𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭
الذهاب إلى القناة على Telegram
322
المشتركون
+124 ساعات
+127 أيام
+7030 أيام
أرشيف المشاركات
آلپرن سرش رو بلند کرد.
اولاش: اخبار رسمی سکته رو اعلام کرده.
ـ اما چیزایی درباره مسمومیت شنیدم.
اولاش اخم کرد.
دنیز: میشه ادامه بدی؟
اولاش نگاهش کرد.
ـ ظاهرا وقتی داشتن آقای دمیر رو سوار آمبولانس میکردن یه مرد کارتنخواب بطری آبی داخل سطل زباله نزدیک بازداشتگاه پیدا میکنه تا خالیش کنه و بطری رو بفروشه اما آب رو که روی آسفالت میریزه.. آسفالت میسوزه.
آلپرن و اولاش همزمان به هم نگاه کردن.
ـ بطری رو برای بررسی بردن.
اولاش: از کجا شنیدین؟
ـ یکی از نیروهای اونجا..
اولاش: بدون اطلاع من رفتین اطلاعات یه پرونده قضایی در حال بررسی رو پیگیری کردین؟
ـ من..
اولاش: قانون اول اینجا چیه؟
هیچکس حرف نزد.
اولاش: قانون اول.
ـ بدون اجازه شما.. وارد هیچ پرونده قضایی نمیشیم.
اولاش دستش رو روی میز کوبید.
اولاش: و شما..
دنیز نوک انگشتش رو به دست اولاش زد. نگاه اولاش سمتش چرخید. دنیز نگاهش کرد. «آروم باش». اولاش دستی به صورتش کشید.
اولاش: لطفا.. دفعه بعد اول به من اطلاع میدین.
لیوان آب رو برداشت. آلپرن صداش رو صاف کرد.
آلپرن: خیلی خب. امروز کافیه. خسته نباشین.
صندلیها عقب کشیده شدن. آلپرن از جاش بلند شد.
آلپرن: کاری نداری؟
اولاش: سرور بخش آرشیو دوباره مشکل پیدا کرده. فایلهای بکاپ گزارشها هم دوباره چک کن.
آلپرن دستش رو بالا برد و از اتاق بیرون رفت. دنیز دفترش رو بست. انگشتهای اولاش دور مچش حلقه شد.
اولاش: میری؟
دنیز: بعد چند روز اومدم سرکار..
اولاش: پنج دقیقه.
دنیز نگاهش کرد.
اولاش: سهم من تا نهار فقط همین پنج دقیقه باشه.
از جاش بلند شد. دستهای از موهای دنیز رو پشت گوشش برد. دو طرف صورتش رو بین دستهاش گرفت. بوسه کوتاهی روی پیشونیش گذاشت.
اولاش: مرسی خوشگلم.
دنیز: برای..
اولاش: برای اینکه حواست بهم هست.
دنیز نفس عمیقی کشید.
دنیز: معلومه که هست.
اولاش خندید.
دنیز: دوستت دارم دیگه.
اولاش نفس عمیقی کشید. پیشونیش رو به پیشونی دنیز تکیه داد.
اولاش: من هم.. دوستت.. دارم.
لبخند دنیز عمیقتر شد.
دنیز: حالا میذاری برم سر کار؟
اولاش آه نمایشی کشید.
اولاش: هنوز سه دقیقه از پنج دقیقه مونده.
دنیز خندید اما این بار لبخندش خیلی زود کمرنگ شد.
اولاش: چیشد؟
دنیز: هیچی.
اولاش نگاهش کرد.
اولاش: دنیز.
دنیز: فقط یکم استرس دارم.
اولاش: برای فردا؟
دنیز: نمیدونم باید بهش چی بگم.. میخواست بهت حمله..
اولاش آه کوتاهی کشید.
اولاش: طبیعیه جوندلم.
دنیز نگاهش کرد.
اولاش: بعد از همه اتفاقهایی که افتاده اگه استرس نداشته باشی تعجب میکنم اما..
دنیز: چی؟
اولاش: روی میزت چند تا سورپرایز گذاشتم.
دنیز ابرو بالا انداخت.
دنیز: سوپرایز؟
اولاش: برو به کارت برس و به هیچی فکر نکن. فردا با هم میریم. من کنارتم. درباره همه چی حرف میزنیم.
نفس عمیقی کشید.
اولاش: مامانت هم.. کمکم میکنه خیلی چیزها رو بهت توضیح بدم.
دست دنیز رو بالا آورد و بوسه کوتاهی روش گذاشت.
اولاش: فقط قول بده فردا هر لحظه حس کردی قلبت زیادی سنگین شده.. به من بگی.
دنیز چند ثانیه نگاهش کرد. دستش رو روی گونه اولاش گذاشت.
دنیز: باشه.
بوسه کوتاهی روی گونهاش گذاشت. اولاش همونجا ثابت موند. دنیز چند قدم عقب رفت. دستش روی دستگیره نشست. برگشت. اولاش هنوز همونجا ایستاده بود و نگاهش میکرد.
اولاش: جونم؟
دنیز: منم کنارتم.
از اتاق بیرون رفت. اولاش چند ثانیه به در خیره موند. خندید. گوشی رو از جیبش بیرون آورد. صفحه کان رو باز کرد.
Ulaş اون بطری کوفتی رو ازم گرفتی کجا انداختی؟
—
بوراک در رو باز کرد. زنگ کوچیکی بالای در به صدا دراومد. آوا چند قدم داخل رفت. نور زرد و گرم روی گردنبندها، دستبندها و انگشترها که روی پایههای مخملی چیده شده بودن پخش میشد. آوا آروم دور خودش چرخید.
آوا: تو اینجا بزرگ شدی؟
بوراک: تقریبا.
صدایی از انتهای سالن بلند شد.
اردم: دروغ میگه.
آوا برگشت.
آوا: سلام.
اردم سر تکون داد و سمت بوراک رفت. محکم هم رو بغل کردن. چند ضربه به پشت بوراک زد.
اردم: هر چی خواست ببر.
بوراک عقب رفت. چشمکی زد و یقه کتش رو مرتب کرد.
بوراک: ایول.
آوا چند متر اونطرفتر خم شده بود و با دقت به گردنبندی نگاه میکرد. بوراک نگاهش کرد. لبخند روی لبش نشست.
بوراک: حداقل یکی از ما شیفته اینجاست.
اردم: مهم اینه که اون یکی شیفته کیه.
بوراک اخم نمایشی کرد. اردم لبخند زد و دستهاش رو بالا برد. بوراک آهی کشید و سمت آوا رفت. اردم دنبالش رفت.
اردم: طراحی دستی و کار یه هنرمند محلیه. جالبیش اینه که سنگ وسطش..
آوا دستش رو بالا آورد. به بوراک اشاره کرد.
آوا: تو هم بلدی؟
بوراک چند ثانیه به گردنبند نگاه کرد.
بوراک: خب.. اگه اینجا به جای گردنبند یه اسلحه گلاک نوزده گذاشته بودن میتونستم دو ساعت برات دربارش حرف بزنم.
آوا به گردنبند اشاره کرد.
بوراک: فقط میدونم از اول صحبتمون سه بار بهش نگاه کردی.
آوا مکث کرد.
بوراک: پس احتمالا خوشت اومده.
آلپرن: نمیدونم.
اولاش: یه نفر دیگه قراره آسیب ببینه و ما فقط منتظر..
آلپرن روی صندلی ولو شد.
آلپرن: اونور رو قانع کنیم سمتشیم. دنبال مدارک بگردیم. حواسمون به دخترا باشه. دعا کنیم قبل از اونور ما چیزی پیدا کنیم. وقتی این همه چیز رو همزمان جلو میبری یه چیزهایی از دستت در میره.
اولاش نگاهش کرد.
آلپرن: ما همه جا رو گشتیم. هر جایی که فکر میکردیم آرکان ممکنه چیزی قایم کرده باشه به جز خونه..
اولاش روی میز کوبید.
اولاش: من خونه دنیز رو نمیگردم!
آلپرن از جا بلند شد.
آلپرن: به زودی نصف اموال اونور منتقل میشه و اسم دنیز وسط همه چیز میاد!
اولاش چشمهاش رو بست. با حرص خودکار روی میز رو برداشت. کنار جعبه گردنبند یه یادداشت نوشت. آلپرن جلوتر رفت.
آلپرن: مگه قرار نیست بهشون بگیم؟ کمکمون میکنن.
اولاش برگشت.
اولاش: گفتی باید وانمود کنه نفهمیده الان قرار شد کمکمون کنن؟
آلپرن آهی کشید.
اولاش: ما سالهاست وسط این لجن دست و پا میزنیم. اگه یه قدم اضافه برداریم اونور تعجب نمیکنه و فکر میکنه کارهای خودشه اما میفهمه اونها دنبال چیزی میگردن.. با شماره هفت یه نفر ممکنه ناپدید بشه و..
آلپرن: منظورت رو فهمیدم. شاید این بار یکی از خودمون باشه..
سکوت. تصویر دنیز از ذهن اولاش گذشت. دنیز که داخل بیمارستان منتظرش نشسته بود. دنیز که دوباره تنها میشد. فکش منقبض شد.
آلپرن: اگه قرار باشه بین من و تو یکی بره ترجیح میدم من..
اولاش: خفه شو!
خودکار رو روی میز انداخت.
اولاش: هیچکدومتون نمیرین. تو. بوراک. کان. تا اینجا کنار هم زنده موندیم و کنار هم زنده بیرون میایم.
—
آوا برگه بعدی رو امضا کرد. بوراک روی صندلی روبهروش جابهجا شد. آوا زیرچشمی نگاهش کرد.
آوا: خسته شدی؟
بوراک: من؟
آوا: از صبح اینجایی.
بوراک شونه بالا انداخت.
بوراک: بهت قول دادم.
آوا: شاید اشتباه کرده باشم.
بوراک ابرو بالا انداخت.
آوا: بوراک جون برو چند نفر رو بازداشت کن. یه مجرم بگیر. یه کاری بکن حقوقت حلال شه.
بوراک خندید.
بوراک: نگران حقوق منی؟
دستهاش رو روی سینه گره زد.
بوراک: دیر شده.
آوا: برای چی؟
بوراک: برای اینکه از صبح سرکار جدیدمم.
آوا: نشستن و نگاه کردن به پروندههای من؟
بوراک: نگاه کردن به تو و اطمینان از سلامتت.
آوا خودکار رو روی میز گذاشت و بلند شد.
آوا: طوری رفتار میکنی انگار یه قاتل زنجیرهای افتاده دنبالم.
بوراک چند ثانیه نگاهش کرد. لبخندش کمرنگ شد.
آوا: چیه؟
بوراک صداش رو صاف کرد. بلند شد.
بوراک: تموم شد؟
آوا سمت میز برگشت. آخرین پرونده رو بست. بوراک دستش رو به سمت در گرفت.
بوراک: پس بریم خانوم وکیل.
—
اولاش روی صندلی انتهای میز نشست.
اولاش: شروع کنیم.
ـ گزارش شهرداری آمادهست.
اولاش چند صفحه رو ورق زد.
اولاش: منبع دوم رو هم اضافه کن بعد نهاییش کن.
+ گزارش مربوط به قراردادهای عمرانی..
دنیز مشغول یادداشت برداشتن بود که انگشتهای اولاش آروم به انگشتهاش برخورد کرد. دنیز لحظهای مکث کرد. گوشه لبش تکون خورد. اولاش صفحه بعدی رو ورق زد.
+ بودجه بخش دوم هنوز تایید نشده..
انگشت شست اولاش خیلی کوتاه روی بند انگشت دنیز کشیده شد. دنیز نفس آرومی بیرون داد.
اولاش: عدد دقیق رو برام بفرستین.
دنیز آروم دستش رو چرخوند. انگشتهاش بین انگشتهای اولاش قرار گرفت.
× آقای کوروغلو درباره پرونده بیمارستان هم یه ابهام هست.
اولاش: که؟
× خانواده بیمار حاضر به مصاحبه نیستن.
اولاش چند لحظه فکر کرد. انگشتهاش آروم از بین انگشتهای دنیز عقب رفت.
اولاش: خانوم آرکان؟
همه سمت دنیز برگشتن. دنیز خودکارش رو روی دفتر گذاشت.
دنیز: اگه حاضر به مصاحبه نیستن فشار آوردن بدترش میکنه.
اولاش سر تکون داد.
دنیز: میتونیم از وکیل خانواده یا پرونده پزشکی استفاده کنیم. لازم نیست مستقیم سراغ خودشون بریم.
اولاش: منم همین فکر رو میکنم.
پوشه رو بست.
اولاش: فعلا روی همین مسیر برین. باقی خوبه.
همه سر تکون دادن.
آلپرن: گزارشهای جدید.
چند نفر صافتر نشستن. یکی از خبرنگارها پوشهای جلو کشید.
ـ آقای کوروغلو.
اولاش نگاهش کرد.
ـ روی خبر ساواش دمیر کار نمیکنین؟
اتاق ساکت شد.
شعلههای خبرگزاری بالا رفتن. صندلی اولاش روی زمین افتاد. پسرها پشت سرش دویدن. چند نفر با آتشنشانی تماس میگرفتن. صدای گریه دختری باعث شد همشون از نگاه کردن به ساختمون برگردن. زینپ بود.
- مامان و بابام..
صداش شکست. کان روی جدول نشست. اولاش سمت اونور رفت. یقهاش رو گرفت.
اولاش: چیکار کردی؟ کلی آدم اونجان!
صداش لرزید.
اولاش: آرکان اونجاست!
دستش محکمتر شد.
اولاش: بهترین رفیقت اونجاست! چطور تونستی؟
صدای اتصالی بعدی. برگههایی از پنجرهها بیرون پرت شدن. اونور متوجه برق زدن شیای زیر یقه اولاش شد. به باقیشون نگاه کرد. ابرویی بالا انداخت و به اولاش خیره شد.
اونور: آدمها نتیجه انتخابهاشون رو میبینن.
اولاش: خفه شو!
اونور: این تاوان بازیایه که دریا شروع کرد.
اولاش: خفه شو!
اونور: وقتی مهم ترین آدم زندگیت یه نفر رو علیرغم همه چیز خانواده خودش بدونه..
نگاهش روی شعلهها رفت.
اونور: دیر یا زود تو بهای اون انتخاب رو میدی.
یقهاش رو از دست اولاش آزاد کرد. کتش رو مرتب کرد.
اونور: تو هم یه روز به این حرفم میرسی کوروغلو.
اشک داخل چشمهای اولاش حلقه زد.
اولاش: میخوای قدرت یه نفر رو بفهمی؟ببین برای رسیدن به هدفش از چی میگذره. آرکان؟ دومین آدم مهم زندگی من بود.. هست.. پس اگه برای اون استثنا قائل نشدم فکر نمیکنم لازم باشه درباره شما چیزی بگم.
سمت ماشین راه افتاد.
اونور: از صبح به خودشون دستگاه ضبط وصل کردن.
چشمهای کان گرد شد.
اونور: دستگاهها رو ازشون بگیرین. خودشون رو هم بیارین.
کان از جا پرید. بوراک و آلپرن بدون معطلی پشت سرش دویدن.
بوراک: اولاش!
اولاش نفس عمیقی کشید و از سمت دیگه شروع به دویدن کرد. از بین مردم رد شدن. صدای درگیری. اولاش برگشت. کان روی زمین افتاده بود. بوراک مشت محکمی زد اما از پشت گرفتنش. آلپرن گیر افتاد و قبل از اینکه اولاش واکنشی نشون بده دو نفر از دو طرف بهش رسیدن.
— حال
دنیز و اولاش وارد سالن خبرگزاری شدن. ایلسو لبه میز، پینار روی صندلی و آلپرن پشت میزش نشسته بود.
دنیز: ایلسو؟
ایلسو از روی میز پایین پرید.
ایلسو: شیفتم تموم شد. گفتم بیام ببینم چطوری.
دنیز: خیلی بهترم.
ایلسو: خوبه. اگه قرار بود مرخصی بگیری این پسره از حجم کار گریه میکرد.
آلپرن: دارم گریه میکنم.
پینار: در واقع وقتی اومدم دوتایی نشسته بودن قهوه میخوردن.
دنیز بینشون نگاه کرد. اولاش دستش رو دور گردن دنیز گذاشت. دو بار روی میز زد.
اولاش: دوستان.
همه نگاهش کردن.
اولاش: یه ربع دیگه جلسه برای نهایی شدن گزارشها داریم و میریم سراغ گزارشات جدید.
ایلسو ساعتش رو نگاه کرد.
ایلسو: پس من هم برم.
دنیز رو محکم بغل کرد. نگاهش بین دنیز و اولاش چرخید.
ایلسو: بهم میاین.
دنیز لبخند زد و دستش رو دور مچ اولاش دور شونهاش حلقه کرد. اولاش نگاه کوتاهی بهش انداخت.
آلپرن: برسونم..
ایلسو: نه.
آلپرن: مطمئنی؟
ایلسو: مطمئنم. خداحافظ بچهها.
پینار: فعلا.
دنیز: مواظب خودت باش.
اولاش نگاهش همچنان روی دنیز بود.
اولاش: تو هم برو.
دنیز: کجا؟
اولاش: با پینار برین داخل ما یه چند دقیقه کار داریم میایم.
دنیز ابرو بالا انداخت.
دنیز: خب با هم میریم.
اولاش دست دنیز رو گرفت. شستش رو خیلی کوتاه پشت دست دنیز کشیده شد. لب زد.
اولاش: دلت برام تنگ میشه؟
دنیز خندید.
دنیز: مطمئنی برعکسش نیست؟
اولاش: اون رو که همه فهمیدن.
پینار بینشون نگاه کرد. سر تکون داد.
پینار: خب من هم اومده بودم مطمئن شم حالتون خوبه.
کیفش رو برداشت.
پینار: که انگار خیلی خوبه پس میرم سر کار..
اولاش: گزارشهای جدید قضایی قراره برسه. نمیخوای کمک کنی؟
پینار: چهارتایی بریم شام.
آلپرن سر بلند کرد.
پینار: من، تو، این دوتا. فعلا.
دستی تکون داد و سمت در رفت. دنیز خندید. چال گونه موردعلاقه اولاش دوباره نمایان شد. با دقت نگاهش کرد.
اولاش: برو یه جا برای من نگه دار خانوم آرکان.
دنیز ابرو بالا انداخت.
اولاش: کنار خودت.
دنیز: ببینم چی میشه..جناب سردبیر.
اولاش ادای فکر کردن در آورد.
اولاش: سردبیر منم؟
لبخند دنیز عمیقتر شد.
دنیز: اوهوم.
اولاش نمایشی ابرو بالا انداخت.
اولاش: عجب.
خیلی کوتاه سرش رو تکون داد.
اولاش: پس جام که از قبل مشخصه.
دنیز خندید. اولاش دوباره به چال گونهاش خیره شد.
اولاش: فهمیدم حواسم کجا بوده.
دنیز: برو به کارت برس کوروغلو.
سمت اتاق اولاش رفت. اولاش رفتنش رو تماشا کرد. سمت اتاق دنیز رفت. آلپرن پشت سرش وارد شد. در رو بست. اولاش جعبه مخملی کوچیکی که گردنبند دنیز داخلش بود رو روی میز گذاشت.
آلپرن: بوراک دیشب اومد؟
اولاش: اون هم میخواد به آوا بگه.
آلپرن نفس عمیقی کشید.
اولاش: تو چی؟
آلپرن: چی؟
اولاش: پینار.
آلپرن خنده کوتاهی کرد.
آلپرن: انتظار داری فقط به پینار نگیم؟
اولاش بطری آب روی میز رو برداشت و داخل گلدون کاکتوس دنیز ریخت.
اولاش: به نظرت شماره هفت کیه؟
