- تکـہ راـہ๛
الذهاب إلى القناة على Telegram
جایی برای نگهداری آنچه از ما باقی می ماند... تقطیر لحظه ها؛ در نقطه برخورد تاریکی و نور! کپی؟ نه. اگه خواستین از متنا بدون فوروارد استفاده کنین، با ذکر نام "نرگس صنوبری" باشه حتما* و الا راضی نیستم. آرشیو: @Tekkeraharshiv ناشناس تو آرشیو پینه✨
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
433
المشتركون
-224 ساعات
-127 أيام
+8230 أيام
أرشيف المشاركات
432
در عمق وجودش احساسی همچون خاکستر معلق در باد داشت، غم دیده و در عین حال آزاد، سبک و رها!
به راستی آیا سرنوشت خاکستر نمی تواند روشنایی باشد؟...
"خاله پیرزن"
432
Repost from - تکـہ راـہ๛
دنیا در اوج بی عدالتی سرگردان بود و او از عادل بودن خدایش سخن می گفت! عجب مضخرفاتی...
"خاله پیرزن"
432
- و چنانچه تمام زندگی مان را به قیمت وصال در جهانی دیگر، به انتظار سپردیم؛ آیا وصال در آن جهان، جبران این زندگیِ از دست رفته ی غرق در حسرت و انتظار خواهد بود؟!
"خاله پیرزن"
432
بیحرکت میان باتلاق افکار مانده بودم، اما این را میدانستم که در پس هر مرداب، جایی هست که خاک دوباره بوی زندگی میدهد...
"خاله پیرزن"
432
و تو ستاره من بودی؛ ستاره ای که قبل از رسیدن نجوایم به تو مُردی و متلاشی شدی و نورت تاابد در روح من باقی خواهد ماند، ای جاودانه ترین ستاره جهانِ کوچک اما بی نهایتم!
"خاله پیرزن"
432
اشک هایم جاری شد و یاد تو را نه در سر که در وجود خویش چرخاندم.. تنها شنونده صدا و سخنانی که از روحم بر می خواست ستاره های آسمان بودند و آنها هم حقیقتش را بخواهی از زیر دود آسمان شهر خیلی قابل رؤیت نبودند... باکی نیست. چرا که نجوای رها شده دل، از گرد و غبار، ابرها و فاصله میان سیاره من و ستاره ها،با سرعتی فراتر از سرعت نور عبور می کند و قبل از مرگِ ستاره ها به آنها می رسد. همان ستاره های فانی که سویه کمی از نورشان برایم قابل رویت است و، امید است بر دلم که شنونده ای جدا از خالقِ همان ستاره ها جملات روحم را می شنود! همان ستاره ها... همان ستاره.. و تو ستاره من بودی؛ ستاره ای که قبل از رسیدن نجوایم به تو مُردی و متلاشی شدی و نورت تاابد در روح من باقی خواهد ماند! ای جاودانه ترین ستاره جهانِ کوچک اما بی نهایتم:)...
432
و زمان، دایره ای بود که در اوج ویرانی ابدیت، ما را دوباره به لحظه ی نخستِ نگاهمان برگرداند؛
آنجا که هیچ چیز نرفته بود،
و تو، هنوز، همان قدر در من آغاز می شدی!
"خاله پیرزن"
432
و سخن گفتن، تنها سایه ای بر حضور معناست؛ آن گاه که "نگاه" به دریایی از کلمات بدل می شود!
"خاله پیرزن"
432
+ سر عقل بیا الورا !
(لبخندی تلخ بر لب نشاند و زیرلب زمرمه کرد)
_ درسته؛ شاید این یه اشتباه بزرگه، اما دوست داشتنش اشتباه قشنگیه و منم که خدای اشتباهات قشنگ!...
"خاله پیرزن"
