NOW OR NEVER . New post
الذهاب إلى القناة على Telegram
264
المشتركون
+224 ساعات
+77 أيام
+730 أيام
أرشيف المشاركات
+1
Yeah you know I don't care how many times I fall,
Cause I'll come BACK TO LIFE
2025. September 3th "مینهوی من، در این روز بارانی برایت نامه ای مینویسم تا که روزی پیدایش کنی و از احساسات عمیق این مرد عاشق باخبر شوی. عشق زیبای من، پسر چشم گربهای زیبایم، شاید هیچوقت آگاه از احساساتی که درون قلبِمن در حال شکل گیری بودند نبودهای. شاید هیچگاه کریس هیونگ عزیزت را چیزی بیشتر از دوست خود ندیدی؛ اما من تورا به عنوان دوست خود، حتی از ابتدای آشناییمان هم ندیدهام. مینهوی عزیزم، با چشمان مشکیام دیدم چگونه با دیدن لبخند های ظریف آن بچه، لب های تو هم به لبخند گشوده میشدند. من دیدهام که چگونه زمانی که نزدیکت میشد، ضربان قلبَت بالا میرفت و میخواست از قفسه سینهی کوچکتر جدا شود و به سوی آسمان ها، مانند پرنده ای که از قفسش آزاد شده است پرواز کند. ممکن است اشتباه باشد که عاشقت باشم و بخواهم تو درمورد احساساتم بدانی. ممکن است از هیونگ بیچارهات متنفر شوی و اورا ترک کنی. گربهی کوچک من، از تو عذرخواهی میکنم که در کمال پررویی رو به رویت ایستادم و از آن مغازه بیرونت کردم. هیونگت، اشتباه میکرد. میتوانی باری دیگر، در دنیایی دیگر، حتی در قالب دوست وارد زندگی ام شوی، عزیزِ کریستوفر؟"
"هی کریس. قرار نیست برگردی؟ میدونی که شاید بقیه نه، ولی هوانگ سم هیچوقت زیر قولش نمیزنه. وقتی برگردی، قسم میخورم که با دستای خودم جونت رو میگیرم. و شاید، قبلش میتونم انتقام این همه مدت دست به سر کردنم رو از لبای براقت بگیرم. برگرد کریستوفر بنگ، میدونی که هانا دستمه و من تا تورو نداشته باشم، حتی قادر به کشتن یه زن هم هستم و اهمیتی هم نداره که این زن خواهرته." -نامه هوانگ سم، نزول خور معروف منطقه به کریستوفر بنگ، پسری که فرار کرده بود تا از دست این "روانی" که حالا خواهرش رو هم داشت، در امان باشه.
پسرک تمومی میدان های شهر را گشت، او فقط یک رعیت ساده بود اما قلب کوچکش را به بنگ کریستوفر چان، پسر پادشاه چوسان و یکی از معشوقه های خارجی اش سپرده بود. کریستوفر به علت هوس باز بودن، بین بالامقام های چوسان از او به بدی یاد میشد؛ کریستوفر واقعا مردی هوس باز بود.میتوانست گفت او به طور حدودی با تمامی بانوان قصر در یک رخت خواب بوده است، اما پسرک؟ او تنها یک رعیت ساده بود که علاقهمند به کار های دستی و ساز زدن بود و نان شب خانواده اش را از آن طریق به دست میآورد. پسرک بعد از گذراندن یک شب با ولیعهد، از قصر فرار کرد اما بعد فهمید که پادشاه متوجه رابطه او و چان شده است و شاه، چان عزیزش را به چین تبعید کرده و او قرار است به زودی کشور را ترک کند. "چان؟....چان؟!" در میان کوچه ها فریاد میزد به امید شنیده شدن صدایش، اما... میشد به آن امید اطمینان داشت؟ "جونگینم!" پسر بزرگتر دوید و جونگینش را در آغوش گرفت. دلش برای عطر تن روباهش تنگ شده بود.
با دیدن پیام سم، ذوق کرد و سریع وارد اینستاگرام شد. سم، تنها کسی بود که بهش اهمیتی میداد، تنها دوستی که سونگمین داشت. سم، پسر ۲۶ ساله ای بود که با سونگمین از طریق اینستاگرام دوست شده بودن. درواقع تنها دلخوشی سونگمین، وجود سم بود. "چیکارا میکنی خوشگله" "هیچی سم. تازه از کلاس اومدم... اون هیونجین عوضی باز کتکم زد" "دوباره؟...چرا میزنتت؟" "نمیدونم... کاش میدونستم" "میخوای... عام... میخوای همدیگه رو ببینیم؟" "چی؟....جدی میگی؟:)))))" "اره. بیا تو پارک ××× همدیگه رو ببینیم" "باشه:) کی؟" "امروز. ساعت ۶ اونجا باش." "زود میام~~~" سونگمین دوید و حاضر شد، ولی ایا میدونست که هوانگ هیونجینی که ازش متنفره، درواقع سم عزیزشه؟
+1
جیسونگ اروم و شمرده شمرده قدم زد تا به جونگین رسید، پسرکش از همیشه جذاب تر به نظر میرسید. شاید هم فقط بخواطر این بود که جیسونگ بخواطر راتش نمیتونست تمرکز کنه. ولی خب کی توانایی این رو داشت که مقابل این امگای وانیلی مقاومت کنه؟ "جونگینی..." "هانی... از کی خونه ای؟" شاید عادی نبود که به نظرش امگاش از همیشه جذاب تر به نظر میومد. اکسسوری هاش. تمامی اونها رو جیسونگ خریده بود و ترکیب شدن با مارک جیسونگ روی گردنش، کاملا نمایانگر این بود که این امگا متعلق به الفای پرتقالیه. "تازه رسیدم بیبی." "هوم... خوبی؟" "چطور؟" "چون به نظر مضطرب میای" "مضطرب نیستم... فقط دارم تلاش میکنم امگای وانیلیم رو نخورم. میدونی، دخترم نمیزاره" "هانننن!" جونگین خجالت کشید. امگای وانیلی از زمان شروع حاملگیش خجالتی شده بود.
+1
"فقط یه ژست دیگه" مینهو اخرین ژست خودش رو هم گرفت و بعد از شنیدن صدای کارگردان که کات رو فریاد زد از جای خودش بلند شد و به سمت خروجی رفت. "مینهویا؟" مینهو برگشت و با چان، مدل دیگه ای که باهم کار میکردن مواجه شد. "بله؟" "میتونم شمارت رو داشته باشم؟" مینهو سر جاش منجمد شد و چشماش از تعجب گرد شدن. خب، انتظار شنیدنش رو نداشت؟ مینهو خیلی وقت بود که فهمیده بود سونبهش روش کراشه و رفتار های چان کاملا ضایع بود. "البته کریس" مینهو با لوندی گفت و شمارش رو به چان داد و بهش چشمکی زد و رفت. این پسر قصدش این بود که چان رو روانی کنه.
