بوفِ شور
الذهاب إلى القناة على Telegram
482
المشتركون
+124 ساعات
+157 أيام
+5830 أيام
أرشيف المشاركات
482
@vangogh_buf_bot
بیاین سفت و سخت کاذبُ نقد کنین.
چه نکتهای رو در بوف شور دوست دارین و چیو دوست ندارین
482
روزی کتابی چاپ خواهد شد،
که رویش نام من خواهد بود.
و تو تنها آنگاه خواهی شناخت مرا، که آن را خوانده باشی... چرا که تنها کسی را که وقت حالِ بد ترک نگفتم، او بود.
482
تو، میان کتابچههای کودکیام به زیرزمین رفتی... به تنگنا و خموشی، به دنیای فراموشی.
سالها بعد، به وقت بلوغ فکری و جهان ترسناک بزرگسالی، کنار عروسکهای بندانگشتی، کنار ماشین کوچک سرخرنگم، گوشهای از عکسهای آلبوم آبی با طرح شکوفههای صورتی،
تو را پیدا کردم... کمی خاکآلود بودی اما،
هنوز رنگینکمانی بودی. تو انگار از جنگ و
از بیقراریهای فکری به دور بودی، پاک و معصوم، بیخبر از جهان تاریک ما، روشنا و جانفزا بودی. تو را که دیدم، از بطن روح خموشم شکوفههای گیلاس شکفت و رنگ به ماتمزدهی افکارم بازگشت. تو بازگشتی و
بهار با تو برگشت. تو بازگشتی و نه طاعون به چشم آمد و نه جنگ و نه سیلاب بیباران اشکها. تو انقلابی بر دل آشفتهام بودی.
میان این جهان سرد، تو آخرین نفری بودی که هنوز چون عروسک خوابآلودِ کوچک پیشینم
رنگ و بوی زمان خوشحالی را حفظ کرده بودی.
ای گل زیبا، به من بگو که تو از کدام جهانی؟ چراکه به جهان ما نمیآید چنین فانوسی را در دل اقیانوس سیاهش داشته باشد.
482
خورشید ما هم طلوع میکند، اما
به وقت روشنی روز از یاد نخواهیم برد که در شب سیاهمان هیچکدامتان نبودید.
482
سر ارسال این خیلی تردید به خرج دادم،
اگه این سبکی دوست دارین بنویسم ریاکت بدین وگرنه که، ما بریم کشکمونُ بسابیم ـ
482
تروخدا مهربون باشید، وقتی ازتون میپرسن
امروز خوبم؟ موهام خوبه؟ به یه «اره» تنها اکتفا نکنین. از آدما تعریف کنین وقتی یکی خودش رو وادار کرده یک تغییری در روند زندگیش ایجاد کنه... هرچقدر کوچیک، بابتش تحسینش کنین. جای چنگ زدن به اون تردیدی که آدما بعد از اینکه یه تغییری رو ایجاد میکنن در دلشون دارن، اون تردید رو از بین ببرین.
«همیشه موهاتو فرق وسط باز میکردی، الان که موهاتو بالا بستی چقدر خوشگلتر شدی»
«ناخنات جدیده؟» «میکاپت تغییر کرده؟ چقدر ماهتر شدی» «وای خدا گیرهی موی جدید خریدی؟» «رژگونهتو بیشتر زدی؟ ای خدا چه توتفرنگی بامزهای» «رنگ موهات با چشات هماهنگ شده، چه جنگل شکلاتی خوشگلی» «نوشتنت تغییر کرده، چقدر پیشرفت کردی دختر» «امروز چقدر خوشتیپ شدی» «بوی تمیزی میدی» «امروز کوکی قلبی درست کردی؟ خیلی خوشگل شدنن»
«وقتی میخندی چقدر خوشگل میشی». «چال داری؟ ای خدااا». «چه موهای صاف خوشگل خوشرنگییی» «موهاتو فر کردی؟ دلمون گیر کرد بین پیچ و تابش که...» «امروز چقدر خوب حرف زدی»...
_واقعاً زدن این حرفا، انقدر سخته؟
482
گفتوگوهای ناخدا و ستوان، یه روز شاید
درون کتابی باشه که شما به دست بگیرید و
روی جلدش اسم من نوشته شده باشه.
«ستوانکلمه» یه نوشته نیست، یک طومار به پهنای زندگیای که من تا به امروز کردم.ـ ناخدا مجموعهای از حرفهاست که همیشه دوست داشتم یکنفر اونهارو بزنه و ستوان، ادمهای چارهنداریِ که تماشاگر زندگی کردنشون بودم.
482
_دلم گرفته ناخدا، اگر این بار در آب پرتابم کنی، خود را نجات نخواهم داد.
_میخواهی امتحان کنیم؟
_امتحان کنیم ناخدا. من آمادهام...
_چه مرگت شده پسر، این چه احوالیست.
خودت را جمع و جور کن... دنیا که به آخر نرسیده. مگر اولین بار است که ترک میشوی.
_اینیکی از همه عزیزتر بود... قول داده بود که میماند... نماند ناخدا، نماند.
_دستش درد نکند. لطف کرد که رفت.
متعجب نگاهش میکنم...
_نگاه ندارد شازده، تعجب ندارد. بعضی آدمها باید بروند. چرا که ماندنشان بیش از رفتنشان ضرر میرساند. اگر میماند و در ماندن نگاهش را سوی دیگری سوق میداد، دلش را جای دیگری میگذاشت، غمگینتر از حال میشدی...
برخی آدمها مثل یک جفت پوتین سبزرنگ در دوران اسارت میمانند، آنقدر خود را بر گلویت فشار میدهند که ششهایت در پی ذرهای هوا محکم خود را به قفسهٔ سینهات میکوبانند... باید پوتین برداشته شود و قدمها دور شود تا طعم آزادی را بچشی. تا بتوانی نفس راحتی بکشی. برخی آدمها باید بروند ستوان، باید بروند تا زنده بمانی، زندگی کنی...
482
آنها تو را به زیر کفشهایشان انداختند و
گمان کردند که از تو جز لاشهای چیزی باقی نمانده. آنها نمیدانستند تو نقشی از یک فرش ایرانی به قدمت صدها سالی. مگر کمی خاکآلود شده باشی وگرنه از اصالت و ارزشت هیچ کم نشده. تو هنوز کهنهشرابی،هنوز رنگ و آفتابی.
482
بابت استارز خیلی ممنونمم..
(دوستان من فقط بلدم نامه بنویسمم، اگر نامه هام رو به جبران لطفهاتون میپذیرید بیاین براتونن نامه بنویسم😭💔)
482
نامهربانترینم... دانستم که عمری تو را درست میدیدم. تو واقعاً خورشید بودی.
نزدیکت شدم و مرا سوزاندی.
خاکسترم کردی و در آخر تو باز خورشید ماندی و من هیچ شدم.
