کُنجِ دِلِ مَن
الذهاب إلى القناة على Telegram
"به هیچ وجه از زندگی خوشم نمیآید." - فروغ فرخزاد 📬https://t.me/HarfChatBot?start=bf10c7aa01aa
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
224
المشتركون
+324 ساعات
+57 أيام
+4430 أيام
أرشيف المشاركات
مژه ها و چشم یارم به نظر چنان نماید
که میان سنبلستا چرد اهوی ختای
در گلستان چشمم ز چه رو همیشه بازه است
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآی
انقدر ذوقم کور شده، که تا میام با ذوق صحبت کنم انگار یچیزی جلوم و میگیره و دیگه کلا از ترس حرف نمیزنم.
بدترین قسمت قوی بودن
اینِ که هیچکس نمیفهمه جدی جدی داری درد میکشی،
جدی جدی خسته شدی بریدی،
جدی جدی کم اوردی و نمی دونی باید چیکار کنی..!
این شعر کی یادش :
درد عشقی کشیدم کہ مپرس
زھر ھجری چشیدم کہ مپرس
گشتہ ام در جہان و آخر کار
دلبری برگزیدہ ام مپرس
بی تو در کلبہ گدایی خویش
رنج ھای کشیدم کہ مپرس
این بفرستید برای کسی کہ با جان نفس صداتون میکنہ🤡:جان بر افشانم کہ سعدی خویشم خوانی
سراین دارم اگر طالع انم باشد
ولی سعدی زیبای یار اینجوری تعریف میکنہ :نازک بدنی کہ می نگنجد
در زیر قبا چو غنچہ در پوست
مہ پارہ بہ بام اگر براید
کہ فرق کند کہ ماہ یا اوست
حسین نعمتی میگہ :نمیدانم چه رازی خفته در چشمان زیبایت
که عاقل سمت چشمت میرود، دیوانه میآید...
حافظ میگہ :ھرچہ جز بار غمت بر دل مسکین من است
برود از دل من وز دل من نرود
انچنان مہر توام در دل جان جای گرفت
کہ اگر از سر برود،از دل و ازجان نرود
خیام ھمینقدر عمر کوتاہ و مرگ ھمینقدر نزدیک میدونہ: ای دل چو زمان میکند غمناکت
ناگہ برود ز تن روان پاکت
بر سبز نشین وخوش بزی روزی چند
زان پیش کہ سبزہ بردمد از خاکت
+1
«-کاش یه گلفروشی داشتم تو قلب تهران،بعد میومدن پیش مَن،و برای عشقشون گلای قشنگ قشنگ میگرفتن؛
منَم با عشق،گلای قشنگ قشنگ رو بهشون تحویل میدادم.»
زندگی با ما به طرز ناعادلانه ای بی رحم بود. هرگاه که می خندیدیم به اشک ختم می شد و هرگاه که نور خوشبختی کمی در زندگیمان سایه می انداخت چنان گردبادی میوزید که گویی سالهاست خورشید زندگیمان طلوع نکرده است.. پس کی قرار است از این غم رها شویم؟ انگار هر چه که راه میرویم به انتهای این غار تیره و تاریک نمیرسیم و فقط به دور خودمان میچرخیم. این سیاهی دیگر یک سیاهی ساده نیست که با تابش نوری که از میانه سنگ های کنج غار به داخل راه پیدا کرده، از بین برود. این سیاهی جزوی از ما شده و آنقدر وجودمان را تاریک کرده است که بعید میدانم در برابر نور سر خم کند و از ما جدا شود.. مگر چه کرده ایم که مستحق این تاریکی هستیم..؟👀
خالق
دارم رفته رفته تبدیل به آدمی میشوم که به فکر کردن ، فکر میکند. حالا فکر کردن برای من عادت شده ، هدف شده.. همش دلم میخواهد بنشینم و فکر کنم ، مهم نیست که دست هایم به چه کاری مشغول اند؛
آری اینجا ایران است؛
دین عربی، نسخه انگلیسی، جنس چینی..
کتابخانه دکور است، آزادی میدان است، استقلال تیم است.
صادراتش مغزهای متفکر، وارداتش مواد مخدر..
به غیر از جان انسان همه چیز گران است
اینجا هرکس میمیرد میگویند راحت شد!
«اینجا ایران است»
انسان ها تنها در ترافیک پشت یکدیگر هستند..
«اینجا ایران هست»
آرزوها دلاری
درآمدها ریالی!
