ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

✨𝑬𝒍𝒚𝒓𝒂✨

✨𝑬𝒍𝒚𝒓𝒂✨

الذهاب إلى القناة على Telegram

𝒘𝒉𝒆𝒓𝒆 𝒔𝒕𝒂𝒓𝒔 𝒘𝒉𝒊𝒔𝒑𝒆𝒓 𝒂𝒏𝒅 𝒅𝒓𝒆𝒂𝒎𝒔 𝒔𝒕𝒂𝒚. [تاسیس چنل [۱۴۰۵/۳/۵ خوش اومدین بیاین تو دم در بده🤗 @Midnightt_botbot بات تبلیغ http://t.me/HidenChat_Bot?start=7233941415 بات گپ

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
262
المشتركون
-324 ساعات
-177 أيام
-5230 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from N/a
𓆩 میان خواب و بیداری 𓆪 𓂃 ࣪˖ ִֶָ قسمت اول ִֶָ˖࣪ 𓂃
خسته بودم. وقتی به خانه برگشتم، حتی حوصله‌ی غذا خوردن هم نداشتم. فقط می‌خواستم کمی استراحت کنم؛ برای همین، بدون اینکه چیزی بخورم، روی تخت دراز کشیدم و چشم‌هایم را بستم. نمی‌دانم چند ساعت گذشته بود که خودم را در جایی ناآشنا پیدا کردم. هوا کمی سرد بود و نسیم ملایمی میان وسایل قدیمی و ازکارافتاده می‌وزید. اطرافم شبیه یک شهربازی متروکه بود؛ جایی عجیب که انگار مدت‌ها می‌شد هیچ‌کس قدم به آن نگذاشته بود. همه‌چیز ساکت بود. نه صدای خنده‌ای، نه موسیقی‌ای و نه حتی صدای قدم‌های کسی. ترس عجیبی به دلم افتاده بود. نمی‌دانستم کجا هستم یا چطور به آنجا رسیده‌ام. بااین‌حال، شروع به قدم زدن کردم و سعی کردم بفهمم این مکان کجاست. کمی جلوتر رفتم. همه‌جا خالی بود و هیچ اثری از آدم‌ها دیده نمی‌شد. تا اینکه ناگهان متوجه کسی شدم. غریبه‌ای در چند قدمی‌ام بود. چهره‌اش را درست به خاطر ندارم، اما همین که متوجه حضورش شدم، ترس تمام وجودم را گرفت. بی‌اختیار شروع به دویدن کردم. او هم به دنبالم افتاد. قدم‌هایم را تندتر کردم. هرچه بیشتر می‌دویدم، سرعتم بیشتر می‌شد، اما او دست‌بردار نبود. چیزی در دستش داشت؛ چیزی که فرصت نکردم درست ببینمش. فقط می‌خواستم از آنجا فرار کنم. نفس‌نفس می‌زدم و قلبم به‌شدت می‌تپید. نمی‌دانستم به کدام سمت می‌دوم، فقط می‌دانستم که نباید بگذارم به من برسد. بالاخره توانستم از دستش فرار کنم. و درست در همان لحظه... با پیشانی عرق‌کرده از خواب پریدم. چند لحظه بی‌حرکت ماندم و به اطرافم نگاه کردم. نفسم هنوز تند بود و ترس عجیبی در وجودم باقی مانده بود. سعی کردم آرام شوم و خودم را قانع کنم که همه‌چیز فقط یک خواب بوده است. اما تصویر آن شهربازی هنوز از ذهنم بیرون نمی‌رفت. چشم‌هایم را بستم تا دوباره آن صحنه‌ها را به یاد بیاورم؛ نسیم سرد، سکوت سنگین و آن غریبه‌ای که چیزی در دست داشت... ولی هرچه بیشتر تلاش کردم، جزئیات کمتری به یادم آمد. همه‌چیز فقط یک خواب بود... حداقل، آن لحظه این‌طور فکر می‌کردم.
 «شاید خواب بود... شاید هم شروع چیزی که هنوز نمی‌دانستم.» 𓆩 🌙 𓆪

Repost from N/a
🌷✨

بعد از نیمه شب ها رو بزارم؟ تو اونطرف، تو بات بگین

sticker.webp0.05 KB

برام استارت بزنید 8 نفر

Repost from N/a
بزنید دیگه جدی جدی ستاره میده همین الان ستاره دادن به من💆‍♀🚶‍♀

Repost from N/a

Repost from N/a
🥲🥲
+1
🥲🥲

Repost from N/a
خوشحال میشم تو بات هر نظر یا انتقادی دارین رو باهم به اشتراک بزارین❤️ http://t.me/HidenChat_Bot?start=8904263903

کسایی که جدید اومدن بیاین اینجا

Repost from N/a
https://t.me/chm69n/8620?single برین به این ریکت بدین ریکتام بره بالا🤧🤧 بدویننن

پاشین بیاین یااا

اومدین؟ 🚶‍♀

Repost from N/a
photo content
+4

Repost from N/a
بهتون بگم که تو این مدت که نبودم گل برفی دیدم😭😭

دتتتتت

بیاین

زود باشین بقیه🗡🗡

sticker.webp0.13 KB