ar
Feedback
Alien.‌‌

Alien.‌‌

الذهاب إلى القناة على Telegram

من نمی‌دانم‌ گناه چیست. آنها فقط به من فهمانده بودند که من مقصرم. _ @Russian1999bot wlw ✄🏳️‍🌈 http://t.me/safeCht_bot?start=5gDvaN

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
369
المشتركون
+224 ساعات
+137 أيام
+1330 أيام
أرشيف المشاركات
فکر می‌کنی هنوز هم چیزی وجود داره که بشه اسمش رو من گذاشت؟!

هر چیزی که داری رو بردار. اسم، فامیلی، شغل، علایق، سلایق، دوستان، خانواده، شخصیت. تو دراین صورت چه چیزی داری که بهش بگی "من؟"

حتی فیلسوف‌ ها درباره‌ی اینکه اصلا‌ چه چیزی باعث می‌شه یک فرد در طول زمان همان فرد باقی بمونه، اختلاف نظر دارن. آیا بدن مهمه؟ حافظه؟ شخصیت؟ پیوستگی ذهنی؟ یا اصلا همان من بودن چیزی نیست که یک مرز کاملا مشخص داشته باشه؟ از طرف دیگه، مغزت دائما در حال تغییر کردنه. هر چیزی که یاد می‌گیری، هر تجربه‌ای که داری، هر مهارتی که تمرین می‌کنی و حتی بعضی تجربه‌ های احساسی می‌تونن ارتباطات عصبی رو تغییر بدن. یعنی مغزی که امروز این متن رو می‌خونه، دقیقا همان مغزی نیست که چند سال پیش داشته‌ای. اما تو هنوز به خود چند سال پیشت نگاه می‌کنی و می‌گی: اون من بودم. با اینکه ماده‌ی بدن تغییر کرده. افکار تغییر کرده. خاطرات تغییر کرده. شخصیت ممکنه تغییر کرده باشه. اما اون هنوزم منه.
بازم سوال پیش میاد: من کجام؟ ماده‌ای که میلیاردها سال در جهان وجود داشته، به شکل یک مغز درآمده، نورون‌هاش با هم ارتباط برقرار کردن، اطلاعاتی از جهان دریافت کرده، خاطراتی ساخته، یک مدل از خودش ایجاد کرده، و حالا نشسته و درباره‌ی خودش سوال می‌پرسه. جهان از تو بیرونه. اما بخشی از جهان درون تو هم داره درباره‌ی خودش فکر می‌کنه. تو داری درباره‌ی اینکه «چه کسی داره فکر می‌کنه؟» فکر می‌کنی، در حالی که خود کسی که باید جواب رو پیدا کنه، همان کسیه که داره سوال رو می‌پرسه.

یا فقط موجود دیگریه، که دقیقا خاطرات و شخصیت تو رو داره؟ چه چیزی تو رو از اون متمایز می‌کنه؟

سوال اینجاست. آیا اون واقعا توعه؟

"من کجام؟" منظورم اون منیه که الان داره این جمله رو می‌خونه. اون چیزی که وقتی می‌گی «من»، منظورت اونه. چیزی که فکر می‌کنه. خاطره داره. تصمیم می‌گیره. با خودش حرف می‌زنه. و به خودش جواب می‌ده. و گاهی، فقط می‌شینه و به فکرهای خودش نگاه می‌کنه. حالا این «من» دقیقا کجاست؟ اولین جواب اینه که: داخل مغزم.
اما مغزت یک عضو فیزیکیه؛ حدود یک و نیم کیلو ماده، متشکل از سلول‌ ها، مولکول‌ ها، آب، چربی‌ ها و میلیاردها نورون. می‌شه مغز رو دید. اما نمی‌شه جایی اون رو پیدا کرد. و گفت این خود منه. در عوض، چیزی که بهش من می‌گی، ظاهرا از فعالیت گسترده و هماهنگ مغز و بدن به وجود میاد. بینایی، شنوایی، احساسات و... همه‌ی این فرایندها با هم کار می‌کنن و تجربه‌ای می‌سازن که از درون، شبیه یک خودِ واحد به نظر می‌رسه. انگار یک نفر در مرکز همه‌چیز نشسته. اما علم هنوز چنین مرکزی پیدا نکرده. مثلا همین الان به دستت توجه کن. تو می‌تونی دستت رو ببینی و بگی: این دست منه. اما چرا می‌گی من؟ مغزت دائما اطلاعاتی از بدن دریافت می‌کنه: گرما، سرما و درد. مغز این اطلاعات رو با هم ترکیب می‌کنه و یک مدل از بدن می‌سازه. به همین دلیل، تجربه‌ی من فقط یک فکر در مغز نیست؛ بدنت هم بخشی از چیزی است که مغز به عنوان خود می‌دونه. یکی از معروف‌ترین آزمایش ها توهم دست لاستیکیه. در این آزمایش، دست واقعی یک نفر رو از دیدش پنهان می‌کنن و یو دست مصنوعی جلوش می‌ذارن. بعد همزمان دست واقعی و دست مصنوعی رو لمس می‌کنن. بعد از مدتی، مغز ممکنه شروع کنه به طوری واکنش نشون دادن که انگار آن دست مصنوعی واقعا متعلق به خودشه. یعنی حتی چیزی به سادگی مالکیت یک دست، هم می‌تونه توسط مغز ساخته و تغییر داده بشه. خب، تو وقتی به گذشته فکر می‌کنی، یک من گذشته رو به یاد میاری. درباره‌ی فردا خیال‌پردازی می‌کنی و یک من آینده رو تصور می‌کنی. یعنی وقتی نشستی و با خودت فکر می‌کنی: «پنج سال دیگه چه شکلی خواهم بود؟» مغزت داره یک نسخه‌ی فرضی از خودت می‌سازه. پس چیزی که بهش من می‌گی فقط مربوط به همین لحظه نیست. تو می‌تونی درباره‌ی خودت فکر کنی. مثلا بگی که امروز حالم بده. اینجا، تو فقط ناراحت نیستی؛ داری ناراحتی خودت رو مشاهده می‌کنی. و بعد ممکنه بگی:‌ چرا؟ و شروع کنی به بررسی افکارت. و حتی می‌تونی متوجه بشی که داری افکارت رو بررسی می‌کنی. خلاصه که: من فکر می‌کنم. من متوجه می‌شم که فکر می‌کنم. بعد متوجه می‌شم که دارم متوجه فکر کردنم می‌شم. و اگر همین‌طور ادامه بدی، می‌تونی وارد یک زنجیره‌ی عجیب از «فکر کردن درباره‌ی فکر کردن» بشی. این توانایی رو معمولا با مفاهیمی مثل خودآگاهی و فراشناخت توضیح می‌دن. فرض کن روزی فناوری‌ای ساخته بشه که بتواند تک‌تک وضعیت‌های مغزت رو با دقت کامل ثبت کنه. بعد بتونه دقیقا همون وضعیت رو در یک مغز دیگر ایجاد کنه. اون موجود جدید همون خاطرات تو رو داره. همون کودکی، و همون آدم‌ ها رو دوست داره. و حتی می‌گه: من همون آدمم.

می‌خواستم آنقدر مرا تمام کنی، که برای کسی دیگر باقی نمانم.

ببخشید اگر هیچ‌کدام از محتواها به هم نمی‌خورن. بالاخره مرا هزاران وجه است.

I WANNA BE YOUR SLAVE.mp32.95 MB

Us? us.

She telling me about some issue with her face, and I was just sitting there mesmerized by how gorgeous she is. I didn't hear a thing.

اگر اتفاقی نیوفتاده باشه ما اصلا نمی‌تونیم بگیم قبل یا بعد.

فرض کنید ما یک جهان کاملا خالی داریم. بدون ستاره، اتفاق و... بعد اگر شما بپرسی: خب... الان چند میلیارد سال گذشته؟ جواب دادن به این سوال خیلی عجیب می‌شه‌. چون هیچ ساعتی، هیچ رویدادی و هیچ تغییری وجود نداره که این دو لحظه رو از هم متمایز کنه. اصلا الان و یک میلیارد سال بعد چه تفاوت فیزیکی‌ای دارن، وقتی هیچ چیزی تغییر نکرده؟ و این دقیقا یکی از سوال‌ های عمیق درباره‌ی ماهیت زمانه.

البته حتی اگر تغییری ایجاد نشه ما نمی‌تونیم بگیم قطعا زمان وجود نداره. درواقع ما نمی‌تونیم اندازه‌گیریش کنیم.

شاید زمان بدون تغییر قابل تعریف نباشه یا به گفته‌ی عادی وجود نداشته باشه.

حالا بپرسی: یک ساعت گذشته یا نه؟ مشکل اینجاست که هیچ چیزی وجود نداره که با اون گذشتن یک ساعت رو تشخیص بدیم.

اگر کل جهان رو متوقف کنیم. هیچ ذره‌ای حرکت نکنه، هیچ واکنش شیمیایی‌ای رخ نده، هیچ ساعتی تیک نزنه، هیچ نوری جابه‌جا نشه و هیچ اتفاقی نیفته.

و خب، هر دو می‌تونن درست باشن. انیشتین گفت که: چیزی که ما بهش می‌گیم زمان، برای همه ناظران یک نرخ جهانی و مشترک نداره. زمانی که هر جسم در مسیر خودش در فضا/زمان تجربه می‌کنه، زمان ویژه نام داره. بنابراین یک ساعت جهانی که همه‌ جا تیک‌تاک کنه و همه مجبور باشن باهاش هماهنگ باشن، در نسبیت وجود نداره. فرض کن من و تو از کنار هم رد می‌شیم. من می‌گم: این اتفاق ساعت دقیقا ساعت ۱۰ رخ داد. و تو می‌گی که نه، ساعت ۱۰:۰۰؟ برای من این اتفاق در زمان متفاوتی رخ داده. در نسبیت، حتی مفهوم اینکه دو اتفاق دور از هم دقیقا همزمان‌اند یا نه می‌تونه به ناظر وابسته باشه. یعنی همزمانی خودش مطلق نیست. به این می‌گن نسبیت همزمانی.
و این یکی از اساسی‌ترین چیزهاییه که ذهن ما به خاطر تجربه روزمره بهش عادت نداره. چون در زندگی معمولی سرعت‌ هامون خیلی کمه و گرانش اطرافمون هم خیلی شدید نیست، این تفاوت‌ ها رو حس نمی‌کنیم. پس گذشته و آینده هم نسبی‌ان؟ باید یکم مراقب باشیم که زیادی فلسفی نشیم. نسبیت به این معنی نیست که گذشته و آینده هر چیزی که دلت خواست هستن. اما ساختار فضا/زمان باعث می‌شه مفهوم همزمانی و ترتیب زمانی بعضی رویدادهای دور از هم، اونطور که در تصور روزمره‌مون ثابت و جهانی به نظر می‌رسه، نباشه. در عوض، رویدادهایی که رابطه علت و معلولی دارن، محدودیت‌ های مشخصی دارن؛ مثلا نمی‌تونی با حرکت عادی از یک نقطه به نقطه‌ای بری و قبل از علت، معلول رو ایجاد کنی. نسبیت می‌گه که زمان و اندازه‌گیری اون بخشی از ساختار جهانن و به وضعیت حرکت و گرانش وابسته‌ان. فضا چیه؟ صحنه‌ای که اتفاقات روی اون رخ می‌دهند. و زمان چیه؟ ساعتی که بالای صحنه آویزانه. اما در نسبیت، داستان بیشتر شبیه اینه. خود صحنه هم می‌تونه خم بشه و شکلش تغییر کنه، و زمان هم بخشی از همین ساختاره. جرم و انرژی، فضا/زمان رو تغییر می‌دن. حرکت، روی نرخ گذر زمان اثر می‌ذاره. گرانش، روی نرخ گذر زمان اثر می‌ذاره. و سیاه‌چاله‌ ها، این اثرها رو به یکی از افراطی‌ترین حالت‌ های ممکن می‌رسونن.

سوال پیش میاد که زمان واقعی کدومه؟ و بپرسی که بالاخره ساعت من درست می‌گه یا ساعت اون؟