کُنجِ دِلِ مَن
الذهاب إلى القناة على Telegram
"به هیچ وجه از زندگی خوشم نمیآید." - فروغ فرخزاد 📬https://t.me/HarfChatBot?start=bf10c7aa01aa
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
224
المشتركون
+324 ساعات
+57 أيام
+4430 أيام
أرشيف المشاركات
خیلی داره بهم سخت میگذره.من مقاومت زیادی کردم تا دیگه این حرفا رو جایی نزنم اما خیلی وقته که حالم خوب نیست و هرچقدر برای خوب شدنش تلاش میکنم با سر زمین میخورم.من میترسم از غمگین بودن از خود واقعیم بودن از اینکه راجب غمم حرف بزنم و حال دیگران رو بدتر کنم.ولی به من خیلی سخت گذشته.خیلی بد گذشته.میدونم که تنها نیستم میدونم خیلیا هستن که روزا و شباشون داره اینطوری میگذره.میدونم اما خیلی خسته شدم.هیچکس نفهمید این هفته های اخیر چی بهم گذشت و هیچوقت هم نمیفهمه چون نشون نمیدم چون چیزی نمیگم.دلم نمیخواد همین چند تا دونه آدمی هم که برام موندن با حال دائم بدم از دست بدم.خیلی دوستشون دارم.اما اطرافمو که نگاه میکنم انگار فقط برای من نمیشه انگار فقط منم که حالم بده و انگار فقط منم که مدام میخوام و حسرت میشه و زمین میخورم.احساس میکنم همه توی یه دنیای دیگن و من جدا از همه ته چاله افتادم.دلم خسته شده از همه حرفایی که نمیتونم بزنم از ناراحتی ای که نباید راجبش صحبت کرد.راستشو بخواید من حتی خودم هم دلم نمیخواد راجبشون حرف بزنم چون حس میکنم چقدر خسته کننده میشم.کارم شده منتظر شبا موندن تا همه بخوابن و همه جا تاریک بشه من یه دل سیر گریه کنم تا روز کثافتم رو خالی کنم و با اشکا بفرستم بیرون.چرا من اینطوری ام آخه...چرا هرچقدر گریه میکنم و تلاش میکنم بازم کافی نیست،باید آدم چیکار بکنه که انقدر بدبیاری نیاره؟
خالق
چجوری خیانت میکنین؟ من حتی شیشه عطر مورد علاقمو نگه میدارم که یه وقت بوش از یادم نره🦦
او به شلوغی های زندگی و دغدغه های هم نسلانش تعلقی نداشت؛ روح او تکه ای از دشت های بازه دریاهای بیمرز و آسمان های روشن بود.
دیشب مامان بزرگم بهم میگه :
«وقتی داری به گربه ها محبت میدی بسم الله بگو وگرنه اون دنیا حاشا میکنن »
اخه دورت بگردم زن اگه قرار به حاشا کردن باشه که من کل عمرم موقع محبت کردن به این و اون باید ذکر میگفتم چون همشون حاشا میکنن:))
ترجیح میدم عشق دریافت نکنم تا زمانی که یکی پیدا بشه که حتی با دیدنم از دور وقتی دارم کاری انجام میدم با افتخار بگه اون پارتنر منه.
کاش یاد بگیریم وقتی عصبی و ناراحت هستیم چشممون رو روی خوبیای یه نفر نبندیم و برای خنک شدن دلمون هر حرفی رو که به ذهنمون میرسه به زبونمون نیاریم و ننویسیم که بعد پشیمون بشیم
اون لحظه میگذره ولی زخم حرفها تا ابد میمونه...
متنفرم از این جمله که میگن ضربه روحی از تو آدم قویتری میسازه، نه اصلا اینطور نیست کاملا برعکسه همونقدر مسخرهاس که بگن هر چقدر چشمت آسیب ببینه قویتر میشه، ضربه روحی مثل شکست تو کار و درس نیست که با تلاش و سختی بشه قویتر شد، تروما و ضربه روحی باعث میشه بیاعتماد شی، افسرده شی، کابوس ببینی، اضطراب دائم رو تجربه کنی، پس قطعا قویترت قرار نیست کنه، ولی در مقابل میتونه باعث شه که پختهتر شی، محتاطتر شی، آگاه تر شی و بدونی چجوری راهو بری تا این مشکلات برات پیش نیاد. در نتیجه عاقل و بالغتر شی، چون دیگه اینقدر قوی نیستی که تحمل تکرار تلخیها رو داشته باشی، بالغتر شدن رو با قویتر شدن اشتباه نگیریم.
خالق
بگویم برای تو چه؟
بگویم زخمم آنقدر عمیق شده که میتوان در آن یخ زد؛
بگویم از مِهرِ مرگ بیتابم،
اما مرگ هم از من بیتفاوت است.
در تکرارِ بیپایانِ افکار میگردم؛
ذهنم زنجیری است به پرسشها. حتی وقتی میکوشم سکوت کنم،
باز هم غوغای فکر در سرم برپاست.
میدونی چرا وقتی ناراحتم میخوام تنها باشم؟ چون از بچگی تنهایی گریه کردم، تنهایی درستش کردم و بابت اون تنهایی ها تحسین شدم، پس فکر میکنم تنهایی یه کار خوبه و کمک خواستن و بازگوکردن فقط یاد آور درد و رنجه.
با آدمایی که دوسشون دارید حرف بزنید
وقتی ناراحتن، وقتی خوشحالن، وقتی عاشقن، وقتی دلخورن و نمی تونن ببخشن، وقتی غصه امونشونو بریده، وقتی اعصابشون خورده. آدمیزاد اگه حرف نزنه، باید تنهایی بار درداشو به دوش بکشه؛ حرف دل آدمارو پیر می کنه ، حرف بزنید . . .
هیچ دشمنی در دنیای بیرون وجود ندارد
دشمنان واقعی درون ما زندگی میکنند
خشم ، کینه ، نفرت ،قضاوت ، حسادت
اما من نمیخواستم که بگویند:این هم یک درس دیگر،خب..تجربه شد.نمیخواستم بگویند:لابد درش حکمتی بوده.نمیخواستم بگویند:صبر کن،چیزی بزرگ تر از آن که از تو گرفته شده،برایت کنار گذاشتهاند.نمیخواستم بگویند: لابد خیریتی داشت!
هیچکدام از اینها دیگر مرا آرام نمیکردند.همه مزخرفاتی بودند که به خورد انسان داده میشد،تا فکر کند هر آنچه از دست میدهد فارغ از آسیب بزرگی که میبیند،خیریتی دارد!
اما من نمیخواستم.نه درس تازه ای،نه تجربه تازه ای،ونه چیز بهتری!
من همان چیزی که با او اخت شده بودم ،امیدوار شده و زندگی کرده بودم را میخواستم.
برایم حکمت و خیر معنایی ندارند.
چرا باید به نشدن ها و از دست دادن ها عادت میکردیم؟
من فقط کمی «زندگی کردن» میخواستم.
نمیخواهم مدام دوام بیاورم و صبر کنم و اسم این جهنم را بگذارم زندگی.
خالق
من فقط ظاهرم امروزیه، اصلا رو اوپن مایند بودن من حساب نکنین، قاطی میکنم شرمندتون میشم..
