فِرِیڪّــســ🦢
الذهاب إلى القناة على Telegram
206
المشتركون
-224 ساعات
-37 أيام
+230 أيام
أرشيف المشاركات
من از تو جدا میشوم، اما همیشه با خودم میبرم تو را. هیچچیزی نمیتواند آنچه را که بین ما بود از بین ببرد،
حتی اگر فاصلهها بینمان زیاد شوند.
حتی اگر زمانها بگذرد،
همیشه تو در جایی از من خواهی بود، شاید یادم، شاید در قلبم.
- از نامههای فروغ فرخزاد.
قسمت هشتم
رمان: #ماجراجوی_عشق
نویسنده: فریکس فروتن
_مادر و پدرت کجا بودند؟
+مادر و پدرم چند سال پیش فوت کردند و من همراه مادر بزرگ و پدربزرگ خود زندگی میکنم کلا همه در یک خانه هستیم
دوباره حالت اعصبانی را گرفت و گفت
_یعنی با اون پست فطرت در یک خانه اقامت داری؟
سرم را تکان دادم که پولی سر کشید
+نمیدانم این کجایش به تو مربوط میشود که اعصبانی میشوی زندگی خودم است به تو چه
خنده عصبی بلندی سر داد و گفت
_به من چه ؟
_برایت بگویم به من چه ربطی دارد ... اهم
+بله میخواهم بدانم
_هفت سال پیش را به یاد داری
یاد چند سال پیش افتادم که مسقیم نگریدم
+خوب
درست در چشمانم نگه داشت و گفت
_آن روز من با دختر کوچولوی لجبازی سر خوردم که عاشق چشمان سبز و لجبازی اش شده بودم خلاصه هفت سال با حسرت دیدارش سر کردم ولی چه خبر از تقدیرم که آن را دوباره سر راهم قرار میدهد
لبخندی زد و ادامه داد
_روزی که تو را دیدم آن وقت خیلی کوچک بودی ولی عشق که عقل و منطق نمیشناسد خیلی خودم را کنترل میکردم ولی چه باک که فایدهای نداشت خلاصه دو ماه در کوچه پرسه میزدم که شاید روزی رد شوی ولی نه مانند این که غیب زده باشی و تقدیرم سیاه باشد بعد از دوماه افسردگی گرفتم ولی قبل از اینکه به سوی اعتیاد روی بیاورم پدرم مرا به آمریکا فرستاد خلاصه روز و شب خود را با یاد تو میگذراندم تا اینکه ماستری ام را گرفتم و حالا چند ماهی میشود افغانستان آمده و شروع به کار کردم ولی از تقدیرم چه خبر که مرا لایق دیدار یار میبیند
حرفش هایش که تمام شد و من تحلیل و تجزیه کردم شرم تمام جانم را فرا گرفت
یعنی واقعا عاشقم بوده است
در فکر هایم غرق بودم که گفت
_اسم ات چیست؟
#ادامه_دارد
قسمت هفتم
رمان: #ماجراجوی_عشق
نویسنده: فریکس فروتن
+ساعت چند است؟
به ساعت دستش نگاهی انداخت و گفت
_سه و پنچ دقیقه ظهر
+پس تا پنج بعد از ظهر باید اینجا بمانم، من همینجا روی صحن مینشینم تو برو داخل
خنده بلندی سر داد که باعث شد قند در دلم آب شود
چقدر زیبا میخندید
_باور کن تو را نمیخورم بیا داخل
پشت سرش راه افتادم داخل رفتم
از زیبای خانه هیچ نگویم چقدر بزرگ و زیبا بود
روی مبل در صالون جا خوش کردم که با لیوان چای آمد
_خوب میشنوم ، چرا فرار کردی؟
مکث کردم
چی باید میگفتم برایش، میگفتم پسر کاکایم میخواست برایم تجاوز کند
نفس عمیقی کشیدم و لب باز کردم
+در خانه تنها بودم که پسر کاکایم آمد ...
چهره اش را جدی تر کرد و گفت
_خوب؟
+میخواست برایم دست درازی کند که ...
صدای نفس های عصبی اش را میشنیدم
_که فرار کردی
سرم را تکان دادم که برخاست و شفیقه اش را ماساژ میداد
مثل دیوانه ها از این بر به آن بر راه میرفت
دلیلش را ندانستم که گفت
_پست فطرت خدا لعنتش کند
+چی شده است
عصبی برگشت و نزدیک آمد
_چی چشده است؟ اگر فرار نمیکردی چی اگر حالا وقت تو را ...
ساکت و شد نفس عمیقی کشید و موهایش را چنگ میزد
کلا هنگ کرده بودم دلیل این همه نگرانی را نمیدانستم
برای عوض کردن بحث گفتم
+سرم رفت بیا بنشین وگرنه میروم
آرام کنارم نشست و گفت
#ادامه_دارد
گذشته ای که حالمان را گرفته است، اینده ای که حالی برای رسیدنش نداریم و حالی که حالمان را بهم میزند، چه زندگی خوبی!
