سرابْ
الذهاب إلى القناة على Telegram
ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مرهای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
254
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
+1630 أيام
أرشيف المشاركات
254
کسی میگفت :گریه در خواب، گریهٔ روح است. وقتی تمام روز در جسم حبس و کنترل شده باشد، مجبور است در خواب خودش را خالی کند.
وگرنه میترکد...
254
تا زمانی که اشتها برای غذا خوردن داریم، هنوز زندهگی زیباست.
آه، این غذا چیز مهمی است. خدا نیاورد روزی را که دلمان نخواهد غذا بخوریم.
خدا نیاورد این ناجوری هایی را که آدم اشتهایش را ازدست میدهد.
254
من دیروز کاملن عادی بودم.
در با صدای ناگهانی باز میشود. از خواب میپرم و نگاه میکنم، مادر نیمتنهاش را داخل اتاق کرده و میگوید کسی پشت درِ حویلی منتظرم است.
به زحمت، درحالی که در عضلات پاهایم احساس کرختی میکنم بلند میشوم. درِ حویلی را که باز میکنم موآنا کتاب به دست ایستاده است. بعد یکبار یادم می.آید که امروز بعدازظهر قرار بوده با او بروم کتابخانه. میگویم -ببخشید یادم رفته بود. و بعد دعوتش میکنم بیاید در اتاق چند دقیقه منتظر شود تا آماده شوم. از دهلیز که رد میشویم یادآوری میکنم -وضع اتاق مناسب نیست. از خود استی خجالت نداره اما نترسی مخصد. گرفتگیخواب هنوز در صدایم مانده و موآنا میگوید +مشکلی نیست.
پیش از او وارد اتاق میشوم و سمت میز میروم که کتابِ کتابخانه را پیدا کنم. اتاق به معنای واقعی بی نظم است. از لباس و خرتو پرتی که روی زمین پخش شدهاند گرفته تا گیلاس و ظرفغذای چاشتم، تا میزِ بی نهایت نامنظمام. کتابها از قفسه بیرون شده و تعدادی روی میز، تعدادی روی فرش و تعدادی هم روی چوکی افتادهاند، ورقهای کتابچه یادداشتم که کنده شده و در حالت مچاله به هر گوشهو کنار اتاق پرت شدهاند...
نمیدانم از کی اتاق به این حال افتاده، کتابهارا زیررو میکنم. دوسه تایشان میافتد به زمین و برشان نمیدارم. موآنا تازه وارد اتاق شده و دهانش از تعجب باز میماند. این اتاق و وضع نامتعارفش چنان با آن حالتهای قبلی که دیده بود و چنان با تصوری که از منظم بودنِ من داشته تعارض دارد که چند لحظه همانطور بیحرکت دمدر میایستد. بعد که کمی بههوش میآید میگوید +داداش ایچی حال است.
و در همین حین یکی از کاغذهای مچاله را از زمین برمیدارد که با صدایی نسبتن بلند میگویم نخواندش. کاغذ را دوباره به زمین میاندازد. کتابرا پیدا میکنم، آهنگ احمدظاهر میخواند «ای شعلهی حزین...» نمیدانم آهنگ را کی گذاشته بودم و این چندمین بار است که تکرار میشود و قطعش میکنم. موآنا حالا راست و مستقیم به چهرهام خیره شده و با حالتی که قصد دارد مسخرهام کند ولی تهِ چشمهایش نگران است میپرسد +شکست عشقی خوردی؟
صورتم را برمیگردانم و میگویم -تو عاشقیماره دیده بودی که شکستشه خورده باشیم؟، برو گمشو.
در اینهنگام چشمش به کتاب قطوری میافتد که روی میز است و یک ورقش را کنده کنارش گذاشته بودهام. چنان وحشت میکند و یک صدایی از خودش درمیآورد که خندهام میگیرد. احتمالن این تصویر بیشتر از هرچیزی برایش غیرقابل باور است. من، آدمی که در غیر مواقع اگر کسی کتابهایش را کج به دست بگیرد منفجر میشوم، حالا چطور ممکن است ورق از کتابم کنده باشم...
چپن و چادرم را پوشیدهام و به او میگویم برویم. سرتا پایم را برانداز میکند و به شلوار خانهگیِ که از پایین چپن بیرون زده، رنگش صورتی است و شکلکهای پشک دارد اشاره میکند. +امیطو میخایی بروی؟
حرفش را تأیید میکنم و بازهم قبل از او از اتاق خارج میشوم.
254
روی هیچ شناختی نسبت بهمن حساب نکنید.
اینطور که اگر شما فکر میکنید آدم آرامی هستم، ممکن است روزی برخلاف تصور شما چنان بر سرتان هوار بکشم و شلیتهگی به خرج بدهم که باورتان نشود. یا اگر فکر میکنید که آدم دانایی هستم شاید یکروزی هم از اینکه من یک جوانکِ چیزنفهمی بیش نیستم مطمئن شوید.
شاید فکر کنید که آدم شوخطبعی هستم و بعد ببینید که حالتان از عبوسی و بد اخلاقیام بههم میخورد.
گاهی هم بعضیها فکر میکنند که من کاملن احساساتیام و بعدن همین آدم به اینکه سنگدلتر و بیاحساستر از من ندیده اعتراف میکند.
حالا بگذریم، میتوانید این چیزها را برعکس هم فکر کنید.
منتها میخواستم بگویم من هیچ شبیه چیزی که از من تصور میکنید نیستم.
254
در گذشته، از درجهٔ صنف به عنوان یکی از روشهای محاسبهٔ سن استفاده میکردیم.
مثلن وقتی میگفتیم «در صنف هفت چنین کاری کرده بودم...»
یعنی در سنین چهارده یا پانزده.
ولی حالا وقتی کسی میگوید در فلان صنف که بودم اینطور کردم، ما حیران میمانیم که این در فلان صنف بودنِ این آدم دقیقن چند سال پیش بوده باشد.
یا اگر خودمان بخواهیم چیزی را از روی اتفاقات مکتب محاسبه کنیم اول باید از سالهای مکتب خواندهگی مان یکبار حساب کنیم، بعد پنجسال دیگر را هم به آن اضافه کنیم. آخرش هم از حاصل جمعتفریقی که کرده ایم مطمئن نباشیم.
254
به آدمهایی که بسیار کتاب دارند نه، به فرزندان آیندهشان حسودیام میشود.
به اینخاطر که پدر یا مادرِ کتابخوانی دارند هم نه، به اینخاطر که پدر یا مادرِ کتابداری دارند حسودیام میشود.
هیچچیزی به اندازهٔ داشتن کتاب رشکبرانگیز نیست.
254
کاش تمام مردانِ جهان عاشق میبودند و چشمشان هیچزنی جز معشوقشان را نمیدید.
آنوقت ما راحت در کوچهو بازار میگشتیم.
254
غذا را قریب است تمام کنیم که مادر میگوید «دخترم، نانتانه خوردین باز جمع کنین»!
فکر میکنم حتمن چنین امکانی وجود دارد که ما نان را بخوریم و قرار در همین سر دسترخوان بخوابیم نه، وگرنه مادر چرا اینطور بگوید. حتمن خیلی خسته به نظر میرسم.
باز نان را میخوریم، میخواهم ظرف ها را جمع کنم. مادر میگوید «گیلاس هاره هم جمع کو داخل پتنوس بان»!
اوه، حتمن این امکان هم وجود دارد که ظرف ها را جمع کنم و گیلاس ها را نبینم، وگرنه چرا باید اینطور میگفتند. حتمن مادر نسبت به حضورِ هوشم دچار شک شدهاند. حتمن بسیار خسته معلوم میشوم.
گیلاسها را هم جمع میکنم، میبرم آشپزخانه. مادر از پشتم صدا میزند «پیشِ پایته ببین، نیفتی!»
یکدفعه واقعن به خودم شک میکنم. پاهایم که نمیلرزند، دستهایم هم نمیلرزند. پس حتمن رنگم پریده. یعنی امکان دارد غش کنم بیفتم؟
میخواهم ظرفها را بلند کنم، مادر میگوید «ببر آشپزخانه داخل ظرف شویی بان که...»!
نیدیگه !، یعنی آنقدر بیسُر معلوم میشوم؟ یعنی مادر فکر کرده میبرم ظرفهایش را میاندازم در حویلی؟. یا که میبرم میگذارمش حمام؟ وای خدای من.! وقتی چنین انتظاری میرود یعنی چنین امکانی هست. یعنی وضعم بسیار وخیم است.
254
در من، در سرِ من روح صادق هدایت درآمده.!
هی چرندیات میبافم.
«بسیار از طرفدارانش عذر میخواهیم»
254
نه تو میمانی، و نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی!
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم میگذرد...
سهراب سپهری
254
میخواهم تنها باشم.!
این میل به تنهایی گاهی پدرم را درمیآورد. اینطور است که در یک روز عادی، میان ۳۰-۴۰ نفر در صنف، یک مرتبه دلم هوس تنها بودن میکند. میخواهم که تنها باشم. میخواهم که ساعتها به سقف اتاقم خیره شوم و ساعتهای دیگر را هم کثافتهای در سرم را اینطرف و آنطرف زیررو کنم. اما در آن لحظه که تنها نیستم!، پس همینطور میشود که حرفزدنهای استاد، صدای شاگردان، شلوغی و اینکه بر در برِ کسی نشستهام مثل تیغ روی مغزم کشیده میشود. و کلّ آنروز را حرامم میکند.
گاهی وسط حرفزدن با یک آدم، باز دلم میخواهد تنها باشم. دلم میخواهد به آن آدم بگویم برود، ساکتشود و تنهایم بگذارد.
همین میل به تنهایی اکثراً باعث میشود به جمعها نروم، با کسی بحثی طولانی نداشته باشم، از سفر ها و گردشهای دسته جمعی خوشم نیاید در نتیجه همین دیگر.!
؛ مردم فکر میکنند شاید موادی، چیزی مصرف میکنم که یکدفعه وضعم دگرگون میشود و میخواهم برگردم خانه. ولله ما عمل ممل نداریم، فقط یککمی بیش از حد به تنهایی معتادیم.
