در سایه سَرو
الذهاب إلى القناة على Telegram
315
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+117 أيام
+5730 أيام
أرشيف المشاركات
برای بربین بسیار عزیزم
حالا که دارم این نامه را مینویسم در راه برگشتن به خانهام. خانه کلمهی عجیبیست. یا به قول الیاس علوی تسلی احمقانهی است.
لحظاتی قبل با تو خداحافظی کردم و نمیدانی چقدر خودم را سرزنش میکنم برای اینکه نتوانستم حرف بزنم و بگویم دلم رفتن نمیخواهد یا اینکه چقدر وقتهایی که دستت را میگرفتم یا میدیدم که میخندی و شادی، حس کردم شاید اینجا، با تو، هم خانه باشد.
شاید بفهمی چقدر در حرف زدن افتضاحم!
نتوانستم حرف بزنم و بگویم چقدر با تو بودن هم زمان میتواند لذتبخش باشد و هم غمانگیز. غمانگیز برای اینکه نمیتوانم مدتها با تو باشم. مدتها حرف بزنیم و گرمای دستانت تا ته وجودم رخنه کند و دستانم در میان دستانت گرم شود.
از پنجره به بیرون نگاه میکنم. ابرهای سیاهِ آسمان غمگینم میکند. پرندهها و کاجهای که مرا به یاد بودنت میاندازد.
نتوانستم مقاومت کنم و دفترم را باز کردم. میدانی، شبیه کودکی شده بودم که یادش رفته است بزرگ میشود و بزرگ شدن امریست طبیعی. انگار میتوانستم خودم، برق و ستارههای چشمانم را ببینم. لحظاتی فراموش کردم که بزرگ میشویم…
بربین، همانطور که خودت نوشتی، ما بزرگ میشویم اما چشمها عوض نمیشوند. چشمهای من همیشه برای تو و بودنت برق میزنند. برای وقتهایی که کنارت شهامت به خرج میدهم و اسم «ح» را به زبان میآوردم، از او حرف میزنم، برای وقتهایی که تو با او شوخی میکنی، برای وقتهایی که میتوانیم از زندگی، پوچی و عشق حرف بزنیم.
میخواهم آنقدر بنویسم تا شیرهی وجودم تمام شود. تا تمام حرفهایم را گفته باشم اما کم کم داریم به خانه میرسیم.
میخواهم برایت بنویسم که سزاوار و لایق عشقی. و امیدوارم زندگی چنان با ما مدارا کند که بتوانیم مدام قرارهایمان را در «پل سرخ» بگذاریم. شاید یک روز تنهاتر، طولانیتر…
۲۸ مارچ-۲۰۲۶
۱۵:۵۶
از میان یادداشتها:
خیلی از چیزهایی که مینویسم درمورد مرگ و ترس از آن است. و امروز دوباره وقتی از کنار آدمها در خیابان میگذشتم به مرگ فکر کردم. اینکه چطور آدمی میتواند به مرگِ کسی که تا دقایقی با او بوده است را باور کند؟ چطور میتواند باور کند که همین جسمِ سرد و بیروح روزی میتوانست نفس بکشد، حرف بزند و چشمهایش را باز کند؟
ترس من از مرگ خیلی زیاد و عمیق است. و این ترس دقیقاً از جایی شروع شد که دیگر نمیتوانستم کورکورانه عقایدی که برایم به ارث رسیدهاند را باور کنم.
من از مرگ میترسم چون زندگی را دوست دارم، اما بعید نیست روزی برای نداشتن دلیل برای زندگی، خودم به زندگیام پایان بدهم.
