ar
Feedback
فِرِیڪّــســ🦢

فِرِیڪّــســ🦢

الذهاب إلى القناة على Telegram

اندکی از درد هایم بخوانید...🫠🖤 . . . @Firx07493

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
206
المشتركون
-224 ساعات
-37 أيام
+230 أيام
أرشيف المشاركات
نظرات🫴

قسمت چهاردهم رمان: #ماجراجوی_عشق نویسنده: فریکس فروتن ساعت های دو شب بود کاکایم با زن کاکایم و سکندر از شفاخانه آمدند و گفتند _قند خونشان بالا رفته بود بخاطر همین ضعف کردند حالا بخش مراقبت های ویژه بستر هستند اندک آرام شدیم و به خواب پناه بردیم سه روز گذشت مادر بزرگم خانه آوردیم ولی باید بخاطر تداوی به کشور ایران می‌بردیم قرار شد پدر بزرگم و من با آنها بخاطر تداوی شان به ایران برویم دلم نمی‌خواست چرا که محبوبم اینجا بود و من چند مدت آن‌را نمی‌دیدیم ولی بخاطر مادر بزرگم باید می‌رفتم شب با هجوم خیال خوابم برد و صبح وقت برخاستم، تمام خانه را تمیز کردم امروز تصمیم داشتم به دیدن آرون بروم ولی چطور با افکارم غرق بودم که دختر کاکایم سونیا صدایم کرد _یسنا برویم بازار برایت لباس بگیریم که فردا سفر داری باشه ای گفتم و حجابم را به تن کردم از خانه بیرون شدم چهار اطرافم را دیدم ولی او نبود کاش می‌توانستم برایش از سفرم اطلاع دهم، چقدر پریشان شود! تمام راه بازار را با همین افکارم طی کردم برای خود مانتو شلوار لوازم های دیگری هم گرفتم.   .... روای*   در پارکی روی نیمکت نشسته بود و خیالش طرف محبوب اش بود از دلتنگی به وجد آمده بود دگر چاره ای نداشت و تنها خواسته اش این بود که زودتر به دیدار اش باز گردد و به دیدن معشوقش برود آنقدر در تفکرات خود غرق بود که نشستن زن پیری را کنارش حس نکرد زن پیر با ظاهر آراسته، با لبخند پهن و دل مهربان به دخترک می‌دید با خودش میگفت چقدر درد دارد که اینجور در خیال غرق است با دیدن به دخترک داستان ما دلش آرام می‌گرفت دوست داشت با او هم‌صحبت شود #ادامه_دارد

قسمت سیزدهم رمان: #ماجراجوی_عشق نویسنده: فریکس فروتن +نه من تنها بودم دیگران پی کار خود هستند _خوب حالا محفل میروی ماشین را ایستاد کرد و گفت _ماسک ات را پایین کن +چرا _می‌خواهم صورت ماه پیکرم را تماشا کنم ماسک ام را پایین کردم و گفت: _ در دلم خواستن مرگ کسی نیست .. کاش هرکس بتو دل بست بیایید خبرش ،.! ماه شدی بانویم لبخندی زدم و گفتم +باید زودتر برسانی مرا دیر شد لبخندی زد و نزدیک تالار مرا پایین کرد تنها بخش از محفل را فقط در وقت رقصیدن دوست داشتم چند باری رقصیدم و عروس و داماد هم آمدند   ... روز ها می‌گذشت و من کنجی با خیالم در گیر بودم _یسنا یسنا بیا که سفره را پهن کنی در دهلیز رفتم و سفره را پهن کردم و غذا ها را چیدم زن کاکایم گفت _برو یسنا جان مادر بزرگ ات را صدا کن که غذا سرد می‌شود در اتاق رفتم و درب را بازم کردم مادر بزرگم خواب بود _حاجی مادر، حاجی مادر هرچه صدا کردم بیدار نشدند جیغ کشیدم +زن کاکا مادر بزرگم بیدار نمی‌شود همه هجوم آوردند و هر چه کردیم بیدار نشدند به پدربزرگم زنگ زدم و آنها با کاکاهایم آمدند پیش داکتر بردند آنقدر ترسیده بودم که مانند بید می‌لرزیدم ما دخترا در خانه تنها بودیم #ادامه_دارد

sticker.webp0.04 KB

هر وقت از پارتنر خو میخاستن دست بکشین از م مشوره بگیرین🫡 در غیر ای خواهشا از مه مشوره نخواهید😑

و دخترانی که بخاطر رابطه خود از م مشوره میگیرن واکنش مه:😐🫤😑

تمامِ روز غمگین است. زود خسته می‌شود و خلقش تنگ می‌شود. دستش را روی گلویش می‌گذارد و می‌گوید: - این‌جاست. رد نمی‌شود.
تمامِ روز غمگین است. زود خسته می‌شود و خلقش تنگ می‌شود. دستش را روی گلویش می‌گذارد و می‌گوید: - این‌جاست. رد نمی‌شود.

لا به رای خنده های جمع یادت میکنم خیره ماندن ها به نقش روی قالی ساده نیست‌ #اشعار
@roman_firx

sticker.webp0.45 KB

نمی‌گذرد… نمی‌دانم، شاید هم می‌گذرد؛ اما در پسِ این گذر، از من چه باقی خواهد ماند؟

و چون زنان چشم های زیبایی دارند هیچ کس اندوهشان را باور نمی‌کند 👁🤎 @Roman_firx
و چون زنان چشم های زیبایی دارند هیچ کس اندوهشان را باور نمی‌کند 👁🤎
@Roman_firx

اکنون منم حیران ؛ ز ِ عمر رفته سَرگردان..🙂

🫠🌘

درد را آن‌جا حس کردم؛ وقتی میان شلوغیِ آدم‌ها و هیاهوی گفت‌وگوها، ذهنم بی‌اختیار به سوی او پر کشید. افکارش بر تمام ذهنم حاکم شده بود و مرا از آن جمعِ پرهمهمه، به جایی دور، میان سکوتی آکنده از درد برد. دیگران چیزی می‌گفتند و لبخند می‌زدند ؛ اما تنها جمله‌ای که با دیدنم بر زبان می‌آوردند این بود: «حالت خوب است؟» و من فقط لبخندی کوتاه می‌زدم؛ لبخندی که تمام خستگیِ دلتنگی را پشت خود پنهان کرده بود. هیچ‌کس نمی‌دانست آدم گاهی درست در میان شلوغ‌ترین لحظه‌های زندگی، تنهاترین دردهایش را زندگی می‌کند؛ دردِ کسی که رفته است، اما هنوز از ذهن و قلبت کوچ نکرده.
#دلنوشته #فریکس_فروتن

نمیدانم! شاید چشم هم دروغ می‌گوید.. ولی یادم است چشمانش هم با دیدنم برق میزد🖤🙂
#فریکس_فروتن

گر هم گله‌ای هست، دگر حوصله‌ای نیست..

کلبه‌ای دور، دلِ من و نگاهِ تو؛ همین برای خوشبختیِ دنیا کافی‌ست. 🤍 @roman_firx
کلبه‌ای دور، دلِ من و نگاهِ تو؛ همین برای خوشبختیِ دنیا کافی‌ست. 🤍
@roman_firx

امشب تمام کانال های اکانت خود را چک کردم تمام کانال ها پر از متن های غمگین است حتا کانال خودم شخصا بیشتر متن ها و تکست های غمگین داده که به زندگی شخصی خودم مربوطی نداره از امشب تصمیم گرفتم دگر غمگین ننويسم ببینم تا کجا پیش میروم😕👍

خودِ مَن با خودِ مَن در خودِ مَن می جنگد🖤

-2147483648_-210107.webp0.28 KB