ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

hockey boy پڪ

hockey boy پڪ

الذهاب إلى القناة على Telegram

Talk @Arxrmbot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
722
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+847 أيام
+8430 أيام
أرشيف المشاركات

  🪞   ⃕   𝐏𝐒 𝐋𝐮𝐫𝐤 Perthsanta (🪄) #𝖲𝗍𝗂𝖼𝗄𝖾𝗋

  🪞   ⃕   𝐏𝐒 𝐋𝐮𝐫𝐤 Perthsanta (🪄) #𝖲𝗍𝗂𝖼𝗄𝖾𝗋

sticker.webp0.00 KB

- نامهٔ سوخته - ۱۰ جولای، سال ۱۹۸۶
عطر خاکستر وجودت تمام حواسم را میان باد به رقص درآورده است، اما تمام تلاشم را می‌کنم تا بهترین وداع را داشته باشم... پس، برای تو می‌نویسم، باشد که آخرین کلماتم روح خسته ات را نوازش کنند. عزیز من، مدتی از خاموش شدن برق چشم هایت می‌گذرد. اگر درست به یاد داشته باشم... دو سال و شش ماه و پانزده روز است که رفته ای. نه آنقدر زیاد که فراموشت کنم، نه آنقدر کم که هر روز را به یادت ببارم. زمان، مرا میان تاریک‌ترین مرز ممکن قرار داده است؛ مرزی بین وهم و حقیقت. چیزی که عقلم را سلب کرده و کرم های آزاردهنده اش را بین ورق هایم چپانده. با این حال، ته مانده های روحم را برایت مرکب این نامه می‌کنم، تا بدانی همیشه تو را به یاد داشته ام. من همه چیز را به یاد دارم. نه فقط خیالت را، من دست های آشفته ای که برای سکوت التماس می‌کردند را به یاد دارم. تمام آن لبخند های گیج و مبهوت، کلمات نامرتب در هم پیچیده... همه چیز را مرور می‌کنم. گمان می‌کنی حرف های تلخم چندان شباهتی به خداحافظی ندارند، نه؟ بیش از حد برای تو تلخ و سرد هستند... اگر با خواندنشان شکسته‌تر بشوی چه؟ راستش را بخواهی، تا به حال هیچ یک از افرادی که می‌شناختم و می‌شناسم برایم آنچنان عزیز نبوده است که بخواهم در آخرین دقایق باقی‌مانده از عمرم برایش چیزی بنویسم و با او سخن بگویم؛ برای همین است که پریشان‌تر از کودکی گم گشته به دور خود چرخ می‌زنم. اما پس از تو.. درست بعد از دیدن تو.. حتی اینکه تن نحیفت میان دانه های خاک جا خوش کرده، مانع علاقه ام نسبت به نوشتن برای تو نمی‌شود، می‌خواهم برایت بگویم و تو گوش فرا دهی... بگویم که حتی گذشت زمان هم نتوانست صدای خنده های دلربایت را از سرم بیرون کند، که خاک نتوانست سیمای شیرینت را از پشت پلک هایم پاک کند، که باد نتوانست عطر موهایت را از سلول به سلول تنم جدا کند. که هیچ چیز نتوانست تو را آنطور که اشک هایم سقوط کردند، از صخرهٔ خاطراتم بیاندازد. باید با چنین زخمی چه کنم؟ زخمی که شیرین‌ترین مخلوق عالم با شهدش برجای گذاشته، زخمی که هیچ مرهمی جز پایان ندارد! آه.. درد بی‌پایان من، لرزش دست های فرسوده و خسته ام مانع از این می‌شود که با خطی خوش برایت بنویسم، دیوار می‌شود که نتوانم بیشتر از این کلماتم را ردیف کنم؛ درک می‌کنی مگر نه؟ جز برای خودت.. همیشه درک زیادی داشتی! به دنبال آخرین جمله ای می‌گردم که قادر باشد طغیان اشک چشمانم را آبی زلال کند؛ آبی که قایق چوبی خاطرات تو را به دور دست ها ببرد.
دور دست ها، جایی در زیر یک درخت تنها!

sticker.webp0.00 KB

Repost from Lovers world

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
-زیبایی چشمانش در برابر ستاره های کهکشان قابل قیاس نبود.. -نامه های باقیمانده از قلبش در ذهنم مرور میشد. به آسانی گذر باد از
-زیبایی چشمانش در برابر ستاره های کهکشان قابل قیاس نبود..
-نامه های باقیمانده از قلبش در ذهنم مرور میشد. به آسانی گذر باد از دستش دادم،هنوز گرمی دستانش بر روی بازوانم را حس میکنم.هنوز گرمی دستانش وقتی با دستانم گره خورد بر تمام ذهنم مرور می‌شود. اکنون دستانم بدون وجود او ساعت هاست همانند برف های رو زمین شده است. کتاب های کتابخانه بوی گذر یاد های او را برایم مرور میکند،و من به همین سادگی همانند برگی که بر زمین افتاده در هم میشکنم.قطرات اشکم آیینه شکوفه های درختی می‌شود که روزی در زیر آن او را به آغوش کشیده بودم... خاطرات گذر سرسختی دارند و با تمام سرعت از مقابل چشمانم می‌گذرند.. و اینجا،همین کتابخانه ای که روزی مارا باهم دیده بود،همین پنجره شکسته،همین لیوان قهوه که یخ زده است،روزی خاطرات نو ساخته ما بودند...

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a

Repost from N/a
photo content
+1

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
photo content

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB