Hiraeth
الذهاب إلى القناة على Telegram
مینویسم و خلق میکنم و ثبت میکنم برای بودن ... صدام کن فربد https://t.me/XBCHATBot?start=sec-cgehiefee
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
553
المشتركون
-424 ساعات
+197 أيام
-2530 أيام
أرشيف المشاركات
550
خیلی وقت نیست که از تولدم و ورودم به سن ۲۴ سالگی میگذره ( دو هفته هم نشده هنوز )
ولی تو همین چند روز احساس میکنم وارد دوره عجیبی شدم
سن عجیبیه و میدونم سال آینده که ۲۵ سالم بشه از این هم عجیب تره ...
نه دوست داری غرق زندگی شلوغ و بی در و پیکر و خسته کننده جامعه بشی و نه دوست داری به بیخیالی دوران سالهای ۱۸ و ۱۹ سالگی باشی .
زندگی جدی تر میشه ولی در کنارش افق های روشنی هم پدیدار میشن
هنوز هم میشه رویا پردازی و خیالبافی کرد درباره زندگی آینده ( حتی اگه خیلیاش واقعی نشه ) ولی باید از خودت هم انتظار داشته باشی مطابق با واقعیت های زندگی برای خودت نقشه بکشی و نه باری به هر جهت و سر به هوا ...
شایدم خیلی سخت گرفتم نه ؟ هنوز هم میشه از زندگی لذت برد حالا به هر نحوی
به هر حال آدم باید اوضاع و احوال روزگار هم در نظر بگیره و بعد به یه نتیجه برسه.
در کنار همه اینها امسال و تولد سال آینده، مهمترین چیزی که باید به درکش برسم اینه که وارد سالهایی میشم که بذرهایی که تو گذشته کاشتم آروم آروم قراره نتیجه بده و فقط باید امیدوارم باشم راهم درست بوده باشه و نتیجهای که باید رو بگیرم
چرا که هیچ راه برگشتی نیست ...
550
همیشه گوش شنوا بودن رو دوست داشتم
پای صحبت آدما و دغدغههاشون بشینم (دغدغه های واقعی)
پیش میومد روزی کسی زنگ بزنه یا درِ اتاقمون رو بزنه و بگه بیا بریم قدم بزنیم ...
این قدم زدن های شبانه یادگار روزهایی هست که به صبر کردن میگذشت. از خوابگاه تا لب ساحل پیادهروی میکردیم
خیابونا رو میگشتیم، نگاه رفت و آمد ماشین ها میکردیم و از زندگیامون میگفتیم.
پای صحبت آدما مینشستم و داستانشون رو گوش میکردم و میفهمیدم همه ما داریم صبوری میکنیم، همه ما یجوری میخوایم دووم بیاریم. صدای امواج دریا میشنوم و نسیم خنک ساحل رو حس میکنم. راه میریم و راه میریم و موقع برگشت که میشه زیر نور چراغای خیابون، آخرای شب وقتی که احساس میکنیم حالمون برای ساعاتی بهتره، شروع میکنیم با صدای بلند تو خیابون خندیدن و در انتهای راه که میرسیم خوابگاه و راهمون از هم جدا میشه این سوال برام پیش میاد که
آیا مشکلات حل شدن ؟ راستش رو بخوای نه
پس چی ؟ واقعیت این هست که احساس میکنم الان صبورتر از چند ساعت پیش هستم. صبر میکنی که چی بشه ؟ نمیدونم؛ منتظر اتفاق خاصی نیستم فقط صبر میکنم و تحمل میکنم و یاد میگیرم و جلو میرم ...
یک سال دو سال و شاید حتی بیشتر، از اون شبها گذشت و دیگه هیچکدوم از اون آدما نیستن ولی هنوز که هنوزه بعضی شبا خودم تنهایی این چنین مسیری رو میرم و کیلومترها و ساعتها قدم میزنم و همون کارها رو تکرار میکنم و در نهایت از خودم میپرسم الان چی ؟
و پاسخ، همون پاسخ سالهای گذشته هست ...
ولی یه تفاوتی هست؛ اونم این که درسته که جواب همچنان همون جواب در گذشته هست، ولی من اون آدم قبلی نیستم ...
550
دوران کارشناسی یادمه بعضی شبا تا دیروقت سالن مطالعه میموندم و گاهی برای اینکه خستگی از تنم بپره و بتونم بیشتر پای کتابا بمونم، میرفتم تو زمین پشت ساختمون قدم میزدم
همیشه پر از بیتابی پر از اضطراب
هر روز هر ساعت هر دقیقه ...
پیش میومد میدیدم از دوستامم کسی بیدار هست اون لحظه و اونجاست و مینشستیم و صحبت میکردیم و یواش یواش صحبتا از روزمرگی به سمت عمیق تر شدن میرفت
اون صحنه هارو و تاثیر عمیقش رو تو زندگیم خوب یادمه، تیرهای چراق برق کوچه های خلوت و ساکت و تاریکی شب و قدم زدن های طولانیمون همه رو یادمه و از اون دوران این یادگار برای من باقی موند که شبها حس بهتری داشته باشم و تو دوران سخت همیشه به خودم بگم واقعیت این هست که سختی ها تموم نمیشن؛ روزهای خوب در واقع همون روزهایی هست که تو یه سختی طاقت فرسا رو بالاخره پشت سر گذاشتی و ظرفیتت برای روزهای پیشرو بیشتر هست و صبرت بیشتر ...
