کوچه ارغوان🪻
الذهاب إلى القناة على Telegram
شعرها زنده اند، نوشتهها. واژهها که از گوشه خيال انگشتان چکه مىكنند، بارى به جام جان فرو خواهند ريخت. سمیه گفتنیها🦩 t.me/HidenChat_Bot?start=7780978663
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
82
المشتركون
+224 ساعات
+97 أيام
+2030 أيام
أرشيف المشاركات
من برایش از همسایهها میخوانم. در لیوانم گلاب و دمنوش گلگاوزبان است. کنار چای یک پاکت چپس لیمو و چکیده هم گذاشتهام. گهگاهی در وقفه میان اتفاقاتِ داستان کامی تر میکنم و مزهها که قاطی میشوند دهنم طمع عجیبی میدهد. میگویم:
«نیلی شور و ترش و بنفش را با هم مخلوط کردم چیز عجیبی شده.»
میخندد و همانطور که گوشش به ادامه داستانی است که بنده سعی دارم لهجههای دیالوگهایش را با خلاقیت تمام ادا کنم؛ با انگشتهایش به موهایم روغن رزماری میزند.
میگوید:
«کاش زمان همینجا بایستد.»
و من میدانم که چقدر دلتنگ این صحنه خواهیم شد.
تمام آنچه از آدمها و از زمان برای ما باقیمیماند یک تصویر در خاطره هامان است. مزهها فراموش میشوند، آنچه راجع به آن کلی حرف زدیم و خندیدیم هم همینطور ولی اینکه کنار هم روی زینه بانک نشسته و احساس دوستی و صمیمیتی که آن لحظه در ما و فضای اطراف ما جریان داشت تا همیشه در روح آدمی حل میشود.
من دیگر لحظهیی که درس نداشتهام را بخاطر نمی آورم. شش ساله بودم که مادر یک بعد از ظهر مرا نشانده و کتاب الفبایی که از خواهر بزرگترم بهجا مانده بود و اول اسمش در ان درج بود را، به من اهدا نمود. دوران آموزش من از همان نقطه رسما آغاز شد.
از آن زمان تا همین حالا همیشه کارخانگی برای نوشتن هست، مطلبی برای یادگرفتن، امتحانی، برگهیی، نمره،..قلمها و دفترها.
یادگیری یک مسئله جدانشدنی از زندهگی من است. از بخشیهای اصلی این جریان. از همانهایی که میگویند:
«پز نیست، سبک زندهگیم است.😂»
کششی که عشق دارد
نگذاردت بدینسان
به جِنازه گر نیایی
به مزار خواهی آمد.
#امیر_خسرودهلوی
عزیزی ماه قبل این شعر را برایم فرستاده بود تا اینجا بخوانمش.
بعد از چندین بار تلاش و پیبردن به این که نمیتوانم قشنگ بخوانمش امروز بلاخره گفتم:
بیا و زشت، بخوانش سمیه.
بزرگترین قدرت انسان شاید این باشد که پس از فرو ریختن،
هنوز بتواند چیزی را دوست داشته باشد.
#داستایوفسکی
