ar
Feedback
‌ 𝗋𝗎𝖻𝗒𝗇𝗂𝗀𝗁𝗍𝗌 rest-

‌ 𝗋𝗎𝖻𝗒𝗇𝗂𝗀𝗁𝗍𝗌 rest-

الذهاب إلى القناة على Telegram

𝗍𝗁𝖾 𝗋𝖾𝖺𝗅 𝖺𝗇𝗀𝖾𝗅 殺す 𝗈𝗋 𝗆𝖺𝗒𝖻𝖾 𝗍𝗁𝖾 𝗉𝗋é𝗍𝗍ı𝖾𝗌𝗍 𝖾𝗏ıl 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗒𝗈𝗎'𝗏𝖾 𝖾𝗏𝖾𝗋 𝗌𝖾𝖾𝗇 ¿ t.me/rubyxlychallengs ‌𓇬 ‌ ‌ ‌ #𝖠𝗅𝗐𝖺𝗒𝗌.𝗂𝖼𝗈𝗇𝗂𝖼.𝗈𝗇𝖾 𝗌 𝖤𝗌 𝗄ö𝗇𝗇𝗍𝖾 𝖾𝗂𝗇 𝖻ö𝗌𝖾𝗋 𝖳𝗋𝖺𝗎𝗆 𝗌𝖾𝗂𝗇.

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
856
المشتركون
-424 ساعات
-277 أيام
-14230 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from ㅤㅤㅤ𝚴OCTIS
sticker.webp0.11 KB

Repost from ㅤㅤㅤ𝚴OCTIS
+1
ㅤ ㅤ ⎯𝖣𝖮𝖭'𝖳ㅤ ㅤ #𝖬A𝖳𝖳E𝖱ㅤ ㅤ TAL𝖪 ㅤ(!!!)ㅤ BE𝖧IN𝖣 𝖬Y BA𝖢𝖪. I'𝖬 𝖭𝖮𝖳 ㅤ :ㅤ@TU𝖱NIN𝖦ㅤ A𝖱𝖮UND.

برید پیشش

Repost from ㅤㅤㅤ𝚴OCTIS
این پست + این پیام رو فور کنید. یک پست مشخص کنید فور بزنم و در ۳ کلمه توصیفش کنم و بهش نمره بدم.
جوین باشید.

به روی چشم مامان

پارتیشو نمیدی به مامان؟

برید پیشش

Repost from Closed
این پست + این پیام فور کنید. یه پست مشخص کنید فور بزنم.

Repost from Closed
? حٌــب صـآعِـــقـہ ‌؛ㅤㅤㅤ ㅤㅤ ㅤㅤ# 𝟫𝟪𝟪ㅤ ‌@AkXSG 🪙 .ㅤ ؏ ㅤㅤ ㅤㅤ ㅤㅤㅤ
+1
? حٌــب صـآعِـــقـہ ‌؛ㅤㅤㅤ ㅤㅤ ㅤㅤ# 𝟫𝟪𝟪ㅤ ‌@AkXSG 🪙 .ㅤ ؏ ㅤㅤ ㅤㅤ ㅤㅤㅤ

پسر مامانشه .

Repost from N/a
🧛‍♀Fav box
اگر همچنان اینجا چک میکنید و جا موندید میتونید اینجا لینک چنل‌تون برام ارسال کنید
و امیدوارم حمایت ها متقابل باشه وگرنه لف میدم ﹙به جز چنل های فیوم چون اون چنل هارو جدا از هر حمایتی و چنل داشتن دوست دارم﹚

Repost from N/a
La vie en rose Édith Piaf.mp32.94 MB

Repost from N/a
ㅤ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ㅤ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ㅤ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ㅤ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌اـو◞ ㅤ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌
+1
ㅤ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ㅤ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ㅤ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ㅤ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌اـو◞ ㅤ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ㅤ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ㅤ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ㅤ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ 🧛‍♀ آخـࢪیـن اثࢪ .
به موزهٔ خاطرات سوخته خوش آمدید. اینجا خانهٔ آخرین خاطرات زندگی‌هاست؛ زندگی‌هایی که زمانی زیبا، ارزشمند و بی‌همتا بودند و آدم‌ها نیز گمان می‌کردند که هیچ‌گاه از میان نخواهند رفت. اما گذر تاریخ هیچ‌گاه مهربان نبود. نقاشی‌ها سوختند، مجسمه‌ها شکستند، کتاب‌ها گم شدند و صداهایی که روزی در تالارهای جهان می‌پیچیدند، برای همیشه خاموش شدند. و من سال‌ها میان همین خاطرات قدم می‌زنم و ویترین به ویترین، قاب به قاب، برای هر چیزی که دیگر نیست، داستانی بر جای می‌گذارم. اما امشب می‌خواهم از زیبایی بگویم؛ زیبایی‌ای که هر بار با قدم زدن میان این آثار، به یادش می‌افتم. شاید عجیب باشد، اما گمان می‌کنم داستان‌های مرگ هر یک از این آثار به من آموخت که چگونه قدر چیزهایی را که هنوز دارم بدانم. و من... من هنوز چیزهایی دارم که دنیا از داشتنشان محروم شده. آن پرترهٔ گمشده را به یاد دارید؟ همان که می‌گفتند لئوناردو برای چشمانش ماه‌ها سکوت کرد، برای آن عمقِ عجیب که نمی‌شد در رنگ جای داد... حیف که امروز چیزی جز ردّی از آن باقی نمانده؛ قابش مانده و خاطره‌ای از آن نگاه. هرچند، اگر صادق باشم، من چندان برایش سوگوار نیستم. من زیباترش را در زندگی‌ام دارم. چشمانی که نمی‌دانم چطور می‌شود گفت لبخند می‌زنند؛ مگر اینکه بگویم وقتی نگاهم می‌کند، من هم دیوانه‌وار لبخند می‌زنم. آن‌قدر عمیق و مهربان‌اند که گاهی فکر می‌کنم تمام آنچه نقاشان برای کشیدنشان از دست داده‌اند، من در یک نگاه او پیدا کرده‌ام. و آن لبخند... آه، آن لبخند. جهان قرن‌هاست لبخند مونالیزا را تماشا می‌کند و هنوز نمی‌داند راز آن چیست. چه مضحک... من راز لبخندی را می‌دانم که با یک گوشهٔ کوچک از لب‌هایش، به من یادآوری می‌کند هنوز باید نفس بکشم. صدایش را زیاد نشنیده‌ام، اما مگر می‌شود صدای او گرم نباشد؟ دیوانه‌وار است؛ انگار رهگذری بگوید نوای ادوارد الگار چه دلنشین است و تو، حتی با نشنیدن آن نوا، دلت را بر باد ندهی. حرف زدنش... آه، حرف زدنش را نباید در این موزه آزاد گذاشت. کتاب‌های ارسطو را روزگار از ما گرفت؛ صفحاتی که زمانی ذهن آدم‌ها را زیر و رو می‌کردند و حالا تنها نامی از بسیاری‌شان مانده. اما من اگر قرار باشد دیوانه شوم، ترجیح می‌دهم دیوانهٔ حرف‌های او باشم؛ آن‌قدر که دلم بخواهد تمام جمله‌هایش را جایی پنهان کنم تا هیچ‌کس جز من پیدایشان نکند. و آن گیسوانِ سیاه... سیاه‌تر از آنکه واژهٔ «سیاه» توانایی بیان آن را داشته باشد؛ کوتاه و دلربا، انگار شب را بریده‌اند و گذاشته‌اند درست بالای صورتش. در این موزه چیزهای سیاه بسیاری دیده‌ام؛ جوهرهایی که نامه‌ها را برای قرن‌ها زنده نگه داشتند، رنگ‌هایی که بر بوم نشستند و با گذر زمان از بین رفتند... اما هیچ‌کدام به سیاهی موهای او نمی‌رسند. بگذار یک نفسی تازه کنیم. او یک گربه است! نه، یک گربه... بگذار بگویم یک گربهٔ کوچک، شیرین، لوس و شیرین‌زبان که گاهی آن‌قدر شیطنت می‌کند که خیال می‌کنم اگر یک لحظه چشم از او بردارم، تمام موزه را به هم می‌ریزد. اما عجیب است... همین گربه با آغوشی ساده و آشنا آرام می‌شود. آن‌همه شیطنت، آن‌همه بپر‌بپر، ناگهان خاموش می‌شود و فقط آرام می‌گیرد؛ انگار تمام دنیا برایش همین یک جای امن بوده. و من دیوانهٔ حسودی‌هایش هستم. آه، اگر این موزه ویترینی برای چیزهای کمیاب داشته باشد، من حسودی‌های او را پشت شیشه می‌گذارم و رویش می‌نویسم: «چیزی که دیگر در هیچ کجای جهان نمی‌توان یافت.» و اگر روزی تمام این موزه هم بسوزد... اگر تمام نقاشی‌ها، کتاب‌ها، قصرها، نت‌ها و خاطراتی که اینجا جمع کرده‌ام خاکستر شوند، باز هم شکایتی ندارم. چون تمام عمرم را صرف نگهداری از چیزهایی کردم که دنیا دیگر ندارد؛ و خوشبختی من این است که زیباترینشان را دارم. نه پشت شیشه. نه در قاب. نه در کتابی که روزی ورق‌هایش سوخت. زنده. نزدیک. با همان چشم‌های عمیق، همان لبخند، همان موهای سیاه و همان دلِ گربه‌وارِ کوچکش. اسم این آخرین اثر را هم لازم نیست روی پلاک موزه بنویسم. خودم می‌دانم. مینهو.

خیلی پکش خوشگل و تمیزه خدایا

پیشش ببینمتون؟