ar
Feedback
نجوای قلم|احمدی

نجوای قلم|احمدی

الذهاب إلى القناة على Telegram

🦋•به نام دادار دادآفرین نجوای‌ قلم بهانه‌ی صدای خاموش من است🌬 می‌نگارم اما همه وهم است. نجوا رسانِ شما☕️ https://t.me/SendHarfBot?start=0c5d47477869

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
203
المشتركون
+124 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
هر جمعه حوالی 20 تکه‌ای از کتابِ ایران‌مان را خواهیم خواند. #شاهنامه

درود و عرض ادب به عزیزانِ نجوای قلم برای بیشتر لذت بردن‌ از زبان پارسی قراره که هر هفته، جمعه‌ها حوالی ساعت 20، یک شعر از شاهنامه به نگارندگی حکیم ابولقاسم فردوسی در چنل گذاشته شود. تا همه باهم از زبان شیرینِ مادری لذت ببریم و قبل از اجرای این تصمیم، فایل کامل شاهنامه در چنل قرار می‌گیرد‌. مانا و پیروز و سربلند باشید هم میهنانم✨🌼

#شاهنامه برخی از اشخاص شاهنامه🌼 ✨جمشید شاهی بزرگ با دستاوردهای فراوان؛ اما در پایان گرفتار غرور ✨سیاوش پاک، نجیب، بی‌گناه و وفادار؛ قربانی دسیسه و بی‌عدالتی ✨گودرز پیر پهلوان و خردمند؛ فرمانده‌ای باتجربه و وفادار ✨بیژن جوان، شجاع و ماجراجو؛ عاشق منیژه می‌شود ✨کاوه آهنگر شجاع و آزادی‌خواه؛ نماد قیام مردم علیه ظلم ضحاک ✨کیخسرو پادشاهی دادگر، خردمند و آرمان‌گرا؛ از مهم‌ترین شاهان ایران ✨افراسیاب پادشاه توران و دشمن ایران؛ قدرتمند، جنگجو و گاه حیله‌گر ✨بهرام گور پادشاهی نیرومند و شکارچی ماهر؛ شخصیتی پرماجرا و مشهور ✨گشتاسپ پادشاه ایران و پدر اسفندیار؛ جاه‌طلب و سیاست‌مدار ✨بهرام چوبین سردار بزرگ و نیرومند؛ مغرور، شجاع و بلندپرواز ✨منیژه دختر افراسیاب؛ عاشق، وفادار و فداکار، به‌ویژه در داستان بیژن و منیژه ✨گیو پهلوان ایرانی، وفادار و شجاع؛ از یاران مهم رستم و کیخسرو ✨سیمرغ موجودی افسانه‌ای و دانا؛ یاور زال و بعدها رستم ✨زال خردمند، باتجربه و شجاع؛ پدر رستم؛ از کودکی به‌دلیل موی سفیدش متفاوت بود ✨رستم پهلوان بزرگ ایران، شجاع، نیرومند، وفادار به ایران؛ گاهی خشن و مغرور ✨رودابه زیبا، شجاع، عاشق و وفادار؛ مادر رستم ✨کتایون خردمند و مهربان؛ همسر گشتاسپ ✨نوذر شجاع اما کم‌تجربه و گرفتار مشکلات ✨کیقباد نخستین شاه کیانی؛ خردمند و دادگر ✨کیومرث نخستین شاه؛ بنیان‌گذار پادشاهی در روایت شاهنامه ✨رهام پهلوان ایرانی و از خاندان گودرز ✨کاموس کشانی جنگجوی بزرگ سپاه توران

ای کاش الان تهران بودم تئاتر ارش یا پسران فریدون تماشا میکردم🫠

نفسی داشتم و ناله و شیون کردم بی تو با مرگ عجب کشمکشی من کردم
جناب شهریار✨

اگر صد بار سوزی باز برگرد سرت گردم نیم پروانه کز یک سوختن در دست و پاافتم
جناب نظیری نیشابوری✨

اندر دل بی وفا غــم و ماتم باد آن را که وفا نیست ز عالم کم باد
جناب مولانا✨

کنون اگرچه کویرم، هنوز در سر من صدای پَر زدن مرغ‌های دریایی‌ست
جناب فاضل نظری✨

گر یک نفست ز زندگانی گذرد مگذار که جز به شادمانی گذرد
بانو خیام✨

امشب بعد از چندین سال دست به آبرنگ برده‌ام، یعنی مثل کودکی‌ام قلم دست گرفته‌ام و نیم دایره‌هایی به عنوان چمن و مثلثی گوشه‌ی تصویر به عنوان خورشید کشیده‌ام. دروغ چرا، از بچگی نقاشی‌ام اصلا خوب نبود این‌هایی هم که در خاطرم خاک خورده‌است، الگو گرفته از هم‌بازی های بچگی‌ام پدر و مادر بزرگوارم هستند. امشب خواهر کوچکترم، وسایل نقاشی‌اش را اورده بود و جلوی چشم‌هایم داشت نقاشی می‌کشید. من نیز هوس کودک شدن کرده‌ام، خواهرم یک قلم اضافه داشت، ان را برداشتم و در اب خیس کردم و گذاشتم روی رنگ‌ها. واقعا همانند کودکی‌ام فقط ذهن و فکرم دنبالِ ترکیب رنگ‌ها و کشیدن گل و چمن و ابر بود و دغدغه داشتم که گل ‌هایم را صورتی کنم یا قرمز. نوجوان بودن از سرم پرید، خیال امتحان نهایی امسال و سال دیگر و کنکور و دانشگاه و هر دغدغه‌ای که مرا به نوجوانی وجوانی می‌برد، از سرم پرید. نیم ساعت فقط کودک درونم را شاد کردم و خاک خاطرات بچگی‌ام را تکاندم و لذت بردم. کودک بودن چه زیباست!. استرس‌هایت فقط این است که معلم نقاشی‌ات، امضای صد افرین می‌زند یا ستاره می‌چسباند به برگه‌‌ات. دغدغه‌ات نشان دادن نقاشی‌ به پدرت است و ذوق او را ببینی. نه مثل الان بنشینی و فکر کنی که با نتیجه عالی کنکورت ذوق پدر و مادرت را ببینی. کودکی‌ام واقعا جالب اما حیف که در ان زمان مثل تمام هم‌سن هایم دعا می‌کرده‌ام زودتر بزرگ شوم. اما... من دلم می‌خواهد هنوز اهنگ های بچگانه‌ام را بشنوم نه اینکه هایده و مهستی گوش دهم و به فکر فرو روم. دوست دارم مادرم دعوایم کند که ساعت ده شده است و بروم بخوابم ولی اکنون تا حوالی چهار و پنج صبح بیدارم. دوست دارم دغدغه‌ام گرفتن صد افرین باشد، نه کلاس‌ها و کتاب‌های کنکورم. دوست دارم زنگ ورزش مسابقه‌ی دو دهم نه اینکه باز در دبیرستان در زنگ ورزش بنشینم و درس بخوانم. می‌خواهم مادرم قصه‌ی حسن کچل را بخواند برایم، نه اینکه خودم در کنج اتاقم بنشینم و صادق هدایت و عباس معروفی بخوانم. من کودکی‌ام را می‌خواهم، اهنگ‌های عمو پورنگ و برنامه کودک سیندرلا و کتاب قصه‌ی حسنی را. من خسته‌ام از اینستاگرام و صادق هدایت و هایده، نه تنها کودکی‌ام بلکه نوجوانی‌ام را نیز کشته‌اند و در قبرستان خاک کرده‌اند. #احمدی @najvaye_qallam2

shaparak.mp33.31 MB

مادرم می‌گوید بروم و ظرف‌هارا بشویم. پس بر خلاف همیشه که موسیقی بی‌کلام پلی می‌کنم، حال سلطان قلب های عارف را پلی می‌کنم. هنگامی که ابتدای اهنگش را بی‌کلام می‌نوازد، شیر اب را باز می‌کنم، اسکاچ را خیس می‌کنم و اغشته به مایع ظرف‌شویی می‌کنم. اینجاست که عارف شروع می‌کند به خواندن:{ یه دل میگه برم برم برم یه دلم میگه نرم نرم نرم.....} بنا بر عادت همیشگی‌ام ابتدا لیوان هارا جدا می‌کنم و می‌شویم‌. اوع اوع چه تلفیق زیبایی! صدای شُر شُرِ شیر اب و اهنگ عارف، جایی که می‌گوید:{پیش عشق ای زیبا زیبا، خیلی کوچیکه دنیا دنیا ...} لبخند می‌زنم و ادامه می‌دهم، حس می‌کنم مغزم هم میله‌های معروف بافتنی‌اش را دست می‌گیرد و شروع به بافتن خیال می‌کند. اوع اوع چه ترکیب خوبی‌ست، صدای شُر شُرِ اب و موسیقی عارف و خیال بافتن. ادامه می‌دهم. بنا بر عادت، بعداز شستن لیوان‌ها شروع به شستشوی قاشق و چنگال‌ها می‌کنم. اهنگ به اتمام می‌رسد. ولی روی تکرار گذاشتمش پس دوباره می‌خواند و اینبار می‌رسد به جایی که می‌گوید:{سلطان قلبم تو هستی تو هستی دربازه‌های دلم را شکستی...}. اما ذهن برای اینده می‌بافد، زیبا و خوش هم می‌بافد. مثلا ۱۸ سالم که شود نتیجه کنکورم مثبت می‌شود، یا دست میبرم و به کار خیر، که مثلا انقدر پولدار می‌شوم که می‌توانم زندانی ازاد کنم. جالب است. یا کارت اهدای عضو بگیرم و پس از مرگم قلبم را اهدا کنم تا باز به عشق پدر و مادرم در جسمی دیگر بتپد. جالب است. اخرین چاقوی باقی مانده که دسته‌اش سفید است و مادرم گذاشته است مخصوص پذیرایی مهمان‌ها را اب می‌کشم. عارف همچنان در اوج می‌خواند:{اکنون اگر از تو دورم به هرجا بر یار دیگر نبدم دلم را....} ذهن مرا به اینده می‌برد و ازم سوال می‌کند:{ایا واقعا دستت به دهنت می‌رسد که بخواهی کار خیر کنی؟ ان‌موقع هنوزم دلت از مهربانی می‌تپد؟} اممممم... نمی‌دانم، نمی‌دانم که قلبم هنوز از مهربانی می‌تپد یا نه ولی می‌دانم که نمی‌خواهم من شاد باشم و دیگری غمگین. این را هم می‌دانم که نمی‌خواهم اعضای سالم بدنم را به گور ببرم تا خوراک مور و عقرب شود، حداقل پس از مرگم به یک یا دو یا چند جسم زندگی هدیه می‌دهم و لبخندی دوباره به مادرانشان می‌بخشم. اهنگ دوباره از اول پلی می‌شود و از گوش دادنش خسته نمی‌شوم. به اخر ظرف‌ها رسیده‌ام. داخل اخرین قابلمه را می‌شویم و برعکسش می‌کنم تا کف پشت قابلمه هم شسته شود. و سپس شیر اب را می‌بندم و قابلمه را می‌گذارم روی نم‌گیر طوسی‌ای که گل‌های پنج پر سبز دارد و اهنگ را متوقف می‌کنم. اما ذهنم همچنان دارد رویا می‌بافد و حین بافتنش هشدار اینده را نصیبم می‌کند و ارام نمی‌گیرد. اه، خسته‌شو دیگر که خسته‌ام کردی. این میان دست مادرم و صدای بهشتی عارف درد نکند، به یک جلسه تراپی رایگان نیاز داشتم. فرصت خوبی بود!... #احمدی @najvaye_qallam2

Aref -Soltane Ghalbha-320.mp310.70 MB

من این‌ها را ننوشته‌ام. زندگی کرده‌ام! #علی_سلطانی @aliii_soltaniiii

ببین پیچک را در اب یا خاک با صبر و تحمل رشد می‌کند و قد می‌کشد، گاهی به ستوه می‌اید و برگش زرد می‌شود، خشک می‌شود. ولی، هرسش
ببین پیچک را در اب یا خاک با صبر و تحمل رشد می‌کند و قد می‌کشد، گاهی به ستوه می‌اید و برگش زرد می‌شود، خشک می‌شود. ولی، هرسش می‌کند و امیدوارتر به بازی ادامه‌ می‌دهد. روند زندگی‌اش همانند ما انسان‌هاست‌. ما انسان‌ها در زمستان و تابستان، سختی و اسانی با صبر بزرگ می‌شویم و رشد می‌کنیم. گاه‌گاهی هم خسته و پژمرده می‌شویم و به دنبال بهانه و انگیزه برای ادامه دادن می‌گردیم. بهانه را که پیدا کردیم شروع به ادامه دادن می‌کنیم و در این راه تجربه کسب می‌کنیم باز بزرگتر می‌شویم و رشد می‌کنیم. و زندگی بیشتر‌مان چقدر شبیه پیچک است. #احمدی @najvaye_qallam2

چندین وقت است این سوال برایم پیش امده(که ایا من یک نویسنده هستم یا خیر؟) از وقتی هم که این تردید در وجودم شکل گرفته نام نویسنده بودن را از خودم برداشتم، تا بتوانم بی‌دغدغه و به دور از قوانین و اصول نگارشی، بنگارم. در مکان‌هایی هم که نوشته‌هایم را نشر می‌دادم یا می‌خواندم پس از هر نقد یا تمجیدی، می‌گفتم من نویسنده نیستم! تا اینکه یک روز با دلیل با دوستانِ هنرمندم راجع به نویسنده بودن یا نویسنده کیست حرف زدیم. گفتند که، متن‌های خوبی می‌نویسی، سناریوهای کتابت نیز اماده‌ی ویرایش جزئی هستند و بعدش نوشتن خود داستان. پس چرا خودت را نویسنده قبول نداری؟ گفتم که من وقتی نویسنده‌ام که واقعا کتابم منتشر شود و دست‌های زیاد یا شاید هم محدود و کمی بتوانند جلدش را لمس کنند. من حال نویسنده‌ نیستم و در شرف نویسنده شدنم. گفتم من با نوشته‌های چنلم در حال پخته کردن قلمم هستم چرا که اگر که چنل را حذف کنم هیچی از اثاری که امضای احمدی خورده دیگر وجود ندارد، اما اگر روزی کتابم چاپ شود حتی اگر که مجوز مجدد چاپ یا به هر بهانه‌ای نشود دوباره بنویسم و اثارم را انتشار کنم، می‌دانم که از جلد کتاب اولم حداقل تعداد محدود و نابود نشدنی‌ای در کنج کتابخانه یکی وجود دارد و احمدی حک شده است رو جلد کتاب. گفتم مثلا بگویم نویسنده‌ام. مثل دانشجوی پزشکی که دکتر نیست ولی هر کجا رفت جار می‌زند من دکترم. او هنگامی دکتر می‌شود که مدرکش را بگیرد و من هنگامی نویسنده که کتابم چاپ شود. و این سوال را پرسیده‌ام که ببینم از دید خواننده‌ی نوشته‌هایم من و قلمم در چه جایگاهی وجود داریم؟ #احمدی

جهان سرشار از رنج است اما امید وجودم را در بر گرفته است قسم به رنگ سبز که امیدم، تازه ماندنِ سبزیِ ریشه قلبم است. و قسم به ابیِ اسمان و زردیِ نور خورشید. امروز فارغ از غم برای خود می‌زیستم چرا که امروز را می‌خواهم با رنگ سبز و نگاه کردن به ابی و لبخند با زرد به اتمام برسانم. مشکی هم رنگ است ولی شب‌های سیه زیادی را گذراندم که رنگ سبز و ابی و زرد را از یاد برده‌ام و قسم به زندگی که هر لحظه‌اش یا سفید است و یا سیاه و ما در این دو سوی زیستن کمتر سپیدی را نظاره کردیم. #احمدی @najvaye_qallam2

Yasin Lv - Eyes Don t Lie (1).mp39.28 MB

Peyman_Javanmard_You_Were_Flowed_By_My_Tears_پیمان_جوانمرد_با_اشکهایم.mp310.81 MB