رهآورد بهشت
الذهاب إلى القناة على Telegram
"هیچ نبشته نیست که آن به یکبار خواندن نیرزد" ابوالفضل ترکاشوند، دانشجوی زبان و ادبیات فارسی. @abtr7
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
341
المشتركون
+324 ساعات
+57 أيام
+4330 أيام
أرشيف المشاركات
341
هجونامهی فردوسی در میان هجویههای فارسی بیهمتاست، چراکه اثری از کلمات رکیک نیست. شیوه مودبانهای که در هجونامه به کار رفته با عفت بیان شاهنامه کاملاً مطابقت دارد که همین نکته دلیل دیگری بر اصالت آن است. در عوض لحن شاعر در برخی ابیات بسیار تند و پرخاشجویانه است و با الفاظی چون ناسزا، بد اصل، بد گوهر، پرستارزاده، سلطان را به باد دشنام گرفته و بدون این ابیات هجونامه اصالت خود را به عنوان هجا از دست میداد و تبدیل به یک شکواییه میشد. در پایان هجونامه (چاپ مول، دیباچه، ص۹۲، بیت ۳) بیتی هست که میگوید:
«که شاعر چو رنجد بگوید هجا / بماند هجا تا قیامت بجا»
این بیت چه اصیل و چه الحاقی، مضمون آن درباره هیچ هجوی در ادب فارسی اینگونه تحقق نپذیرفته است که درباره همین هجونامه، چرا که همانگونه در تاریخ ایران همه کشورگشاییهای محمود، او را چنان مشهور نکردند که مدح او در شاهنامه کرد، به همانگونه نیز همه خونریزیهای او، او را چنان بدنام نکردند که هجونامه نمود.
شاهنامه و فرهنگ ایران، (مجموعه مقالات جلال خالقی مطلق در دانشنامهی ایرانیکا). جلال خالقی مطلق؛ ترجمهی فرهاد اصلانی، معصومه پورتقی. تهران: انتشارات دکتر محمود افشار با همکاری انتشارات سخن، ۱۳۹۶. هجونامه، صفحه ۱۴۵.
#فردوسی
#هجونامه
#جلال_خالقی_مطلق
341
امشب به صحرا بیکفن جسم شهیدان است
شام غریبان است
امشب نوای بیکسان بر بام کیوان است
شام غریبان است
#خائف_لاهیجی
#تابلو_شعر
....
@NegarKhane_adabiat
341
مقاتل، ساعت شهادت را اذان عصر روز ۱۰ محرم سال ۶۱ هجری قمری نوشته اند...
حدود ساعت ۱۶:۰۶ بود که حسین بن علی به دیدار رسول الله رفت💔
@NegarKhane_adabiat
341
روی نیزه چه میکنی ای سر؟
روی شنها چه میکنی ای تن؟
لاله روییده هرکجا بروی
شده صحرای کربلا گلشن
سر بگردان، بگو چه میبینی!
تن تتن تن تتن تتن تن تن...
#امیرحسین_زارعیان
#تابلو_شعر
....
@NegarKhane_adabiat
341
عاشورای حسینی را به پیشگاه منجی عالم بشریت حضرت بقیه الله العظم (روحی و ارواحناه فداه) و تمامی عاشقان اباعبدالله الحسین(ع) تسلیت عرض میکنم.
در عزاداری های خود نگاهی به حقیر داشته باشید التماس دعا دارم🙏
341
پیشنهادات آقای مهدی زاده همیشه عالی هستند
این نیز پیشنهاد ایشان است.
امیدوارم که بهره ببرید.
341
غزل حافظ برای عاشورا به روایت استاد زرین کوب
«روز عاشورا بود و در مراسمی به همین مناسبت به عنوان سخنران دعوت داشتم ، مراسمی خاص با حضور تعداد زیادی تحصیل کرده و و به اصطلاح روشنفکر و البته تعدادی از مردم عادی، نگاهی به بنر تبلیغاتی که اسم و تصویرم را روی آن زده بودند انداختم و وارد مسجد شده و در گوشه ای نشستم ، دنبال موضوعی برای شروع سخنرانی خودم می گشتم ، موضوعی که بتواند مردم عزادار را در این روز خاص جذب کند ، برای همین نمیخواستم فعلا کسی متوجه حضورم بشود ، هر چه بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم ، ذهنم واقعا مغشوش شده بود که پیرمردی که بغل دستم نشسته بود با پرسشی رشته ی افکار را پاره کرد :
ببخشید شما استاد زرین کوب هستید ؟
گفتم : استاد که چه عرض کنم ولی زرین کوب هستم .
خیلی خوشحال شد مثل کسی که به آرزوی خود رسیده باشد و شروع کرد به شرح اینکه چقدر دوست داشته بنده را از نزدیک ببیند .
همین طور که صحبت می کرد ، دقیق نگاهش می کردم ، این بنده خدا چرا باید آرزوی دیدن من را داشته باشد ؟ چه وجه اشتراکی بین من و او وجود دارد ؟ پیرمردی روستایی با چهره ای چین خورده و آفتاب سوخته ، متین و سنگین و باوقار .
می گفت مکتب رفته و عم جزء خوانده ، و در اوقات بیکاری یا قرآن می خواند یا غزل حافظ و شروع به خواندن چند بیت جسته و گریخته از غزلیات خواجه ، و چه زیبا غزل حافظ را می خواند .
پرسیدم : حالا چرا مشتاق دیدن بنده بودید ؟
گفت : سؤالی داشتم
گفتم : بفرما
پرسید : شما به فال حافظ اعتقاد دارید؟
گفتم : خب بله ، صددرصد
گفت : ولی من اعتقاد ندارم
پرسیدم : من چه کاری میتونم انجام بدم ؟ از من چه خدمتی بر میاد؟( عاشق مرامش شده بودم و از گفتگو با او لذت می بردم )
گفت : خیلی دوست دارم معتقد شوم ، یک زحمتی برای من می کشید ؟
گفتم : اگر از دستم بر بیاد ، حتما ، چرا که نه؟
گفت : یک فال برام بگیرید
گفتم ولی من دیوان حافظ پیشم ندارم
بلافاصله دیوانی جیبی از جیبش درآورد و به طرفم گرفت و گفت : بفرما
مات و مبهوت نگاهش کردم و گفتم ، نیت کنید
فاتحه ای زیر لب خواند و گفت : برای خودم نمی خوام ، می خوام ببینم حافظ در مورد امروز ( روز عاشورا ) چی می گه؟
برای لحظه ای کپ کردم و مردد در گرفتن فال .
حافظ ، عاشورا ، اگه جواب نداد چی ؟ عشق و علاقه ی این مرد به حافظ چی میشه ؟
با وجود اینکه بارها و بارها غزلیات خواجه را کلمه به کلمه خوانده و در معنا و مفهوم آنها اندیشیده بودم ، غزلی به ذهنم نرسید که به طور ویژه به این موضوع پرداخته باشد .
متوجه تردیدم شد ، گفت : چی شد استاد؟
گفتم : هیچی ، الان ، در خدمتتان هستم .
چشمانم را بستم و فاتحه ای قرائت کردم و به شاخه نباتش قسمش دادم و صفحه ای را باز کردم :
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بینهایت
ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
خدای من این غزل اگر موضوعش امام حسین و وقایع روز و شب یازدهم نباشد ، پس چه می تواند باشد ، سالها خود را حافظ پژوه می دانستم و هیچ وقت حتی یک بار هم به این غزل ، از این زاویه نگاه نکرده بودم ، این غزل ، ویژه برای همین مناسبت سروده شده
بیت اولش را خواندم از بیت دوم این مرد شروع به زمزمه کردن با من کرد و از حفظ با من همخوانی می کرد و گریه می کرد طوری که چهار ستون بدنش می لرزید ، انگار داشتم روضه می خواندم و او هم پای روضه ی من بود .
متوجه شدم عده ای دارند ما را تماشا می کنند که مجری برنامه به عنوان سخنران من را فراخواند و عذرخواهی که متوجه حضورم نشده ، حالا دیگه می دونستم سخنرانی خود را چگونه شروع کنم .
بلند شدم ، دستم را گرفت میخواست ببوسد که مانع شدم ، خم شدم ، دستش را به نشانه ی ادب بوسیدم .
گفت معتقد شدم استاد ، معتقد بووودم استاد ، ایمان پیدا کردم استاد ، گریه امانش نمی داد
آنروز من روضه خوان امام شهید شدم و.کسانی پای روضه ی من گریه کردند که پای هیچ روضه ای به قول خودشان گریه نکرده بودند .»
عاشورای حسینی
حافظ شیرازی
استاد زرین کوب
341
💌
ـــــــــــــــــــــــ
هفتاد و دو تن یاران امام حسین ع
و شمارِ مشایخِ تذکرةالاولیاء
▪️یکی از مسائل اساسی در ساختار تذکرةالاولیاء مسالهٔ شمارهٔ این مشایخ است. بهویژه در بخش اول کتاب که جای هیچگونه تردیدی در اصالت آن وجود ندارد، وقتی دقت کنیم میبینیم که مجموع این مشایخ ۷۲ تن خواهند بود، که از امام صادق ع آغاز میشود و به حسین منصور، شهید راه تصوف، پایان میگیرد، حلاجی که تمایلات شیعی او را بسیاری از روایات کهن تأیید میکنند. شما باور نمیکنید که این عدد ۷۲ تصادفی نیست.
هفتاد و دو تن یاران امام حسین بن علی ع آگاه، یا نه آگاه، در ذهنِ تدوینکنندهٔ تذکرةالاولیاء بوده است و افزودن ابوالخیر اقطع و ابوعبدالله تروغْبَذی، ظاهرا، برای این بوده است که این عدد تکمیل شود و ساختاری قدسی و اسطورهای شکل بگیرد. اگر عطار این اندیشه را نداشته است–که با تمایلاتِ شیعیِ او بسیار هماهنگ است– دیگرانی چنین فکری داشتهاند و با افزودن این دو شیخ ساختار کتاب را ازین چشمانداز کمال بخشیدهاند.
بسیار بعید است که انتخاب عدد ۷۲ ناظر به حدیث معروف تفرقه باشد که از رسول علیهالسلام نقل شده است...
عدد ۷۲ برای شهدای کربلا امری است ظاهرا جدید و شمارهٔ کشتهشدگان کربلا در منابع کهن بسیار متفاوت است و اگر منابع عطّار مانند کشفالمحجوب را در نظر بگیریم این شماره متفاوت خواهد بود.
اغلب نسخههای کهن، که شامل مشایخِ تصوّف تا حلاج است، دارای زندگینامهٔ ۷۰ تن است و حاج خلیفه نیز، که کتاب شناس دقیقی بوده، تصریح میکند که: « فیه سبعین شیخاً من کبار المشایخ». بنابراین افزودن نام و زندگینامهٔ ابوالخیر اقطع و ابوعبدالله تروغْبَذی باید تصرف دیگران باشد یا عطّار خود بعد از نشرِ تحریر اول، این دو شیخ را افزوده تا عدد هفتاد و دو تن و صبغهٔ قدسی و اسطورهای این عدد را وارد کند. همانگونه که میتوان پذیرفت که عطّار پس از نشرِ تحریرِ اول، خود بعضی از مشایخ مابعد حلّاج را بر کتاب افزوده است، هم او خود، ابوالخیر اقطع و تروغبذی را نیز وارد متن کرده است.
محمدرضا شفیعی کدکنی
مقدمهٔ تذکرةالاولیاء، جلد اول، صص هفتاد و پنج تا هفتاد و هفت
#شفیعی_کدکنی
341
🖤🖤🖤
ـــــــــــــــــــــــ
رهروِ عشق
[در سوگ و ستایش امام حسین علیهالسّلام]
▪️باز در خاطرهها، ياد تو ای رهروِ عشق
شعلهٔ سركشِ آزادگی افروخته است
يک جهان بر تو و بر همّت و مردانگیات
از سرِ شوق و طلب، ديدهٔ جان دوخته است
نقشِ پيكار تو در صفحهٔ تاريخ جهان
میدرخشد، چو فروغ سَحَر از ساحل شب
پرتوش بر همه كس تابد و میآموزد
پايداری و وفاداری در راه طلب
چهرِ رنگين شفق، میدهد از خون تو ياد
كه ز جان بر سر پيمان ازل ريخته شد
راست، چون منظرهٔ تابلوی آزادیست
که فروزنده به تالارِ شب آویخته شد
رسمِ آزادی و پيكار و حقيقتجويی
همهجا صفحهٔ تابندهٔ آیین تو بود
آنچه بر ملّت اسلام، حياتی بخشيد
جنبشِ عاطفه و نهضتِ خونين تو بود
تا ز خون تو جهانی شود از بند آزاد
بر سر ايدهٔ انسانی خود جان دادی
در رهِ كعبهٔ حقجويی و مردی و شرف
آفرين بر تو كه هفتاد و دو قربان دادی
آنكه از مكتب آزادگیات درس آموخت
پيش آمالِ ستمگر ز چه تسليم شود؟
زور و سرمايهٔ دشمن نفريبد او را
كه اسير ستمِ مردمِ دژخيم شود
رهروِ كعبهٔ عشقی و در آفاق وجود
با پرِ شوق، سوی دوست برآری پرواز
يكهتازِ ملكوتی كه به صحرایِ ازل
روی از خواستهٔ عشق نتابيدی باز
جان به قربانِ تو ای رهبرِ آزادی و عشق
كه روانت سرِ تسليم نياورد فرود
ز آن فداكاریِ مردانه و جانبازیِ پاک
جاودان بر تو و بر عشق و وفای تو درود
محمدرضا شفیعی کدکنی
#شفیعی_کدکنی
#شعر
341
دل سوخت ز خون گشتن مردان حسین
در سوگ بماند دل از احسان حسین
وان کیست کزین واقعه در غم ننشست؟
هر سینه به چاک از سر فقدان حسین
✍حسین انصاری
زبان و ادبیات فارسی ۱۴۰۴
#ارسالی_دوستان
#سروده_شما
#شعر
341
آیا تو دیدهای که شَهی، آشنا بَرَد؟
آیاتِ شرحه شرحه میانِ عبا بَرَد؟
آیا شنیدهای تو جوانی رشید را
شیرینتر از عسل ز لبانش نوا بَرَد؟
آیا شنیدهای که زَنَد دستِ رد به رود
دریای هاشمی که به دوشش لوا بَرَد؟
عرشِ خدا به لرزه درآمد درآن زمان
کو در خیالِ نَحرِ تو تیغ از قفا بَرَد
آن یک به سویِ اهل حرم میکند جفا
آن یک ز پیکرِ تو عبا و ردا بَرَد
قامتْ خمیده آمده مادر که بِنْگرد
پیراهنی که دوخت کدامین دَغا بَرَد؟
یک سو مَدیحِ عرش به گودالِ قتلگاه
یک سو کسی به نی قمرِ مرتضی بَرَد
در کربلا به وقتِ شهادت ز کشتگان
شمرِ لَعین به نیزه سراجِ هدا بَرَد
بر خاک و خون تپیده و زینب نظارهگر
پیری به مقتلِ تو سنان و عصا بَرَد
در نیمههای شب بِنِگر در حریمِ دشت
طفلی به سوی قتلگهت، اِلتِجا بَرَد:
ای جانِ تشنهلب که فلک از برای تو
آب فرات و کوثر و تسنیم را بَرَد!
ای شاهِ تشنهکام که از جویبارِ لطف
آبی به کامِ تشنهلبان، بی بها بَرَد!
تا چند زیرِ تیغ و سنان بینمت به جنگ؟
باید مَلَک ز تن نَفَسم را جدا بَرَد
بابا به روی نیزه سواری و یک سوار
دارد سرِ تو را به کدامین سرا بَرَد؟
گویا دوباره زنده شَوَد قصهی فدک
بِنْگر که غربتِ تو مرا تا کجا بَرَد
لعنت بر آنکه رأسِ درخشانِ ماه را
اندر تنورِ خولی و تشتِ طلا بَرَد
هرکس به فکرِ توشهی راهی اگر فِتاد
بر دربِ خانهات همه دست دعا بَرَد
ای چشمِ اشکبار بر آن غم هَمیبِبار
فردای حشر، نامهی ما را جلا بَرَد
دیگر ز تشنگی جگرش خون نمیشود
هر تشنهلب که نوش ز شهدِ لقا بَرَد
دیگر به روی خاک ز حسرت نظر نکرد
هر تشنهای که رَشحه ز بحرِ وفا بَرَد
هرکس که سجده کرد بر آن تربتِ شریف
کز خاک او به فیض، فروغِ ضیا بَرَد
آنکس که در رسید به پابوسِ آن جناب
از ما بِدان سُلاله، سلامِ گدا بَرَد
هر دم که میزنی تو بزن در طریقِ او
این غم تو را به جنتِ آن مقتدا بَرَد
با فطرس این بگو بشود از قرارِ لطف
این چامه را به شاهدِ کرب و بلا بَرَد؟
بیشک شفیعِ روز حسابست آن حبیب
ای کاش بر سَریرِ تو خادم، بقا بَرَد
-خادم-
#ارسالی_دوستان
#شعر
341
ای گرو برده لب تشنه ات از آب حیات
از چه لبتشنه شدی کشته، لبِ شطّ فرات
#شعر
صغیر اصفهانی
341
آفتاب ظهر عاشورا به سختی می گریست
کودکان تشنهلب بودند و کس سقّا نبود
#شعر
ضیاءالدین شفیعی
