصله ندارم. زینپ:باز کن. بالا رفتم. در واحد نیمه‌باز شد و تمام حرف‌هایی که آماده کرده بودم از ذهنم پرید.

🎬 #Part 37 —دنیز— نگاهش کردم. رنگش پریده بود. لیوان هنوز توی دستش بود. دنیز: اولاش؟ نگاهش افتاد به دستم. به دستی که هنوز روی شکمم بود. چشم‌هام رو بستم. دنیز:نه. بالاخره پلک زد. دنیز: نه. اون چیزی نیست که فکر می‌کنی. نفسم رو بیرون دادم. دنیز: هلم داد. خوردم به اپن. اولاش سریع اومد جلو. نشست کنارم روی تخت. لیوان آب رو داد دستم. داشت سعی می‌کرد صداشو صاف نگه داره ولی بغض داشت. اولاش:بخور. لیوان رو ازش گرفتم و جرعه‌ای خوردم. اولاش:کاش زودتر رسیده بودم. نگاهم روش ثابت بود. اولاش:کاش زودتر... فهمیده بودم. نمیدونستم منظورش امروزه یا نه. چند ثانیه به شکمم نگاه کرد. اولاش:درد می‌کنه؟ دنیز:یه کم. نگاهش رو آورد بالا. اولاش:می‌تونم؟ همچنان نگاهش کردم. بعد سه سال؟ اولاش اومد نزدیک‌تر. عطرش. اشکم رو نگه داشتم. سر تکون دادم. شک داشت. دستش برای یک لحظه روی لبه پیرهنم موند. انگار هنوز منتظر اجازه بود. بعد آروم پیرهن رو کمی بالا زد. دستش میلرزید. سعی کرد حتی ناخنش هم بهم نخوره اما گرمای انگشتاش رو حس می‌کردم. نفسم گرفت. همون لحظه نفس اون هم بند اومد. کبودی بنفش و قرمز روی پهلوم پخش شده بود. برای چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد بعد خیلی آروم پیرهنم رو ول کرد و دستش رو مشت کرد. اولاش:خدا منو لعنت کنه که.. گوشیم روی میز لرزید. هردومون همزمان برگشتیم سمتش. اولاش آروم ازم فاصله گرفت. Burcuامشب باید حرف بزنیم برای چند ثانیه فقط به صفحه خیره موندم. Denizامشب نه قبل از اینکه پیام جدید بیاد دوباره نوشتم. Denizفردا Burcuباشه گوشی رو خاموش کردم. —آوا— بوراک جاروبرقی رو از کمد بیرون کشید، یه نگاه بهش انداخت، بعد به من. بوراک:تو مطمئنی بلدی با این کار کنی؟ آوا:من تنها زندگی می‌کنم. یه لحظه جا خورد. جارو رو گرفتم. روشنش کردم و همون لحظه یه تیکه شیشه ریز از روی فرش پرید بالا. بوراک:یواااش. بوراک سریع دستم رو گرفت و کشید عقب. دستش هنوز دور مچم بود. آوا:باشه..باشه. دستش رو که برداشت نفس عمیقی کشیدم و دوباره جارو رو روشن کردم. بوراک دستکش دستش کرد. روی زمین چند لکه خون خشک شده بود. یه پارچه برداشت. بوراک:تو لازم نیست اینو ببینی. می‌تونی بری. رفتم. شروع کردم به تمیز کردن کنار مبل بعد سمت آشپزخونه. دیشب این خونه‌ای بود که توش خنده بود. بوراک وقتی دید تو فکرم اومد کنارم. آوا:من خوبم. خیلی آروم جارو رو از دستم گرفت و خاموش کرد. چند ساعت بعد، بوراک دستش رو شست، بعد حوله برداشت. هیچکس نهار نخورده بود. اولاش یه ثانیه هم از اتاق بیرون نیومده بود‌. اشتهایی نداشتیم. بوراک:خسته شدی. آوا:خودتو دیدی؟ یه قدم نزدیک‌تر شد. حوله رو روی دستم انداخت. با حوله نم دار دستمو تمیز کرد. نگاهش کردم. بوراک:برو بشین. من تمومش می‌کنم. روی مبل نشستم. بوراک کنارم خم شد. بوراک:دستت درد نکنه، همکار. آوا:حقوقشو می‌دی؟ بوراک شونه بالا انداخت. بوراک:یه شام دوتایی خوبه؟ بعد خیلی آروم دستش رو دراز کرد و یه تیکه مو از روی صورتم کنار زد. بوراک:البته اگه هنوز زنده مونده باشی بعد از این حجم کار. شام دوتایی؟پلک زدم. احتمالا منظورش فقط یه تشکر ساده بود اما تنها چیزی که توی سرم تکرار می‌شد این بود:بوراک از من خواست باهاش شام بخورم. خدایا. یادم افتاد ساعت‌ها مصاحبه‌هاش رو می‌دیدم. عکس‌هاش رو ذخیره می‌کردم. با ملیس سر خوشتیپیش بحث می‌کردم. اون موقع اگر کسی بهم می‌گفت یه روز می‌رسی به جایی که این آدم داره تیکه مو رو از روی صورتت کنار می‌زنه اگر می‌گفت یه روز وقتی از ترس داری فرو می‌ریزی اولین جایی که پناه می‌بری بغل همینه دیوونه فرضش می‌کردم. الان روی مبل نشسته بودم و اون فقط چند سانتی‌متر باهام فاصله داشت. دیگه شبیه آدمی که روی جلد مجله‌ها می‌دیدم نبود. شبیه یه مرد خسته بود که از صبح کنارم ایستاده بود. یه مرد که وقتی دستم لرزید جارو رو ازم گرفته بود. وقتی داشتم گریه می‌کردم بغلم کرده بود. وقتی سعی می‌کردم وانمود کنم حالم خوبه فهمیده بود دروغ می‌گم. این چند وقت فکر می‌کردم دلیل تند شدن ضربان قلبم وقتی می‌بینمش اینه که بازیگر مورد علاقم از دوران نوجوونی بوده. اما الان که نگاش کردم فهمیدم موضوع اون نیست. موضوع این بود که بوراک، بوراک بود. برای اولین بار داشت از خود آدم خوشم می‌اومد. نه از تصویری که سال‌ها توی ذهنم ساخته بودم. همون لحظه بوراک ابروش رو بالا انداخت. بوراک:چرا اینجوری نگام می‌کنی؟ — اولاش — هوا از تاریکی گذشته بود. وقتی از اتاق بیرون اومدیم اولین چیز بوی غذا بود. بعد چشمم افتاد به میز. چند جعبه، نوشابه، سالاد و آوا که داشت قاشق و چنگال می‌چید. بوراک هم کنار اپن ایستاده بود و در یکی از ظرف‌ها رو باز می‌کرد. آوا سرش رو بلند کرد.

من نسبت به پارتای بعدی که باید بنویسم همینم