ʙʟᴜᴇ ᴍᴏᴏɴ
قناة بسيطة
𝙒𝙝𝙚𝙧𝙚 𝙩𝙝𝙚 𝙗𝙡𝙪𝙚 𝙢𝙤𝙤𝙣 𝙧𝙞𝙨𝙚𝙨! جــــایی کــــه مــــاه آبــــی طلــــوع میکنــــد! https://t.me/+uW-tmMZRQwpkZDdk
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
228
المشتركون
+1224 ساعات
+127 أيام
+1230 أيام
أرشيف المشاركات
228
بعضی وقتا فک میکنم به اینکه اینهمه تلاش میکنم اینهمه سختی میکشم ولی حتی نمی دونم آخرش کجاست
به کجا میرسم... راهی اصلن برام مشخص نیست ک بدونم مسیرم چیه
فقط دارم میدووم تو مسیری ک اینقدر تاریکه ک جلومو نمی بینم
ولی فقط یه ٱمیدی دارم ک حتی نمی دونم چقدر واقعیه یا اصلا واقعیه ؟!
اما شرایط واقعی سخت تر و پر هیاهو تر از اونیه ک حتی میشه تصور کرد .
228
در خیال خام خویش بنای فردایی سترگ داشتیم غافل از آنکه در این خاک؛فرداها تنها وهمیست در دستان تقدیر و ارادهها همچون خاکستر بادی
هر دم به سمتی میگریزند!
228
پرسید: «کدومش ترسناکتره؟ اینکه مجبور شی فراموشش کنی، یا اینکه بفهمی اون فراموشت کرده؟» لبخند زدم و گفتم: «اینا که ترسناک نیست. من بیشتر از خودِ آدما میترسم. از همونایی که یه روزی همهی دنیات بودن، بعد یهو تبدیل میشن به یه اسم توی لیست مخاطبات که نمیدونی باید باهاش چیکار کنی. من از اون تغییرِ یهدفعهای بیشتر میترسم.»
228
ما هَمیشِه دِلتَنگِ آدَمها نیستیم... گاهے، دِلتَنگِ زَمانے هستیم ڪه ڪِنارِ آن آدَمها داشتیم. دِلتَنگِ صُبحهایے ڪه سادِه بودند... شَبهایے ڪه طولانےتر بِه نَظَر میرِسیدَند. و خُودے ڪه هَنوز نِمیدانِست... بَعضے لَحظهها،قَرار اَست آخَرین بار تِڪرار شَوَند. شایَد خاطِرهها بَراے هَمین زِندِه میمانَند چُون بَعضے چیزها، حَتے بَعد اَز رَفتَنِشان،هَنوز بَخشے اَز ما هَستَند...
🔵 ᴍᴏᴏɴ ɴᴏᴛᴇ #002
228
بَعضے پَنجِرهها فَقَط مَنظَره را نِشان نِمیدهَند گاهے، یِڪ خاطِره را نِگَه میدارَند... 🔵 ᴍᴏᴏɴ ғʀᴀᴍᴇ #002
228
و در نهایت، بیپناه و از درون فروریخته، ناچار به غروبِ آن خورشیدِ رؤیایی خیره خواهی شد؛ همان خورشیدی که روزگاری با تار و پودِ جانِ ما درهمتنیده بود و روشناییاش در ژرفترین لایههای وجودمان ریشه داشت. و خواهی دید چگونه افق، ذرهذره او را در کامِ خاموشِ خویش فرو میبلعد و آخرین رشتههای نور، چون یادِ عزیزِ در حالِ احتضار، از دامانِ آسمان فرو میلغزند. آنگاه نه اندوهِ رفتنش، که شکوهِ از دست دادنش بر شانههایت سنگینی خواهد کرد؛ زیرا برخی روشناییها تنها روشنیِ جهان نیستند، معنای جهاناند. و هنگامی که واپسین پرتوِ او در دوردستِ افق خاموش شود، گویی بخشی از روحِ تو نیز همراهِ آن به زیرِ خاکسترِ شب خواهد رفت؛ بیآنکه فریادی برخیزد، بیآنکه سوگواریای در کار باشد؛ تنها سکوت خواهد ماند و ویرانههای رؤیایی که زمانی آنچنان عظیم بود که گمان میکردیم حتی مرگ نیز یارای خاموش کردنش را ندارد. و تو، در میانِ آن سکوتِ بیکران، خواهی فهمید که بعضی خورشیدها غروب نمیکنند؛ بلکه با فرو رفتنِ خویش در افق، تمامیِ آسمانی را که به نامِ امید در دلِ ما بنا کرده بودند، با خود به تاریکی میسپارند؛☕️
228
The Door to Hell — دروازه جهنم، ترکمنستان در قلبِ بیابانی خاموش و بیانتها جایی میانِ شنها و سکوت، شعلهای زنده است که بیش از نیمقرن هرگز تسلیمِ خاموشی نشده. مکانی که انسان،تنها برای چند روز پدید آورد... اما طبیعت،آن را به یکی از مرموزترین رازهای زمین تبدیل کرد. بعضی مکانها را نمیتوان فقط تماشا کرد... باید ایستاد، حس کرد، و در عمقِ آنها غرق شد... چون بعضی چیزها،فقط دیده نمیشوند؛ تجربه میشوند.
🔵 ᴍᴏᴏɴ ғɪɴᴅ #001
228
گاهی فڪر میڪَنیـم چیزی را از دست دادهایم... فقط چون دیگر آن را در زندگیِ خود نمیبینیم. اما همه چیزهایی ڪه ناپدید میشوند، از بین نمیروند... بعضیها شکلِ دیگری پیدا میکنند؛ در یک آهنگ، در یک خیابان، در یک عکسِ قدیمی، یا در بخشی از خودِ ما ڪه هنوز همان آدمِ سابق را به خاطر دارد... شاید ماندگارترین چیزها، آنهایی نباشند ڪه کنارِ ما میمانند؛ آنهایی باشند ڪه بعد از رفتن، هنوز حضور دارند...
🔵 ᴍᴏᴏɴ ɴᴏᴛᴇ #001
