𝖣𝖾𝗌𝗂𝗋𝖾𝖾 ـ
الذهاب إلى القناة على Telegram
- تفرس در چشمانت روح مرا به تزلزل کشاند. William: https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-iIGMWKSLTz All content on this channel originates from William. Any copying without citing the source constitutes plagiarism.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
443
المشتركون
+2324 ساعات
+237 أيام
+37130 أيام
جاري تحميل البيانات...
القنوات المماثلة
لا توجد بيانات
هل تواجه مشاكل؟ يرجى تحديث الصفحة أو الاتصال بمدير الدعم الخاص بنا.
سحابة العلامات
لا توجد بيانات
هل تواجه مشاكل؟ يرجى تحديث الصفحة أو الاتصال بمدير الدعم الخاص بنا.
الإشارات الواردة والصادرة
---
---
---
---
---
---
جذب المشتركين
أكتوبر '26أكتوبر '26
أكتوبر '26
+400
في 3 قنوات
سبتمبر '26
+70
في 10 قنوات
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 03 أكتوبر | +2 | |||
| 02 أكتوبر | +28 |
منشورات القناة
| 2 | ·· 𝖥𝗈𝗋𝗐𝖺𝗋𝖽 𝚻𝗁𝗂𝗌 𝚳𝖾𝗌𝗌𝖺𝗀𝖾
این پیام رو فور کنید و یک پست مشخص کنید فور کنم +70 ویو بگیره پستاتون.
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ𝖡𝖾 𝖩𝗈𝗂𝗇 𝖣𝖺𝗋𝗅𝗂𝗇𝗀 | 14 |
| 3 | لا يوجد نص... | 32 |
| 4 | آری به زودی نفسی باقی نخواهد ماند، من تسلیم سیاهی وجودم شدم، سیاهی ک رفته رفته مرا ساکتتر، غمناکتر، بیمارتر خواهد کرد. دگر هیچ مرا شاد نمیکند خنده بر لبانم نمیآورد.. شاید زندگیِ مرا غم نوشته باشد مگر این همه درد یکجا ناشایست ست، نسبت به همه چیز بیتفاوت شدهام و این مرا کمی میترساند، اینکه دگر حسی جز درد در این تن حس نمیشود. میگذرانم آنچنان ک یک مرده در قبر نمیگذارند. آری به زودی نفسی باقی نخواهد ماند. | 31 |
| 5 | لا يوجد نص... | 31 |
| 6 | sticker.webp | 30 |
| 7 | Се-рый хи'щник
𝘢𝘵𝘵𝘳𝘢𝘤𝘵𝘪𝘷𝘦 𝘤𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭𝘴 𝘢𝘯𝘥 𝘤𝘰𝘰𝘭 𝘧𝘰𝘭𝘥𝘦𝘳𝘴
𝗙𝗢𝗟𝗗𝗘𝗥𝗦:
𝟭 . Сочетание лучших каналов
𝟮 . Самая привлекательная папка
𝟯 . Развлекательные каналы здесь.
𝖥𝖮𝖱 𝖬𝖮𝖱𝖤 𝖥𝖮𝖫𝖣𝖤𝖱𝖲 𝖠𝖭𝖣 𝖧𝖨𝖦𝖧 𝖠𝖡𝖲𝖮𝖱𝖯𝖳𝖨𝖮𝖭... 𝗧𝗔𝗣 𝗧𝗔𝗣
| 35 |
| 8 | sticker.webp | 42 |
| 9 | Dynasty MIIA (1).mp3 | 35 |
| 10 | In another life, maybe it was you and me, maybe there we loved each other right and we were happy together.
«بعضی برگشتنها دیر اتفاق میافتن؛ وقتی هنوز دوستت دارم، اما دیگه قلبم اونقدر خستهست که جرئتِ دوباره خواستنت رو نداره.» | 32 |
| 11 | sticker.webp | 40 |
| 12 | زندگی؟ کدام زندگی؟ همانی که برباد رفته؟
آن روز، او از من پرسید: «به نظر تو، زندگی چیست؟»
من در پاسخ به این پرسش، بسیار تأمل کردم؛ اما پس از گذشتِ دقایقی، به او گفتم: «زندگی؟ کدام زندگی؟»
او به زدنِ لبخندی سرد و غمگین بسنده کرد؛ اما هر دو میدانستیم که پاسخِ من، چیزهای بسیاری را در خود جای داده بود؛ چیزهایی که هیچکدام قادر به یادآوریشان نبودیم.
بله! در زندگیِ همهی آدمها، اتفاقاتِ گوناگونِ ناگوار، شاد، یا شاید بیهیچ حسِ خاصی رخ میدهد؛ اما زندگیِ من... از همان بدوِ تولد، نابود شده بود!
انگار بندِ نافم را با پوچی و بدبختی بریده بودند!
زندگیام چنان بود که هرچه در آن کاوش میکردی، هیچ شادی یا لبخندِ زیبایی نمییافتی!
آخر این هم شد زندگی؟ معلوم است که نه، من و نسلِ من، فقط مردگانی هستیم که گور و کفن ندارند!
میپرسی چرا؟
بگذار برایت بگویم!
چون هر نفسی که من و تو میکشیم، فقط نشان میدهد که ما همان مردگانی هستیم که گور ندارند، کفن ندارند، آزادی ندارند؛ اما بدبختی؟ تا دلت بخواهد!
به جوانانِ دیگر کشورها نگاه میکنم و آه، چه حسرتی میخورم!
آخر مگر میشود جوانی اینقدر بیدغدغه باشد؟ اینقدر شاد، اینقدر غافل از اینکه روزی، او هم ممکن است به مردهای بیکفن تبدیل شود؟
انصاف نیست... آخر مگر ما فرقمان با آنها چه بود؟ چه شد که ما اینگونه زاده شدیم و آنها آنگونه؟ چه کسی این خط را کشید؟ کسی که این خط را کشید.. با خود نگفت آنها نیز جوانند؟... حق زندگی، خوشبختی دارند و شاید دلشان خواست طمع شادی را بکشند؟
نمیدانم.
نمیدانم... شاید واقعاً بندِ نافِ من و شما را با بدبختی و پوچی بریده باشند!
شما؟ شما که غریبه نیستید، پس بگذارید رک بگویم:
اینجا، ما چیزی به نام زندگی نداریم! ما اینجا فقط میتوانیم دوام بیاوریم و همهچیز را به لیستِ حسرتهایمان اضافه کنیم.
نمیدانم، اما خسته شدهام از اینکه هر بار چیزی در زندگیام درست نمیشود، تنها واکنشِ من این باشد که بگویم: «نمیشود دیگر... شاید در زندگیِ بعدی.»
اما اگر زندگیِ بعدی وجود نداشت، چه؟ من و تو، با این جوانی که هیچچیزِ آن شبیه به جوانی نبود، با این همه حسرت، درد، بدبختی و نداری... چه کنیم؟
چه کسی پاسخگویِ ماست؟
... و در پایان، میخواهم بگویم: درست است که امید هیچگاه هیچچیز را درست نمیکند؛ اما انسان است دیگر... چه میشود کرد؟
پس امیدتان را از دست ندهید.
میدانم، میدانم که این زندگیِ ما درست نمیشود؛ اما بیایید امیدِ خود را بدرقهی نسلِ جوانِ پس از خود کنیم.
امید داشته باشیم که آنها مانندِ ما، مردگانی بیکفن و گور نباشند. | 33 |
| 13 | «В этой жизни умирать не ново, Но и жить, конечно, не новей.»
Сергей Есенин. | 37 |
| 14 | sticker.webp | 42 |
| 15 | ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عزیزکرده،
نمیدونم چرا دارم برات مینویسم.
واقعاً دلیل خاصی ندارم.
نه اتفاقی افتاده، نه چیزی شده
که بخوام برات تعریف کنم.
فقط امشب دلم خواست..
دوباره اسمت رو روی کاغذ بیارم.
همین...
شاید چون یه مدت بود
خیلی چیزا رو توی خودم ریخته بودم..
انقدر که دیگه نمیدونستم کدومشون واقعاً
مال منه و کدومشون فقط از بس نگه داشتمشون
شدن یه تیکه از خودم.....
از آدما خسته شدم...
از حرف زدن، از توضیح دادن،
از اینکه هی بگم «خوبم»
وقتی خودم میدونم نیستم...
و وسط همهی این خستگیها،.
یهدفعه دلم برای تو تنگ شد...
تکه ای از وجودم..
نه از اون دلتنگیهایی که میشه
راحت دربارشون حرف زد...
از اونایی که یهو یه خاطره میاد توی ذهنت،
چند ثانیه لبخند میزنی،
بعد یه چیزی ته دلت میریزه..
و دیگه نمیذاره اون لبخند بمونه...
دلم برای خودت تنگ شده...
برای بودنت،
برای اون چیزای کوچیکی
که شاید خودت حتی یادت نباشه...
برای حرفایی که اون موقع برامون عادی بودن
و من نمیدونستم یه روزی قراره
دلم برای همون عادی بودنها اینهمه تنگ بشه.
گاهی فکر میکنم..
اگه میدونستم آخرش قراره اینقدر دلم برات تنگ بشه،
بیشتر نگات میکردم...
بیشتر گوش میدادم...
بیشتر بغلت میکردم...
بیشتر میبوسیدمت...
و بیشتر از اون لحظهها رو
برای خودم نگه میداشتم..
ولی آدم وقتی یه چیزی رو داره،
فکر نمیکنه یه روز قراره فقط خاطرهش براش بمونه.
این روزا بعضی شبا دلم میخواد
فقط یه بار دیگه همون آدم قبلی باشم؛
همون آدمی که هنوز نمیدونست
قراره نبودنت رو اینقدر بفهمه.
و میدونی سختترین قسمت ماجرا چیه؟
اینکه هنوز نمیخوام ازت چیزی بخوام.
نه برگشتنت رو،
نه توضیحی،
نه حتی یه کلمه از جوابت رو...
فقط دلم میخواست یه جایی باشه که بتونم بگم:
«دلم برات تنگ شده.»
بدون اینکه بعدش مجبور باشم
خودمو جمع کنم و وانمود کنم چیز مهمی نگفتم.
شاید هیچوقت این نامه رو نبینی.
شاید حتی هیچوقت نفهمی
که چند بار وسط نوشتنش مکث کردم،
فقط چون بعضی حرفا رو نمیشد نوشت.
میخواستم نامه رو سفید نگه دارم.
ساده،
آروم،
بدون این همه حرف.
میخواستم آخرش چند خط کوتاه بنویسم،
کاغذ رو تا کنم
و بذارمش یه گوشه.
ولی نشد.
چون هرچی بیشتر نوشتم،
بیشتر فهمیدم این نامه قرار نیست سفید بمونه.
بعضی دلتنگیها اینطوریان؛
خیلی آروم شروع میشن،
جوری که فکر میکنی فقط چند کلمهان،
بعد یهو میبینی کل صفحه رو گرفتن.
و حالا من موندم
و نامهای که قرار بود سفید باشه،
ولی نشد.
چون هر بار که خواستم پاکش کنم،
باز یه جمله از تو روی کاغذ موند.
شاید بعضی نامهها اصلاً
برای رسیدن نوشته نمیشن.
فقط نوشته میشن
چون یه نفر،
یه شب،
بیشتر از همیشه دلش برای یه نفر تنگ شده بود.
و در آخر،
عزیزکرده،
این نامه قرار بود سفید بمونه…
ولی ظاهراً دلم هنوز اونقدر از تو خالی نشده
که بتونه سفیدش کنه...🪷December 21, 1999
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ | 36 |
| 16 | لا يوجد نص... | 38 |
| 17 | sticker.webp | 44 |
| 18 | When I look at the moon, I wish for only one thing: that you were there too, under the same sky | 45 |
| 19 | تو همان آدمی هستی که نگاهم را از سکوت به شعر بدل کرد؛ ای کاش میماندی تا این تنهایی، به رنگ حضور تو درآید. | 47 |
| 20 | sticker.webp | 48 |
