ar
Feedback
Sinister

Sinister

الذهاب إلى القناة على Telegram

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
440
المشتركون
+1124 ساعات
+957 أيام
+15630 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from N/a
بلاک کمه می‌خوام کفنت کنم.

✨️🍓‌

#چالش 👀
این پیامو فور کنید ، طبق وایب چنلتون یه جمله و عکس تقدیمتون کنم
جوین باشی قشنگتره🤍👀

_

این پیامو فوروارد کنید تا بهتون استارز بدم.

✨️امروز ۴ شهریور ماه روز گرامیداشت کوروش بزرگ، و بنیان گذار سلسه هخامنشی است👑❤️‍🔥

10.10

🔴امروز ۴ شهریور ماه روز گرامیداشت کوروش بزرگ، و بنیان گذار سلسه هخامنشی است👑❤️‍🔥
+ درود بر نسلی که تورا میشناسد 🫡❤️
پ‌ن: 7 آبان زاد روز کوروش بزرگ هست اما بخاطر جشن شهریورگان، یه کار ارزشمندی که میکنن اینه که در این روز ها از این پادشاه خوشنام یاد میشود...
🤩 @FuckClass | فاک‌کلاس

بيخيالى رو تمرين كنيد! نديدن از عمد، نشنيدن از عمد، نپرسيدن از عمد، و واكنش نشان ندادن از عمد، وقتی يادبگيرى چيزهاى غير ضرورى رو از دنياى اطرافت حذف كنی ذهنت آرام تر و زندگيت زيباتر ميشود. |کتاب هنر ظریف بیخیالی....🕊️

ترکیب برنده زندگی : خونه سکوت آرامش شب فاصله از آدم‌های اضافه♥️✨

Repost from N/a
این پیامو فور کنید تا بگم چنلتون اگه گل بود چه گلی بود و یه نامه ی کوچولو براتون بنویسم!.
جوین بودنتون زیباتره🩵.

🤍✨
این پیام+ یه پست ازاینجا که دوسش دارید رو فور بزنید چنلتون،  بیام چنلاتوتو نگاه کنم و منم پستی که دوس داشتم رو فور کنم اینجا  :)
جوین باشی قشنگتررره✨🥲

Repost from N/a
در پی تاری‌شب، روز شدی و بغلِ غزلی که در خموشی سروده بودم نشستی. گفتی که غمت نباشد ای دوست، صبح می‌دمد و نور از پس این ابر سیاه بیرون می‌جهد. چه تو را بنامم جز امید، وقتی در تارترین شب‌های من نوری عزیز؟ چه بگویم به تو جز زاده‌ی نور، وقتی خورشیدترین شرقی این قاره‌ای؟ چه به تو بگویم خورشید خانم؟ چه به تو بگویم؟

19.19

زندگی گرون شده؛ رویاها گرون شده، آینده گرون شده... دلار بالا میره، و چیزی که پایین میاد، ارزش پول ما مردمه🖤

Repost from N/a
غروب من بار ها و بار ها نوشته ام؛ نه برای شنیده شدن، نه برای خریدن احساس ترحم، بلکه فقط برا اینکه اینقدر از این و آن بدی دیده ام؛که نوشتن تنها راه چاره برایم است از گفتن ترس دارم پس مینویسم تا این قلب تهی شود. قلب تکه تکه ای که حال خوب از میان ترک هایش چکه میکند. با این حال وقتی حالم بد بود باز هم سعی کردم حال بد را به کسی القا نکنم. همیشه بیشتر از چیزی که باید بودم. بزرگتر، پر دغدغه تر، حمایت گر تر.. همه این ها باعث شد تا این زندگی، یک کودک، نوجوانی و حتی یک جوانی به من بدهکار باشد. «دانستن» دانستن یک موهبت نیست؛ بزرگترین مجازات ممکن است. وقتی بیش از حد بدانی دغدغه ات بیشتر است. ذهنت مشغول تر است. و دیگر مثل گذشته نخواهی بود. پس کسی که درک زیادی دارد؛ یا به قول شما از سنش بیشتر میفهمد، بهایی پرداخته که حتی به فکر شما نیز نمی‌آید؛ شب نشینی های طولانی. من میترسم، از اینکه گوش شنوایی که دارم خسته بشود. «ترس» مجبورم این پانسمان عفونت زده را، لایه لایه باز بکنم، یک لایه به ازای هر شب؛ تا مبادا شنونده خسته شود. آنجا آن عفونت گسترش میابد اما، مجبورم به تحمل. چون اگر به یک باره این پانسمان باز شود، آن دست ها از ترس فرار میکنند. و این زخم به جای بهبود یافتن، دردناک تر میشود. از گفتن حال خودم همیشه ترسیده ام. ناگهان به خودم می‌آیم، صدای تیک تاک ساعت است که مرا از خلسه بیرون میکشد. به ساعت نگاهی می‌اندازم؛ بیش از یک ساعت است که گله های قلبم با چشمانی پر از اشک، پا روی کاغذ میگذارند. «تقلا» دوباره اشک هایم روی گونه ها جاری میشود. بی تفاوت به سوزش زخم های سر گونه هایم، نگاهی به کاغذ های روز میز می‌اندازم. قطرات اشک کاغذ ها را مچاله کرده بودند؛ گویی کاغذ نیز نتوانسته بار این اشک ها را به دوش بکشد. «کهنه» کاغذ نیز کهنه شده، پس صاحب این اشک ها چه کشیده بوده. نگاهی به متن روی کاغذ هایم می‌اندازم. «تکه پاره» گویا زنجیره افکارم است و هر تکه، قسمتی از حالم را بازگو میکند. اما هیچکدام کامل نیست و با خواندن آنها یک خلأ دیگر در من ایجاد میشود. احساس ترس به سراغم آمد. «بی کسی» سرمای دردناکی تا استخوان پیش رفت؛ ناگهان صدا زنگ خانه؛ خوشحال شدم، پنداری نوری که از من گرفته شده بود به من بازگشت. ناگهان به خودم آمدم؛ من که کسی را ندارم.

✨️🍓‌

🍓

درست شد

منطورررت چیهههه