مـدفـنِ سـرخ
الذهاب إلى القناة على Telegram
جایـی کـه طوفـانهـا دفــن شـدهانـد، امـا هـرگـز فـرامـوش نشـدهانـد . . Уважаемый @durov , у нас нет сексуального содержания и тд Мы полностью соблюдали правила телеграма Есть те кто не хочет чтобы мы прогрессировали и ревниво.
إظهار المزيدإيران123 393الفئة غير محددة
510
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+47 أيام
+4730 أيام
أرشيف المشاركات
510
Repost from 𝖵Ë𝖫Ö𝖱𝖠
+4
𝑻𝑯𝑬 𝑸𝑼𝑬𝑬𝑵 𝑾𝑰𝑻𝑯 𝑨 𝑷𝑰𝑵𝑲 𝑺𝑶𝑼𝑳🤩, 𝑾𝑬𝑨𝑽𝑬𝑺 𝑳𝑶𝑽𝑬 𝑰𝑵𝑻𝑶 𝑬𝑽𝑬𝑹𝒀 𝑮𝑳𝑨𝑵𝑪𝑬🤩,𝑳𝑬𝑨𝑽𝑰𝑵𝑮 𝑻𝑯𝑬 𝑾𝑶𝑹𝑳𝑫 𝑺𝑶𝑭𝑻𝑬𝑹 𝑰𝑵 𝑯𝑬𝑹 𝑷𝑹𝑬𝑺𝑬𝑵𝑪𝑬🤩.
510
Repost from 𝖵Ë𝖫Ö𝖱𝖠
+4
𝑆𝐻𝐸 𝑊𝐸𝐴𝑅𝑆 𝐻𝐸𝑅 𝐶𝑅𝑂𝑊𝑁 𝑊𝐼𝑇𝐻 𝐶𝐸𝑅𝑇𝐴𝐼𝑁𝑇𝑌 𝑊𝐴𝐿𝐾𝑆 𝑊𝐼𝑇𝐻 𝑃𝑈𝑅𝑃𝑂𝑆𝐸, 𝐴𝑁𝐷 𝐶𝐻𝑂𝑂𝑆𝐸𝑆 𝐻𝐸𝑅 𝑂𝑊𝑁 𝐷𝐸𝑆𝑇𝐼𝑁𝑌.
510
Repost from 𝘔𝘢𝘵𝘪𝘭𝘥𝘢
فشردن دستانت آنقدر شیرین و دوست داشتنی بود، که به پاس شیرینی این تعهد دوست داشتنی کنار هم آن لحظه را هیچ گاه از یاد نخواهم برد. لحظه ای که با گرفتن دستانت، می شد عشق را در نگاهت به خوبی تفسیر کرد.
لحظه ای که برق از چشمانت، عمق احساس پاکت را دید.
#𝘚𝘩𝘢𝘥𝘰𝘸
510
Repost from 𝘔𝘢𝘵𝘪𝘭𝘥𝘢
𝘜𝘯 𝘯𝘰𝘶𝘷𝘦𝘭 𝘢𝘮𝘰𝘶𝘳 𝘦𝘴𝘵 𝘦𝘯𝘵𝘳é 𝘥𝘢𝘯𝘴 𝘮𝘰𝘯 𝘤œ𝘶𝘳,
𝘌𝘵 𝘵𝘰𝘯 𝘳𝘦𝘨𝘢𝘳𝘥 𝘢 𝘤𝘩𝘢𝘯𝘨é 𝘵𝘰𝘶𝘵𝘦𝘴 𝘮𝘦𝘴 𝘱𝘦𝘶𝘳𝘴.
𝘑𝘦 𝘯𝘦 𝘤𝘩𝘦𝘳𝘤𝘩𝘢𝘪𝘴 𝘱𝘦𝘳𝘴𝘰𝘯𝘯𝘦, 𝘫𝘦 𝘵’𝘢𝘪 𝘱𝘰𝘶𝘳𝘵𝘢𝘯𝘵 𝘵𝘳𝘰𝘶𝘷é,
𝘌𝘵 𝘴𝘢𝘯𝘴 𝘭𝘦 𝘴𝘢𝘷𝘰𝘪𝘳, 𝘫𝘦 𝘵’𝘢𝘪 𝘭𝘢𝘪𝘴𝘴é 𝘮’𝘢𝘪𝘮𝘦𝘳.
#𝘚𝘩𝘢𝘥𝘰𝘸
510
Repost from 𝐀𝐟𝐞𝐫𝐝𝐨𝐞𝐞𝐭✧
1 مهر اومد
پاییز شروع شد
رنگای قهوهای و نارنجی و قرمز اومدن
هودی و پالتو و بوت در راهه
و من امیدوارم حداقل پاییز خوشبگذره❤️🩹🤎🍁
510
Repost from 𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞(closed)
«شاید تمامِ این اشکها برای حرفهایی بود که هنوز در دلِ نعناع مانده بودند؛ برای تمامِ جنگهایی که کرده بود، تمامِ ترسهایی که پنهان کرده بود و آغوشی که بیشتر از هر چیزی میخواست.»
510
Repost from 𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞(closed)
بینشان نه خداحافظیای اتفاق افتاد، نه عشقی که تمام شده باشد؛ فقط سکوتی ماند که هر روز بلندتر از قبل، فاصلهشان را به رخ میکشید.
نعناع از رفتنِ فرمانده نمیترسید؛ از روزی میترسید که بماند، اما دیگر دلش برای او نلرزد.
510
Repost from N/a
𝖢𝖺𝗇︎ 𝗒𝗈𝗎 𝗌𝖾𝖾 𝗆︎𝖾? 𝖠︎𝗆︎ 𝖨︎ 𝖿︎𝖺𝖽𝗂𝗇︎𝗀︎?
𝖢𝖺𝗎𝗌𝖾 𝖨︎ 𝖿︎𝖾𝖾𝗅︎ 𝗅︎𝗂𝗄︎𝖾 𝖨︎’𝗆︎ 𝗌𝗍𝗂𝗅︎𝗅︎ 𝗌𝖾𝖺𝗋𝖼︎𝗁︎𝗂𝗇︎𝗀︎ 𝖿︎𝗈𝗋 𝗆︎𝗒 𝗌𝗈𝗎𝗅︎ 𝖯︎𝖺𝗂𝗇︎’𝗌 𝗆︎𝗒 𝗈𝗇︎𝗅︎𝗒 𝗁︎𝗈𝗆︎𝖾 𝖨︎’𝗏︎𝖾 𝗅︎𝖾𝖺𝗋𝗇︎𝖾𝖽 𝗍𝗈 𝖻︎𝖾 𝖺𝗅︎𝗈𝗇︎𝖾
510
Repost from N/a
بعضی آدمها از جنگ خسته نمیشن؛ از چیزی خسته میشن که بعد از جنگ، هنوز درونشون ادامه داره.
آدم میتونه با هزاران دشمن بجنگه، اما هیچ سلاحی برای جنگیدن با جای خالیِ یکنفر نداشته باشه. گاهی دلتنگی شبیه زخمه؛ نه اونقدر عمیقه که تو رو از پا بندازه، و نه اونقدر سطحیه که بتونی فراموشش کنی. فقط هر روز، با هر نفس، بهت یادآوری میکنه که هنوز اونجاست. فرمانده بودن یعنی همیشه بلد باشی بایستی؛ حتی وقتی درونت مدتهاست فرو ریخته. یعنی سربازها فقط قامتت رو ببینن، نه لرزش دستهات رو. یعنی وقتی همه منتظر سقوطت هستن، باز هم صاف بایستی. نه چون نمیترسی؛ چون نمیخوای ترست، ترس آدمهای پشت سرت بشه. اما هیچکس نمیپرسه کسی که همیشه پناه دیگرانه، وقتی خودش خسته میشه، کجا پناه میبره؟ شاید برای همین بود که میدویید. میدویید تا صدای ذهنش از صدای قلبش بلندتر بشه. میدویید تا دلتنگی فرصت حرف زدن پیدا نکنه. میدویید تا به خودش ثابت کنه هنوز چیزی تو وجودش باقی مونده که میتونه ادامه بده. اما آدم نمیتونه برای همیشه از چیزی که درونشه فرار کنه. هرچقدر هم دور بزنی، آخرش دوباره به همون نقطه برمیگردی. به همون جای خالی، اسم اون آدم. و شاید غمانگیزترین حقیقت این باشه که بعضی آدمها نمیخوان برگردن؛ فقط میخوان یکبار دیگه، همون چیزی رو احساس کنن که با اون آدم از دست دادن. فرمانده هنوز زنده بود. اما بین "زنده بودن" و "زندگی کردن"، گاهی به اندازهی یه دلتنگی فاصلهست. و اون مدتها بود که تو همین فاصله ایستاده بود؛ در حدی نبود که شبیه مردهها باشه و بتونه رها کنه. حتی اونقدر آروم هم نبود که بتونه ادامه بده. فقط ایستاده بود. درست مثل سربازی که دستور عقبنشینی رو هیچوقت نشنیده. میدونی؟ بعضی از آدمها شکست نمیخورن. اونها به قدری طولانی مقاومت میکنن که یه روز، یه جایی، می فهمن دیگه چیزی از خودشون برای نجات دادن باقی نمونده. و شاید تمام تراژدیِ فرمانده همین بود... اون بلد بود همه رو نجات بده، جز خودش!
510
Repost from N/a
