ar
Feedback
فِرِیڪّــســ🦢

فِرِیڪّــســ🦢

الذهاب إلى القناة على Telegram

اندکی از درد هایم بخوانید...🫠🖤 . . . @Firx07493

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
203
المشتركون
-224 ساعات
-57 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
سرگذشت واقعی رمان: #سیاه_بخت نویسنده: #فریکس_فروتن

photo content

و حالا سال جدید دیگری برایم رقم خورد یک سال دیگر به زندگی ادامه دادم تولدم مبارک🎉🫀

برای خودم گریستم؛ و تنها شاهدِ فرو ریختنم، خالقم بود...🖤

گویند که زیبا رویان وفا ندارند... ولی وفای زیبا رویان را فقط وفاداران خواهند دید!🖤🫴

مزن سرمه در این عید به چشمان سیاهت کافیست به چشمانت این همه زیبایی #فریکس_فروتن

گفته بودم اگر بوسه دهی توبه کنم که دگر با تو ازین خطاها نکنم بوسه دادی و چو برخاست لبت از لب من، توبه کردم که دگر توبه ی بیجا نکنم.
#اشعار

خوشا صبحی که او آید، نِشیند بر سر بالین تو چشم از خواب بُگشایی، ببینی شاه شاهانی.
#اشعار

سرگذشت واقعی! منتظر نشرش باشید.

این هم پایان رمان! رمانی که تمامش از تخلایتم بود گاهی پارت هایش دیر نشر میشد و گاهی شب ها اصلا نشر نمیشد ولی خوشحالم که شما رمان را دنبال کردید هر نظری یا نقدی در مورد رمان داشتید می‌توانید در این پایین بنویسید!

قسمت آخر سه روز از عقدشان گذشته بود. خانه آرام بود. آرام‌تر از چیزی که رستم به آن عادت داشت. دیگر شب‌ها با صدای شکستن خوابش بیدار نمی‌شد. دیگر وقتی وارد خانه می‌شد، حس نمی‌کرد وارد جایی سرد و خالی شده است. حالا بوی چای بود. صدای آرام قدم‌های آروین بود. و نوری که شب‌ها از آشپزخانه تا نیمه‌های شب روشن می‌ماند. آن صبح، رستم کنار پنجره ایستاده بود و دکمه‌های ساعتش را می‌بست که صدای آروین را شنید: «امروز هم شرکت می‌روی؟» برگشت. آروین با لباس ساده‌ی آبی‌رنگی کنار میز ایستاده بود. موهایش نیمه‌باز روی شانه‌اش ریخته بود. رستم چند لحظه نگاهش کرد. هنوز گاهی باورش نمی‌شد کسی واقعاً در این خانه منتظرش باشد. «باید می‌رفتم…» مکث کرد. «ولی دلم نمی‌خواهد.» آروین لبخند کوچکی زد. «پس نرو.» همین دو کلمه ساده، عجیب در دل رستم نشست. سال‌ها هیچ‌کس نخواسته بود بماند. هیچ‌کس نگفته بود «نرو». نزدیک ظهر، رستم ماشین را بیرون آورد. آروین با تعجب پرسید: «کجا می‌رویم؟» رستم در را برایش باز کرد. «نمی‌دانم… فقط می‌خواهم امروز را دور از همه‌چیز بگذرانیم.» آروین سوار شد و لبخند زد. ماشین آرام از خیابان‌های شلوغ دور شد. کم‌کم ساختمان‌ها کمتر شدند و جاده بوی خاک و باد گرفت. رستم یک دستش روی فرمان بود و دست دیگرش گاهی بی‌اختیار سمت آروین می‌رفت، انگار هنوز می‌ترسید نبودنش را ببیند. آروین آرام دستش را گرفت. «این‌قدر نگران چه هستی؟» رستم نگاهش را از جاده نگرفت. «از اینکه یک روز بیدار شوم و بفهمم همه‌چیز فقط آرامش قبل از طوفان بوده.» آروین آهسته گفت: «پس بگذار امروز فقط آرامش باشد.» ماشین کنار دریاچه‌ای کوچک ایستاد. هوا خنک بود. باد آرامی سطح آب را تکان می‌داد. آروین پیاده شد و نفس عمیقی کشید. «اینجا خیلی قشنگ است…» رستم به او نگاه کرد، نه به منظره. «آره.» چند قدم کنار آب راه رفتند. نه عجله‌ای بود، نه حرف‌های سنگین. فقط حضور. آروین کفش‌هایش را درآورد و پاهایش را آرام داخل آب برد. «سرد است!» و خندید. خنده‌اش ناگهانی و واقعی بود. رستم ایستاد. برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بعد… بی‌اختیار خندید. واقعی. بلند نه، اما واقعی. آروین متعجب برگشت. «تو خندیدی!» رستم سعی کرد خودش را جمع کند. «انگار جرم است.» آروین آرام نزدیکش شد. «نه… فقط قشنگ است.» باد موهای آروین را به هم ریخته بود. رستم دستش را بالا آورد و آرام تار مویی را پشت گوشش برد. لمس کوتاهی بود… اما دل آروین را لرزاند. رستم آرام گفت: «می‌دانی عجیب‌ترین قسمت زندگی‌ام چیست؟» «چی؟» «اینکه من همیشه فکر می‌کردم آدم‌ها بعد از مدتی خسته می‌شوند و می‌روند.» نگاهش نرم‌تر شد. «ولی تو هنوز اینجایی.» آروین لبخند محوی زد. «چون کسی برای اولین‌بار، دلیل ماندن شد.» رستم نفسش را آرام بیرون داد. بعد بی‌آنکه فکر کند، پیشانی‌اش را به پیشانی آروین تکیه داد. «تو خانه‌ای شدی که هیچ‌وقت نداشتم.» چشم‌های آروین پر از اشک شد. نه اشک غم. اشکِ دیده شدن. خورشید آرام پایین می‌رفت و نور نارنجی روی آب افتاده بود. آروین سرش را روی شانه‌ی رستم گذاشت. رستم دستش را دور او حلقه کرد. هیچ‌کدام حرفی نزدند. بعضی آرامش‌ها، فقط باید حس شوند. و همان‌جا، کنار آب، دو آدمی که هر دو از دنیا زخم خورده بودند، کم‌کم یاد گرفتند عشق همیشه با هیاهو نمی‌آید. گاهی… آرام می‌آید. مثل غروب. مثل نور روی آب. مثل کسی که می‌گوید: «بمان.» #پایان #فریکس_فروتن #میان_زخم_و_عشق

قصد دارم دوباره همان آهنگ‌هایی را گوش بدهم که با هم می‌شنیدیم؛ همان‌هایی که قول داده بودیم هر وقت دلتنگِ هم شدیم، پناهِ شب‌های‌مان باشند. می‌خواهم خودم را میانِ تک‌تکِ خاطره‌هایت رها کنم، شاید این دردِ ممتد، این زجرِ بی‌پایان، روزی قلبم را آن‌قدر خسته کند که بالاخره فراموشت کنم. #رویا_شفق #دلنوشته

Repost from N/a
تو را ساده که نه تو را آنطور دوست دارم که وصفش نتوانم! ✨🫀
تو را ساده که نه تو را آنطور دوست دارم که وصفش نتوانم! ✨🫀

گفته بودم شادمانم؟ بشنو و باور مکن. گاه می‌لغزد زبانم، بشنو و باور مکن. گفتی آیا در توانت هست از من بگذری؟ گفتم آری می‌توانم. بشنو و باور مکن.
#اشعار

واژه های زیبا‌ی شما!🫲🫠

بعضی قلم‌ها را نمی‌شود تحسین کرد فقط باید در برابرشان سکوت کرد موفق باشید همیشه 🌹

نظرات شما را خواهانم!

قسمت بیستم نور خورشید آهسته از لای پرده عبور کرد و روی دیوار خزید. نه تند بود، نه بی‌رحم؛ نرم بود… مثل دستی که گونه‌ای را نوازش کند. آروین پیش از آنکه کاملاً بیدار شود، گرمایی را کنار خود حس کرد. گرمایی که این بار غریبه نبود. چشم‌هایش را آهسته باز کرد. رستم هنوز خواب بود. صورتش در خواب آرام‌تر از همیشه به نظر می‌رسید؛ خط اخمی که سال‌ها روی پیشانی‌اش جا خوش کرده بود، کم‌رنگ‌تر شده بود. دستش هنوز دور آروین بود. نه از روی اجبار، نه از روی مالکیت؛ از روی عادت تازه‌ای که هنوز خودش هم نمی‌شناخت. آروین بی‌صدا نگاهش کرد. با خودش فکر کرد: «چقدر فرق دارد وقتی کسی بماند… نه اینکه فقط حضور داشته باشد.» آرام خواست از زیر دستش بیرون بیاید، اما رستم در همان نیمه‌خواب زمزمه کرد: «نرو…» آروین لبخند زد. «کجا بروم؟» چشم‌های رستم نیمه‌باز شد. نگاهش هنوز خواب‌آلود بود، اما گرم. «فکر کردم شاید وقتی بیدار شوم، خیال باشی.» این اعتراف ساده، چیزی در دل آروین لرزاند. آرام دستش را روی گونهٔ رستم گذاشت. «من خیال نیستم… این بار واقعیت هستم.» رستم آهسته نفس عمیقی کشید. دستش را کمی محکم‌تر دور او بست، مثل کسی که می‌خواهد مطمئن شود چیزی از دستش سر نمی‌خورد. چند لحظه فقط سکوت بود. نه از آن سکوت‌های سنگین، بلکه سکوتی که نفس می‌کشد. کمی بعد، آروین آرام از تخت بیرون رفت. موهایش روی شانه‌اش ریخته بود و هنوز کمی آشفته بود. به آشپزخانه رفت و سماور را روشن کرد. خانه بوی چای تازه گرفت. رستم پشت سرش آمد. پاهایش هنوز کمی سنگین از خواب، اما نگاهش سبک‌تر از همیشه. کنار در ایستاد و چند لحظه فقط نگاهش کرد. «نمی‌دانستم خانه می‌تواند این‌قدر زنده باشد.» آروین برگشت. «خانه همیشه زنده است… فقط باید کسی در آن دل بدهد.» رستم نزدیک‌تر شد. فنجانی برداشت و گفت: «من بلد نبودم دل بدهم.» آروین فنجان را در دستش گذاشت. «یاد می‌گیری.» او برای اولین‌بار بدون دفاع، بدون تلخی، لبخند زد. سر میز نشستند. چای میانشان بخار می‌کرد. آروین آرام گفت: «رستم… اگر روزی از من خسته شدی، به جای سکوت، حرف بزن.» رستم مکث کرد. «من از آدم‌ها نمی‌ترسم… از رفتنشان می‌ترسم.» آروین دستش را روی دست او گذاشت. «من به سختی آمدم. آسان نمی‌روم.» این جمله مثل عهدی بی‌صدا میانشان نشست. رستم آهسته انگشتانش را در میان انگشتان آروین قفل کرد. «من هم… این بار نمی‌گذارم کسی که می‌ماند، تنها بماند.» بعد از صبحانه، کنار پنجره ایستادند. نور کامل‌تر شده بود. حیاط روشن‌تر. هوا تازه‌تر. رستم پشت سر آروین ایستاد و بی‌هیچ حرفی، بازوانش را دور او حلقه کرد. آروین سرش را به سینهٔ او تکیه داد. نه از روی نیاز، بلکه از روی انتخاب. ضربان قلب رستم آرام بود. برای اولین‌بار، خانه فقط سقف و دیوار نبود. پناه بود. آن صبح، نه وعده‌های بزرگ رد و بدل شد، نه سوگندهای پرطمطراق. فقط دو انسان زخمی، که یاد گرفتند آرام‌آرام به هم تکیه دهند. و آفتاب که بالا می‌آمد، سایه‌های گذشته کمی کوتاه‌تر می‌شد. آن صبح، هیچ ترسی میانشان نبود. فقط ماندن بود. و شروعی که این بار، قرار نبود نیمه‌کاره بماند. #ادامه_دارد #فریکس_فروتن #میان_زخم_و_عشق

پشت ما قصه زیاد است؟ فدای سرمان حرف بی ربط نباید که ببندد پَرمان.
- #اشعار

اینم دو قسمت از رمان گاهی وقت نمیشود که مرتب نشر کنم ولی خیلی خوشحالم که شما خواندن این رمان را دنبال میکنید و مشتاقانه منتظر نشر رمان هستید سپاس از شما و نظرات شما را خواهانم!