𝗧𝗵𝗲 𝗕𝗮𝘁𝗰𝗮𝘃𝗲
الذهاب إلى القناة على Telegram
هَرچه مَرهَم میگُذارَم بَند میآیَد مَگر؟! اِی وَطَن خون تو اَز اَروند میآیَد مَگر؟!
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
588
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-187 أيام
-17630 أيام
أرشيف المشاركات
584
«قدر شناس بودن» واقعاً ترن آنه . درست تربیت شده، ارزشت رو میدونه، متقابلاً برات قدم برمیداره.
584
Where is the world I saw in your eyes? It lived through the night then whispered goodbye The cuts on your skin and the red in my eyes This winter inside is crushing me now I am alone, I am scorn I can't remember to forget you I just weather the storm The love that I had it drowned with the tide Stirring the waters where hearts lay bare The cuts on your skin and the red in your eyes Enfolding this shame into despair "Drift like a cloud and flow like water Seeing that all life is a magnificent illusion A plane of energy And there is absolutely nothing fundamentally to be afraid of Fundamentally You will be afraid on the surface You will be afraid of putting your hand in the fire You will be afraid of getting sick But you will not be afraid of fear Fear will pass over your mind Like a black cloud will be reflected in the mirror" Let me take the noose from our necks And carry us home Still so alive even after you die Transcending with time We're just two cripples Who fail to belong Yes we're just two cripples
584
دختری سال ها عاشقانه منتظره ازدواج با معشوق بود که شب عروسی وقتی میرسند به خانه وقتی صبح پسر بیدار میشود و میبیند نبض دختر نمیزند و فهمیدند دختر از شدت ذوق و خوشحالی ایست قلبی کرده..
584
لطفاً بهجای اینکه هر روز و هر لحظه قلبم رو با حرفات و کارات تیکهتیکه کنی، منو بکش و خلاصم کن. چون این مردنِ تدریجی، این خونریزیِ بیپایان از زخمی که هیچوقت خوب نمیشه، از هر مرگی که بتونم تصور کنم بدتره. تو با دستای سردت توی سینهام فرو میری و اونقدر فشار میدی که نفسام بند بیاد اما هیچوقت اونقدر محکم نمیفشاری که کار رو تموم کنی. منو اینجا رها میکنی، نفسزنان، شکسته، هنوز به رحمتی امید دارم که هیچوقت نمیرسه. من الان توی تن خودم یه روحِ مردهام، یه پوچیِ تهیشده که یادشه روزگاری کامل بودن چه حسی داشت. پس اگه ذرهای ترحم توی اون دلِ سنگیات مونده، این عذاب رو تموم کن. بذار ناپدید شم توی هیچی، جایی که صدات دیگه به من نرسه، جایی که سکوتات دیگه نابودم نکنه
584
شب را بهانه می کنم برای پرسه زدن در کوچه های خیال شاید بگیرد دستانت را دستان خالی ام..💔
