ar
Feedback
‌ ‌ ‌ ‌ 𝖯𝖺𝗐𝗌💥

‌ ‌ ‌ ‌ 𝖯𝖺𝗐𝗌💥

الذهاب إلى القناة على Telegram

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
1 282
المشتركون
+12624 ساعات
+1937 أيام
+28230 أيام
أرشيف المشاركات
زن نه خیلی فاصله بودح

نگفتی کصدالگت حرامزاده؟

دیدمش امروز🤣🤣🤣🤣

داره خوشمیگذره با ادمای اینجا مثل آدمای دیوثی که اشاره مستقیم ندارم به ارشیدا جان نیستن🗣🗣🗣🗣

خارکصه‌ ما رو تنها ول کرده رفته تو ی قبرستونی

ثیک فعلا عاشق شدم

زن سیکتیرررررزززززززززززرررررررر

کصکش قهوه مگه اشاره مستقیم کردم

ما حسود بودیم؟

همشون مهربون خوشگل همشون به هم میگفتن خوشگل حسود نبودن کمک میکردن

آدم فروشه‌ بی احثاث

باشه داداش💔

ادمای اینجا انقد خوبن که جدی دیگه پامو پردیس نمیزارم

رسالة فيديو00:07

رسالة فيديو00:13

رسالة فيديو00:05

رسالة فيديو00:07

Repost from Opia-
رویا و خیالات؛
« زمستان،11 January » صدای برخورد برف با شیشه‌های خانه کوچکشان،با صدای آرام موسیقی درهم آمیخته و سمفونی زیبایی ساخته بود.بیرون،برف بی‌امان می‌بارید و شهر را لایه‌ای سفید می‌پوشاند،اما داخل خانه گرم بود؛آن‌قدر گرم که می‌شد سرمای بیرون خانه را فراموش کرد.دنبال دخترکش می‌گشت.بوی کیک شکلاتی محبوبش در خانه پیچیده بود،او را تا آشپزخانه نقلی‌شان کشاند.طبق معمول آنجا پیدایش کرد.به چارچوب در تکیه داد و بی‌صدا تماشایش کرد.موهای فرش روی شانه‌هایش ریخته بودند و حلقه موهایش زیر نور زرد آشپزخانه می‌درخشیدند.برای چند لحظه فقط نگاهش کرد.«این واقعیه..؟!یا رویا؟»قلبش آن‌قدر محکم می‌زد که انگار می‌خواست از سینه‌اش بیرون بزند.یک قدم جلو رفت،بعد یکی دیگر.فقط برای اینکه مطمئن شود واقعی است.فقط برای اینکه باور کند هنوز اینجاست. او را در آغوش گرفت.گرمای وجودش،بوی آشنایش و ضربان آرام قلبش،چیزی درون سینه‌اش را آرام می‌کرد؛چیزی که مدت‌ها بود،آرام نگرفته بود.دلش می‌خواست زمان همان‌جا متوقف شود. + سریان؟! چیزی شده؟ صدای دخترکش او را به واقعیت برگرداند.واقعیت؟واقعیت همین بود؟بودن او کنار خودش؟زمان برگشته بود؟یا شاید..هیچ رفتنی‌ اتفاق نیفتاده بود؟!صدای معترض دخترکش دوباره بلند شد؛ + سریان؟ با توام! چرا به حرفام توجه نمی‌کنی؟ حواست کجاست؟ بدون اینکه چیزی بگوید،او را محکم‌تر در آغوش گرفت.اینجا بود.صدایش را می‌شنید،همین کافی بود.«شاید این فرصتی دوباره برای نفس کشیدن است؟!».آرام از خودش جدايش کرد،روی پیشانی‌اش را بوسید،و یک‌بار دیگر زیر لب احساسش را زمزمه کرد؛ - دوستت دارم. + چی شد،یهویی؟ - فقط خواستم بگم...نمی‌تونم؟ دخترکش با ناز چشم‌هایش را از او گرفت. + همیشه باید بگی. دستش را زیر چانه‌اش گذاشت و سرش را بالا آورد.برای چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.مات و بی‌صدا.انگار همه حرف‌هایشان در همان نگاه‌ها جا شده بودند.صدای خرناس بامزه فندوق هر دو را از آن خلسه شیرین بیرون کشید.گربه حسود. + سریان،برو بشین.بستنی بیارم. - کی وسط چله زمستون بستنی می‌خوره؟ + ما،عزیزم. - میگم... + جانم؟ - بیشتر اسمم رو صدا بزن. دخترکش خندید.همان خنده‌ای که هر بار می‌شنید‌،قلبش یک تپش را جا می‌انداخت. صدای خنده‌های او وقتی در خانه می‌پیچید،حس زندگی داشت. کمی بعد کنار هم،روبه‌روی شومینه نشسته بودند.سرش روی شانه او بود و با ذوق از اتفاقات اخیر حرف می‌زد.فندوق هم کنارشان لم داده بود.دستش را روی سر گربه کشید. + پس من چی؟موهای من چی؟ صدای خنده‌اش در خانه پیچید.این بار موهای دخترکش را نوازش کرد.با هم به شعله‌های شومینه خیره شدند،چوب‌ها آرام می‌سوختند.این سکوت را دوست داشت؛سکوتی که سکوت نبود.سکوتی که پر از آرامش بود.برای گفتن احساسشان به کلمات نیاز نداشتند،با سکوت حرف می‌زدند.دوست داشتن‌شاندبا نگاه گفته می‌شود.با سکوت. آهنگ عوض شد؛بلند شد و دستش را به سمت او گرفت. + بانوی من،افتخار می‌دید؟ - البته،سریانم. آرام شروع به رقصیدن کردند.موسیقی پخش می‌شد،اما او فقط صدای قلب‌هایشان را می‌شنید.سرش را روی شانه‌ دخترکش گذاشت.او را نفس کشید.بودنش را.گرمایش را.حقیقت شیرین بودنش را.رقصشان آرام‌تر شد؛برف هنوز پشت پنجره می‌بارید و نور شومینه روی صورتشان می‌خزید.سرش را روی شانه دخترکش برداشت،پیشانی‌هایشان را بهم تیکه دادند،چشمانش را بست.می‌خواست در همین نقطه بماند.همین خانه کوچک.همین صدای موسیقی،همین صدای خنده‌ای که دل گرمش می‌کرد.با گربه ایی گربه‌ای که گوشه کاناپه چرت می‌زد.و همین آدمی که میان اغوشش بود.لبخند کمرنگی زد.«بیرون برف می‌بارید؛اما در دلش،زمستان تمام شده بود».

میگم دیگه قربون صدقه نره