ثآنورا☀️"
الذهاب إلى القناة على Telegram
آفتاب، خانه زادِ چَشمهاى توست.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
319
المشتركون
-224 ساعات
-17 أيام
+7230 أيام
أرشيف المشاركات
319
از کجا فهمیدی حالم خوب نیست؟
— از موهایت…
از همان بافتی که چهل بار بازش کردی،
شانه زدی و دوباره بافتی؛
از انگشتهایی که بیقرار میان تارهای مو سرگردان بودند،
شاید چون نمیدانستند با آشوبِ دلت چه کنند.
تو فقط موهایت را باز و بسته نمیکردی؛
داشتی بیصدا چیزی را در خودت هزار بار مرور میکردی..
و من فهمیدم
آدمی که حالش خوب باشد،
اینهمه با موهایش دردِ دل نمیکند.
319
من همانم که خزان را در بهارم دیدهام
بیوفایی و دورنگی در دیارم دیدهام
از جفای دشمنان هرگز نمیرنجم، ز بس
زخمهای بیشمار از دست یارم دیدهام
آنچنان این عصر و غمها مرا آزردهاند
روز روشن را شبیه شام تارم دیدهام
با که گویم بازی چرخ فلک با من چه کرد؟
بیوفاییها که من از روزگارم دیدهام.
319
مشکل این بود که همهچیز یادم میآمد؛ چشمهایم را میبستم و همهچیز یادم میآمد، راه میرفتم و همهچیز یادم میآمد، نفس میکشیدم و همهچیز یادم میآمد.
