ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

سرابْ

سرابْ

الذهاب إلى القناة على Telegram

ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مره‌ای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
254
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+17 أيام
+1630 أيام
أرشيف المشاركات
Nancy Ajram - Inta Eyh_(M)_X4ICDHjGImA.m4a4.99 MB

محالی! چندان که دیدنت را آینه‌ای می‌پندارم که بعد کور شدن به دستم می‌رسد...

ای دور ای محال...

پهلوی حویلیِ ما، سمتی که بیشتر نزدیکمان است یک حویلی کرایی-مستأجر‌ نشین قرار دارد. از وقتی که این حویلی قابل سکونت شده یعنی چیزی کم ۱۵ سال. و ماه‌به ما و سال به سال که مستأجرانش عوض می‌شود، خدا شاهد است که ما همسایهٔ خوب به چشم ندیده‌ایم. همیشه‌ٔ خدا در این حویلی خانواده‌های شلوغ و پر سرصدا می‌آیند؛ از طفل های شوخ‌شان گرفته تا آدم‌های بزرگ و هوشیارشان، همه به نحوی عجیب غیر قابل تحمل هستند. مثلاً ساعت ۲ شب مردانشان با تمام قوا جیغ می‌کشند؛ این خیلی عادی هم است. زنانشان اولادهایشان را دشنام های کهکشانی می‌دهند و گاهی همین اولادها از روی دیوار و بام سرازیر می‌شوند. بعضی اوقات هم که بر حسب اتفاق دروازهٔ حویلی‌مان باز می‌ماند، می‌روند شیر آب‌ها را باز می‌گذارند. همین امشام، مردِ همسایهٔ‌مان زنش را از خانهٔ همسایه‌ای که یک حولی با آنها فاصله دارد، با تمام ترین قوای حنجره‌اش صدا می‌زد...

در این مورد گفتهٔ کسی یادم آمد که نمی‌دانم از کجا نقل می‌کرد و می‌گفت «داکتر به یک نفر گفته بوده غیر از رنگ سبز دیگر رنگ ها به چشمت ضرر داره، بعد آن نفر رفته همهٔ چیزهای در دید اش ره سبز رنگ کرده. در حالی که منظور داکتر این بوده که برود عینک سبز بگیرد.»

در عصری از زمستان پارسال، چادرنماز پوشیده بودم و از کنار سرک با یکی از دوستانم می‌گذشتیم. دو مرد کنار پیاده رو ایستاده بودند و به محض دیدنِ ما که نزدیک می‌شدیم و می‌خواستیم از فاصلهٔ تقریباً دومترهٔ پیاده‌رو بگذریم، یکی از مردها «که از قضا می‌شناختم‌‌اش» با احترامِ تمام در حالی که حتا دست به سینه از جلو راه‌مان کنار کشید، سلام‌علیکی کامل و تجویدی کرد و ما از کنارشان گذشتیم. بنابر دلایلی این صحنه به قدری برایم تعجب برانگیز بود ولی تأثیر نهایی‌ای که روی روحیه‌ام گذاشته بود نه علاقهٔ بیشتر به چادر‌نماز، نه تجدید نظر راجع به آن مرد و نه احساس غرور نسبت به اینکه حجابم کامل بوده، بلکه این صحنه عمیقاً مرا زجر داد. برای اینکه دلیل آن احترام زن بودن‌مان نبود، انسان بودن‌مان نبود بلکه فقط برای آن پارچهٔ سیاهی بود که پوشیده بودیم. پارچهٔ سیاهی که ممکن دختری دیگر به جبر پوشیده باشد. از نظر من حجاب زمانی که به وسیله‌ای برای کسب احترام بدل می‌شود، همان‌قدر بی ارزش و حتا حقیر است که کسی برای جلب توجه دست به کارهای غیر اخلاقی بزند. حالا تصور می‌کنم اگر در آن روز ما آن پارچهٔ سیاهِ بزرگ را نپوشیده بودیم، و یا تارهایی از موهایمان معلوم بود. آیا باز هم یک مرد چنین واکنشی نشان می‌داد؟ البته این استثنا وجود دارد و بسیار پیش آمده که با مردان بزرگ‌روحی برخورده‌ایم که در هرحال برای یک انسان دیگر که زن باشد احترام قائل هستند. بلکه منظورم یک عده مردانی‌ست که برای رفتن به بهشت فقط به دنیایی نیاز دارند که سراسر زنانشان پوشیده با پارچهٔ سیاه است. من حجاب را دوست دارم، اما آن روز از آن‌که کسی برای حجابم به من احترام کرد احساساتِ ناخوشایندی بر من هجوم آوردند.

می‌خواهم قصه‌ای در هزارو یک شب «من» باشد.

دروغ چرا، من هرگز دوست داشتنِ به میزان را یاد نداشتم. قدیما اکثراً خیلی زیاد، و حالا اکثراً خیلی کم آدم‌ها را دوست می‌دارم.

مرداب حسن شماعی زاده

محبت‌پیشه‌ای از نقشِ بی‌دردی تبراکن همین داغ است اگر زیبنده باشد دل‌نشینی را

مدیر مدرسه سخنرانی می‌کند. حواسم از حرف هایش دور می‌شود، هشدار هایش را نمی‌فهمم، بشارت دادن هایش به نظرم جالب نمی‌آید و آیه‌هایی که تلاوت می‌کند برایم نا آشنا می‌نمایند. به جوانی نوزده ساله در سوئیس فکر می‌کنم. یا درفرانسه، یا هم در آمریکا. که مسلمان نیست و پدرش هیچ‌گاه از او نخواسته بیشتر به دین بچسپد. کسی که در جایی مثل کشورِ من و جایی مثل خانواده‌ٔ من به‌دنیا نیامده و کسی بعد از تولد درِ گوشش اذان نخوانده است. کسی که هیچ صبحی با صدای تلاوت پدرش از خواب بیدار نشده و هیچ وقت در صفِ جماعت نماز نخوانده است... بر می‌گردم به خودم، فکری آزارم‌ می‌دهد؛ اگر جای آن جوان سوئیسی یا آمریکایی یا هرجاییَ دیگر بودم. احتمالِ این که امروز زیر ممبر یک مولوی بشینم و چادر نماز پوشیده باشم چقدر بود؟!. مطمئنم این احتمال خیلی کم بوده و خجالت می‌کشم. از این‌که دین برای من بیشتر از هر چیزی، میراثِ گذشتگان و اثر محیط بوده‌است هم خجالت می‌کشم.

هی چقدر ساده مانده‌اید. کم دلیل برای غمدرونی داریم که میایید خودتانه بخاطر فوتبال جیگرخون می‌کنید. مره ببینید که نمی‌فهمم رونالدو نام تیم است یا بازیکن.!

از یک آدم، بعد از آنکه به خواب هایتان راه پیدا کرد بترسید.

قدیم‌ها که تازه علاقه به قرائت پیدا کرده بودم و تمرین می‌کردیم. می‌گفتند تو شبیه آهنگ می‌خوانی. دیروز که در یک بازی مجبورم کردند آهنگی را زمزمه کنم، می‌خندیدند و می‌گفتند شبیه مقاماتِ قرائت می‌خوانی.

💔! می‌گفت: امیدوارم مثل من زندگی نکنی!
💔!
می‌گفت: امیدوارم مثل من زندگی نکنی!

شاعری جوان شعری سرودند و وقتی شعرشان را خواندم، فکر کردم که چقدر کلماتشان با ارزش است و چقدر خوب و با معنا سروده‌اند. به دلیلی دلم خواست شعرشان را در کانال فوروارد کنم که دیدم سه چهار کانال دیگر هم همین شعرشان را گذاشته‌اند. منصرف شدم و به این فکر کردم؛ چقدر کلماتِ این شاعر «ما» بوده. چقدر شاعران، هنرمندان و نویسندگانی هستند که ما را می سرایند، ما را روی کاغذ می‌کشند، ما را می نویسند و ما او را دوست داریم. ما شعر و نقاشی و هنر را برای این‌که بسیار «مأ» هستند دوست داریم.

فرهاد دریا؛ اسم‌اش زیباست، صدایش آرامش و اندوهِ نهفته دارد، شعر های آهنگ‌اش بار بار ها خواندن دارد، موسیقیِ آهنگ‌اش اصالت دارد، کمپوز هایش منحصر به فرد است و تمام اجزای آهنگ‌هایش به شکلی متفاوت زیبا و شنیدنی هستند. من از آهنگ های فرهاد دریا... -خودش هم خوش‌تیپ است!

Repost from مدبر
cf6f9167_ccb0_40c5_afd7_4399d20d0269NA_140_audio_only_medium.m4a2.87 MB

در یک صبح تابستان، زمانی که در آشپزخانه چیزی می‌پختم و از پنجره یک گدی پران-بادبادکِ آبی را دیدم که در آسمانِ صاف و کم‌رنگ چرخ می‌زد. کودکان در کوچه، چیغ می‌زدند و بادی پرده ها را تکان می‌داد. در یادداشت خانه‌ام نوشتم؛ من امروز خوشبختم.! دروغ نمی‌گفتم و آن روز، در آن لحظه احساس خوشبختی می‌کردم. مثل دفعاتی دیگر و در روزها و فصل های دیگر. خوشبختی گاهی به من سر می‌زند. همانند غم، همانند نا‌ امیدی.!

- من شکست عشقی خوردم!، پشکم مُرد. بطورِ غیر قابل وصفی نا امیدی بر من چیره شده.