ar
Feedback
『آوای دریا』

『آوای دریا』

الذهاب إلى القناة على Telegram

ناشناسمون: @A_aAVvAa_bot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
3 140
المشتركون
+12124 ساعات
+2327 أيام
+86430 أيام
أرشيف المشاركات
غم هیچوقت کهنه نمیشه فقط دیگه یاد میگیری که چطور باهاش زندگی کتی؛ انگار زخمی باشه و بدونی دیگه نباید بهش دست بزنی.

شاید فردا بارون بیاد، شاید فردا یه معجزه رخ بده، شاید فردا غذا بهم چسبید، شاید فردا امیدوارتر از خواب بیدار بشم، شاید فردا از ته دل خندیدم، شاید فردا اتفاقی دیدمش، شاید فردا این سنگینی رو دلم از بین رفت، شاید فردا زندگیم یهو تعییر کرد، شاید فردا به آرزو و اهدافم رسیدم، شاید فردا هوا جوری که دوست دارم شد، شاید فردا یه خبر خوب شنیدم، شاید فردا پیامی که منتظرشم رو گرفتم، شاید فردا ورق برگشت و از همه جی خودم راضی بودم، شاید فردا جایی رفتم که بهم خوش گذشت، شاید فردا یه کادو یا یه نامه ی بی‌مناسبت گرفتم، شاید فردا روز قشنگ تری برام بود.شاید..... همین شاید هاست وه آدمو هنوز زنده نگه داشته و اجازه میده نفس بکشیم

هیچکس با فرصت دوباره عوض نشده، ذات آدم که تغییر نمیکنه

آدم ها یکدیگر را با کلمات به دست می‌آورند و با رفتار از دست می‌دهند

سکوت کردم چون حرف زدن چیزی را تغییر نمی‌داد.

شب دوباره همانیم آزرده، تنها، غمگین، ترسیده از دنیا. حتی اگر تمام روز در قوی ترین، حالت ممکن یک انسان زیسته باشیم

تمام اون چیزهایی که نباید، اتفاق افتاد

photo content

باغبان خار ندامت به جگر میشکند برو ای گل که سزاوار همان گلچینی
باغبان وقتی از دست رنج خودش زخم برمیدارد؛ دردش فقط از خار نیست، از این است که سال ها پیش خود او بود که این بوته را کاشت، با امیدی ساده، با نیتی روشن، با خیالی که فکر میکرد روزی گل می‌دهد. روزی سایه میشود، روزی آرامش می‌آورد. اما حالا همان باغبان دسته دسته خار ندامت را به جگر میکشد؛ خاری که نه از بی رحمی طبیعت، که از ساده دلی خودش روییده است. چقدر عجیب است... آدم گاهی برای چیزی که خودش دوست داشت بیشتر از دشمنی که هرگز نشناخته زخم می‌خورد. آدم خیال می‌کند اگر دلی را، دستی را، خاطره ای را، یا حتی یک امید کوچک را با مهربانی آبیاری کند، بلاخره روزی شکوفه خواهد داد، اما نمیداند که بعضی ها گل نمیدهند؛ بعضی ها فقط خار دارند و خار. فقط زخمی می‌کنند و می‌روند. و بعد همین آدم ساده میماند و مشتی از پشیمانی، با نگاهی که از خودش شرم میکند، با دستی که هنوز درد می‌کند و دلش که نمیداند به کدام خطای قدیمی اش اعتراف کند. آنجاست که میگویند: برو.... برو که تو گل بودی؟ یا فقط نامی از گل داشتی؟ برو که من این باغبان خسته، سزاوار این همه زخم نبودم، برو که لیاقتت گلچینی بود نه گل پروری. تو نه به بار نشستی نه به ریشه وفا کردی؛ تو تنها چیده شدی و رفتی بی آنکه بفهمی باغبان برای روییدن تو چند فصل جان گذاشت. گاهی آدم باید به خودش یادآوری کند که: همه ی گل ها ارزش پرورش ندارند. بعضی ها فقط زیبا به نظر می‌رسد، قامتشان به دل نمیشیند و بودنشان چیزی جز تباهی آرام نیست، باید گذاشت که بروند، باید گذاشت که در سبد همان گلچین ها بمانند؛ دور از خاکی که می‌توانست برایشان خانه باشد، دور از دستی که می‌توانست برایشان پناهی باشند. من، باغبانی که سالها بجای گل کندن خار چیدم. حالا میفهمم که بعضی درخت ها نمیفهمند ریشه یعنی چه، بعضی گلها نمیدانند ماندن یعنی چه، و بعضی آدم ها نمی‌دانند مهربانی چقدر هزینه دارد. و تو ای گل، که هر چه داشتی رنگ بود و بو و فریب ظاهر. برو؛ نه از روی خشم، از روی فهم، از روی بلوغی که درد به من داد. سزاوار همان گلچینی که فقط برای ظاهر میچینند، برای لحظه ای میچینند و فردا پرتش می‌کنند در اولین سطل خاکستری فراموشی. من اما، دیگر باغبانی نیستم که هر هرزه رویی را گل ببیند. دیگر هر دستی که به سمتم بیاید بی قید و شرط در خاک دلم راه نمیدهم. اینبار میخواهم برای گل هایی بمانم که ماندنی اند. برای ریشه هایی که قدر آب را میدانند. برو ای گل... که باغبان دیگر خود را ارزان زخمی نمیکند _A @Avay_eDaryaa

خودت خودت را در آغوش بگیر کسی برای تو نخواهد جنگید🌱

زندگی، رقص کوتاهی است در آغوش مرگ؛

تو هیچوقت قرار نیست بفهمی من برای اینکه تورو ناراحت نکنم چقدر خودمو ناراحت کردم

photo content

عزیزانتان را از ته دل و سفت در آغوش بگیرید ، که فردا به دیر شدن معروف است:) و برای من دیر شد.‌‌..!

حال ما تاسیان است نمرده ایم، ولی دیگر زندگی برایمان معنایی ندارد.

همیشه فاصله بوده ..

مگر چمدانت چقدر بود که تمام زندگی ام را با خودت بردی؟!

خوب باشی، خورد میشی.

قلبی تازه میخواهم و ذهنی پاک شده و احساساتی بکر و سرزمینی جدید برای زیستن...

‏همیشه یک نقطه تاریک در زندگی آدم هست که یادآوری آن، شادی‌های بعدی را زهر می‌کند.
صادق هدایت