𝘜𝘯𝘸𝘳𝘪𝘵𝘵𝘦𝘯 𝘊𝘩𝘢𝘱𝘵𝘦𝘳💚:)
الذهاب إلى القناة على Telegram
- هدف:مینویسمتااوبخواند...
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
519
المشتركون
-224 ساعات
-117 أيام
-9130 أيام
أرشيف المشاركات
بعضی وقتا مرورم کن.
یادت بیار که چقدر واست جنگیدم،
چقدر واست دوییدم،
چقدر واست ذوق داشتم،
چقدر دوستت داشتم،
چقدر واقعی بودم، و تو همشو نابود کردی.
حالم اینجوریه که انگار غروب ۳۱ شهریوره.
حالم اینجوریه که انگار فردای ۱۳ بدر باید برم مدرسه.
حالم اینجوریه که انگار زنگ ورزش داره بارون میاد.
حالم اینجوریه که انگار همه رفتن شهربازی منو نبردن.
حالم اینجوریه که انگار مامانم ناراحته.
خلاصه بگم حالم اصلا خوب نیست...
شاید یه روز وقتی یه آهنگ از خواننده مورد علاقهام شنیدی، دلت برام تنگ شد.
شاید یه روز که داشتی توی خیابون قدم میزدی و اسم منو از زبون یه غریبه شنیدی، دلت برام تنگ شد.
شاید یه روز که تنها بودی و دوست داشتی یکی بخندونتت و تو رو از اون حال و هوا دربیاره، به یاد من بیفتی.
شاید یه شب سر عقل بیای و بفهمی من چقدر برات فرق داشتم.
شاید اون روز دوباره متوجه بشی چقدر زندگیت منو کم داره.
ولی اونموقع دیگه من نیستم.
به یادت افتادم.
وقتی یکی اسممو صدا کرد، به یادت افتادم.
وقتی دونفرو دیدم که خیلی همو دوست دارن، به یادت افتادم.
وقتی یکی نگام کرد و گفت: «خوشبهحال اونی که تو دوستش داری»، به یادت افتادم.
وقتی تولدم بود و میخواستم آرزو کنم، بازم به یادت افتادم.
بعضی وقتا مجبوری؛
تو فضای بغضت بخندی،
دلت بگیره ولی دلگیری نکنی،
شاکی بشی ولی شکایت نکنی،
گریه کنی اما نزاری اشکات پیدا بشن،
خیلی چیزا رو ببینی ولی نادیدش بگیری،
خیلیا دلتو بشکنن و تو فقط سکوت کنی...
