ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

Aşk ve Sırlar🌊

Aşk ve Sırlar🌊

الذهاب إلى القناة على Telegram

✨ اینجا جایی‌ست که احساسات پنهان، حقیقت را فاش می‌کنند… 📖 رمان: در آغوش رازها 💔 عشق، خانواده، گذشته‌ای که رها نمی‌کند 🌊 و رازی که همه‌چیز را تغییر داد…

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
244
المشتركون
+1424 ساعات
+217 أيام
+2030 أيام
أرشيف المشاركات
چطوری میتونین انقد خوشگل باشین؟😭😭😭😭😭
چطوری میتونین انقد خوشگل باشین؟😭😭😭😭😭

پارت های جدید راجب گونش رو خوندین دیگه؟😉🍓

جدا از اخبار زرد میزان هیتی که دارن به اوروچ میدن رو نمیتونم باهاش کنار بیام واقعا با اینکه هیچوقتتتت هیچوقت ننشستم از اوروچ توی فصل قبلی دفاع کنم و حتی هیت هم بهش دادم
ولی لازم بود این ادیت و بذارم تا یه سری ها یکم از کرکتر اوروچ عقب بکشن و برای خودشون شمر نسازن چون نه تنها اینطوری نیست بلکه رابطه اش با النی هیچوقت برای من تاکسیک نبوده یکم آروم بشینید دودقیقه به کسی هیت ندید مرسی🫶🏻

sticker.webp0.06 KB

Hot❤️‍🔥
Hot❤️‍🔥

sticker.webp0.06 KB

Civcivlarim🤍🐣
Civcivlarim🤍🐣

sticker.webp0.06 KB

اوروچ به او نگاه کرد. «آره.» «چرا این اسم؟» اوروچ لبخند خیلی آرامی زد. «چون گونش یعنی خورشید.» النی چیزی نگفت. اوروچ ادامه داد: «و نمی‌دونم چرا، ولی از وقتی تو وارد زندگی من شدی، همیشه حس کردم یه چیزی روشن‌تر شده.» نگاهش را پایین انداخت. «اسم تو هم برام یه حس شبیه نور داره.» النی چشم‌هایش پر از اشک شد. اوروچ آرام گفت: «فکر کردم دخترمون هم اسمش چیزی باشه که وقتی صداش می‌کنیم، یادمون بیاد چقدر برای رسیدن به این زندگی جنگیدیم.» النی دستش را روی نوشته گذاشت. چند ثانیه طول کشید تا حرف بزند. «گونش...» لبخند زد. «قشنگه.» اوروچ نگاهش کرد. «واقعاً؟» النی سر تکان داد. «خیلی.» اوروچ نفسش را آرام بیرون داد. «پس اسمش پیدا شد.» النی دستش را روی شکمش گذاشت. «گونش کوچولوی ما.» برای اولین بار... اسمش در خانه گفته شد. نه در بیمارستان. نه روی یک شناسنامه. نه در یک مراسم. فقط بین دو نفر. پدر و مادری که هنوز دخترشان را ندیده بودند... اما از همین حالا، برایش جا در قلبشان ساخته بودند. اوروچ دستش را روی دست النی گذاشت. «سلام گونش.» النی خندید. «فکر نکنم صداتو بشنوه.» اوروچ با اطمینان گفت: «مهم نیست.» لبخند زد. «من از همین الان حرف زدن باهاشو شروع می‌کنم.» النی سرش را روی شانه‌ی او گذاشت. و آن شب، دفترچه‌ی کوچکشان با یک جمله‌ی تازه بسته شد: «امروز برای اولین بار اسم دخترمان را صدا زدیم؛ گونش.» ادامه دارد... ✨ نظرتون درباره این پارت؟ حدساتون رو ناشناس بفرستین: [https://t.me/daraghosh_razhabot]

#part 343
《در آغوش رازها》 «اسمی برای دختری که هنوز نیامده بود» دو روز از جشن جنسیت گذشته بود. اما هنوز چند بادکنک صورتی گوشه و کنار خانه باقی مانده بود. یکی کنار پنجره‌ی سالن. دو تای دیگر بالای میز غذاخوری. و حتی یک بادکنک کوچک صورتی روی دسته‌ی مبل که ایسو موقع رفتن عمداً آنجا گذاشته بود و گفته بود: «برای اینکه یادتون نره من اولین نفر بودم که گفتم دختره.» النی هر بار چشمش به آن‌ها می‌افتاد، لبخند می‌زد. حالا دیگر همه می‌دانستند. آن‌ها قرار بود صاحب یک دختر شوند. اما یک چیز هنوز مشخص نبود. اسمش. عصر، النی روی مبل نشسته بود و دفترچه‌ای را که اسمه چند روز قبل آورده بود، روی زانوهایش گذاشته بود. صفحه‌ی اول پر از اسم بود. بعضی‌ها را خودش نوشته بود. بعضی‌ها پیشنهادهای خانواده بودند. و بعضی‌ها هم... به وضوح متعلق به ایسو بودند. مثلاً: «اسم پیشنهادی: فورتونا کوچولو.» النی با دیدنش خندید. اوروچ که از آشپزخانه بیرون می‌آمد، متوجه خنده‌اش شد. «چی شده؟» النی دفترچه را به سمتش گرفت. «پیشنهاد ایسو.» اوروچ خواند. چند ثانیه ساکت ماند. «این اسم نیست.» «می‌دونم.» «این تهدیده.» النی خندید. اوروچ کنارش نشست. «خب... خودت چی دوست داری؟» النی چند اسم را نشانش داد. «این‌ها رو دوست دارم.» اوروچ با دقت نگاه کرد. «قشنگن.» «ولی هیچ‌کدوم حس نمی‌کنم اسم دختر ما باشه.» اوروچ دفترچه را بست. «پس عجله نمی‌کنیم.» النی به او نگاه کرد. «تو اسمی تو ذهنت نداری؟» اوروچ چند لحظه مکث کرد. «چرا.» النی کنجکاو شد. «چی؟» اوروچ لبخند زد. «هنوز نمی‌گم.» «اوروچ.» «باید مطمئن بشم.» «از چی؟» «از اینکه وقتی اسمشو می‌گم، تو هم همون حسی رو داشته باشی که من دارم.» النی چند ثانیه نگاهش کرد. بعد آرام گفت: «باشه.» شب، وقتی خانه آرام شده بود، النی کنار پنجره‌ی اتاق ایستاده بود. چراغ‌های حیاط از پشت شیشه دیده می‌شدند. اوروچ وارد اتاق شد و چیزی در دست داشت. یک جعبه‌ی کوچک. النی برگشت. «این چیه؟» اوروچ جعبه را روی میز گذاشت. «یه چیزی برای تو.» النی بازش کرد. داخلش یک دفترچه‌ی کوچک و ساده بود. روی جلدش نوشته شده بود: «برای روزهایی که هنوز نرسیده‌اند.» النی انگشتش را روی نوشته کشید. «خودت خریدیش؟» «آره.» «چرا؟» اوروچ روبه‌رویش ایستاد. «برای اینکه هرچی از این چند ماه می‌گذره، چیزایی که دلمون می‌خواد برای دخترمون یادمون بمونه رو بنویسیم.» چشم‌های النی نرم شد. «مثلاً چی؟» «اولین باری که فهمیدیم دختره.» مکث کرد. «اولین حرکتی که حسش کردی.» بعد لبخند زد. «اولین باری که اسمشو صدا زدیم.» النی دفترچه را بست. «پس باید اول اسمشو پیدا کنیم.» اوروچ گفت: «دقیقاً.» صبح روز بعد، النی در درمانگاه مشغول کار بود. چند ساعت بیشتر نگذشته بود که متوجه شد کمی زودتر از معمول خسته شده. وقتی کارش تمام شد، روی صندلی نشست و چند لحظه چشم‌هایش را بست. یکی از همکارانش گفت: «خانم دکتر، حالت خوبه؟» النی لبخند زد. «آره، فقط یه کم خسته‌ام.» اما وقتی از درمانگاه بیرون آمد، دید اوروچ مقابل ساختمان منتظرش ایستاده. این بار چیزی نگفت. فقط وقتی النی نزدیک شد، در ماشین را باز کرد. النی نشست. چند دقیقه در سکوت گذشت. بعد اوروچ پرسید: «خیلی خسته شدی؟» «یه کم.» «پس امروز دیگه هیچ کاری نمی‌کنی.» النی نگاهش کرد. «اوروچ...» «نه، تصمیم نمی‌گیرم.» لبخند زد. «پیشنهاد می‌دم.» النی خندید. «خیلی بهتر شدی.» «دارم یاد می‌گیرم.» وقتی به خانه رسیدند، اوروچ قبل از اینکه النی چیزی بگوید، کیفش را برداشت. این بار النی مقاومت نکرد. در عوض گفت: «فقط چون خودم اجازه دادم.» اوروچ با لبخند گفت: «کاملاً ثبت شد.» بعدازظهر، النی روی مبل دراز کشیده بود. اوروچ برایش میوه آورد. بعد آب. بعد بالش دیگری گذاشت زیر سرش. النی نگاهش کرد. «اوروچ.» «هوم؟» «این یکی دیگه زیادیه.» «کدوم؟» «بالش سوم.» اوروچ به بالش‌ها نگاه کرد. «ولی راحت نیستی.» «راحت هستم.» اوروچ کمی فکر کرد. بالش سوم را برداشت. «باشه.» النی لبخند زد. «ممنون.» چند دقیقه بعد، اوروچ با یک بشقاب کوچک برگشت. النی نگاهش کرد. «این دیگه چیه؟» «میوه.» «همین الان آوردی.» «این یکی سیبه.» «قبلی هم سیب بود.» اوروچ مکث کرد. «...درسته.» النی خندید. «تو از وقتی فهمیدی دختر داریم، عقلتو از دست دادی.» اوروچ کنار او نشست. «ممکنه.» بعد آرام دستش را روی دست النی گذاشت. «ولی تقصیر توئه.» النی لبخند زد. «چطور؟» «تو و دخترمون با هم باعث شدین.» آن شب، دفترچه دوباره وسط میز قرار گرفت. اوروچ یک خودکار برداشت. «خب.» النی کنارش نشست. «خب.» «اولین اسم.» چند لحظه سکوت کردند. اوروچ به صفحه نگاه کرد. بعد آرام نوشت: گونش النی چشمش روی اسم ماند. «گونش...»

photo content

النی خندید و اشکش را پاک کرد. «واقعاً دختره...» اوروچ دستش را محکم‌تر گرفت. «دختر کوچولوی ما.» شیرین با گریه خندید. اسمه النی را در آغوش گرفت. عادل لبخند می‌زد. ظریفه آرام زیر لب گفت: «خدا حفظش کنه.» فاتیح دست روی شانه‌ی اوروچ گذاشت. «تبریک می‌گم، داداش.» اوروچ هنوز چشم از النی برنمی‌داشت. انگار تمام شلوغی سالن برایش محو شده بود. آرام نزدیک‌تر شد و پیشانی النی را بوسید. «ممنونم.» النی با چشم‌های خیس نگاهش کرد. «برای چی؟» «برای اینکه قراره با تو پدر یه دختر بشم.» النی لبخند زد. «هنوز به دنیا نیومده، داری لوسش می‌کنی.» اوروچ خندید. «از همین الان شروع کردم.» ایسو از آن طرف سالن فریاد زد: «من عموی دختر دار شدم!» همه دوباره خندیدند. اما وسط آن همه شادی... اوروچ فقط دست النی را گرفته بود. و به بادکنک‌های صورتی بالای سرشان نگاه می‌کرد. اولین راز شیرینِ فرزندشان فاش شده بود. آن‌ها قرار بود صاحب یک دختر شوند. دختری که هنوز اسم نداشت... اما از همان لحظه، تمام خانه‌ی فورتونا را پر از نور کرده بود. ادامه دارد... ✨ نظرتون درباره این پارت؟ حدساتون رو ناشناس بفرستین: [https://t.me/daraghosh_razhabot]

#part 342
《در آغوش راز》 «صورتی یا آبی؟» صبح روز جشن، خانه‌ی فورتونا از همیشه شلوغ‌تر بود. از همان اول صبح، آکچا و فاتیح مشغول مرتب کردن سالن بودند. بادکنک‌های سفید و طلایی از سقف آویزان شده بودند و میانشان چند بادکنک صورتی و آبی قرار داشت. روی میز اصلی، کیک بزرگی قرار گرفته بود؛ کاملاً سفید، با یک روبان طلایی دور آن. اما هیچ نشانه‌ای وجود نداشت که نشان دهد داخل جعبه‌ی مخصوص چه چیزی پنهان شده. النی جلوی آینه ایستاده بود. لباس ساده و شیکی پوشیده بود و موهایش را باز گذاشته بود. چند لحظه به خودش نگاه کرد. بعد ناخودآگاه دستش را روی شکمش گذاشت. لبخند زد. «امروز می‌فهمیم کیه...» صدای اوروچ از پشت سرش آمد. «بالاخره.» النی از داخل آینه نگاهش کرد. «تو هنوز حدس نزدی؟» اوروچ نزدیک‌تر آمد. «چرا.» «چی؟» «دختر.» النی برگشت. «چرا همه فکر می‌کنن دختره؟» اوروچ شانه بالا انداخت. «نمی‌دونم.» لبخند زد. «شاید چون تو مادرشی.» النی با خنده سر تکان داد. «منطق خیلی عجیبیه.» «ولی قشنگه.» اوروچ دستش را جلو آورد. النی دستش را گرفت. «آماده‌ای؟» النی نفس عمیقی کشید. «فکر کنم.» «اگه استرس داری، می‌تونیم—» النی فوراً نگاهش کرد. «اوروچ.» اوروچ خندید. «باشه. دیگه نمی‌گم.» اولین کسی که رسید، شیرین بود. در حالی که یک بسته‌ی کوچک در دست داشت وارد شد. «خانم دکتر!» النی جلو رفت و او را در آغوش گرفت. شیرین بسته را به دستش داد. «برای کوچولوی من.» النی بسته را باز کرد. یک لباس کوچک سفید داخلش بود. لبخندش عمیق‌تر شد. «خیلی قشنگه.» شیرین گفت: «هرچی باشه، بهش میاد.» ایسو از پشت سر وارد شد. «منم کادومو آوردم!» اوروچ به او نگاه کرد. «تو کادوت چیه؟» ایسو یک جعبه‌ی کوچک بالا گرفت. «هنوز نمی‌گم.» النی خندید. «پس چرا آوردی؟» «برای اینکه همه بدونن من عموی موردعلاقه‌ام.» فاتیح از پشت سرش گفت: «تو هنوز عموی موردعلاقه نشده‌ای.» ایسو برگشت. «پس رقابت شروع شد.» کمی بعد، اسمه و عادل رسیدند. اسمه همین که النی را دید، لبخند زد و دست‌هایش را دور او حلقه کرد. «دخترم.» النی چشم‌هایش را بست. «مامان...» اسمه چند لحظه او را در آغوش نگه داشت. بعد دستش را روی شکم النی گذاشت. «امروز بالاخره می‌فهمیم.» عادل کنارشان ایستاده بود. نگاهش پر از آرامش بود. «هرچی باشه، برای همه‌مون عزیزه.» اوروچ کنار النی ایستاد. «کاملاً.» عادل نگاه کوتاهی به او کرد. «فقط امیدوارم مثل پدرش لجباز نباشه.» ایسو از آن طرف سالن گفت: «اگر دختر باشه، مثل النی می‌شه!» النی خندید. «یعنی من لجبازم؟» اوروچ خیلی آرام گفت: «گاهی.» النی برگشت سمتش. «اوروچ.» «ولی دوست‌داشتنی.» ایسو دستش را بالا برد. «من شهادت می‌دم که آقای فورتونا برای نجات خودش این جمله رو گفت.» همه خندیدند. کمی بعد، ظریفه هم رسید. برای اولین بار در چند روز گذشته، نگاهش کاملاً آرام بود. جلو آمد و پیشانی النی را بوسید. «امیدوارم این بچه فقط شادی بیاره.» النی لبخند زد. «میاره.» ظریفه به اوروچ نگاه کرد. «و تو هم باید یاد بگیری گاهی بذاری خانمت خودش نفس بکشه.» ایسو فوراً خندید. «مامان، اینو چند روز پیش هم بهش گفتم!» اوروچ با نگاه به هر دو گفت: «خیلی خوبه. همه علیه من متحد شدین.» النی زیر لب گفت: «حقته.» اوروچ لبخند زد. «می‌دونم.» وقتی همه دور میز نشستند، فاتیح دست زد. «خب، وقت حدس زدنه.» ایسو فوراً جلو آمد. «من دختر می‌گم.» شیرین گفت: «منم دختر.» اسمه لبخند زد. «من حس می‌کنم پسره.» عادل گفت: «من هیچ حدسی ندارم.» ظریفه گفت: «من فقط سالم بودنش رو می‌خوام.» فاتیح خندید. «من می‌گم پسر.» همه نگاهشان به اوروچ و النی برگشت. ایسو گفت: «خب، والدین محترم؟» النی نگاهش را به اوروچ دوخت. «تو بگو.» اوروچ چند لحظه ساکت ماند. بعد گفت: «من از اول گفتم دختر.» ایسو با هیجان گفت: «پس تا الان سه به دوئه!» فاتیح گفت: «صبر کن، هنوز نتیجه معلوم نیست.» بالاخره لحظه‌ای که همه منتظرش بودند رسید. فاتیح چراغ‌های سالن را کمی کم کرد. همه دور جعبه‌ی بزرگ ایستادند. النی کنار اوروچ بود. اوروچ دستش را گرفته بود. اسمه چشم‌هایش پر از اشک شده بود. شیرین لبخند می‌زد. ایسو تقریباً از شدت هیجان روی پاهایش بند نبود. فاتیح گفت: «خب...» همه ساکت شدند. «آماده‌اید؟» ایسو گفت: «نه!» همه خندیدند. فاتیح گفت: «پس آماده شو.» درِ جعبه باز شد. برای چند ثانیه... هیچ اتفاقی نیفتاد. بعد ناگهان بادکنک‌های کوچک از داخل جعبه بیرون آمدند. صورتی. سالن برای یک لحظه ساکت شد. بعد صدای فریاد ایسو بلند شد: «دختره!!!» النی دستش را جلوی دهانش گذاشت. چشم‌هایش پر از اشک شد. اوروچ فقط به بادکنک‌های صورتی نگاه می‌کرد. بعد نگاهش را به النی دوخت. لبخند زد. «گفتم که.»

photo content

sticker.webp0.06 KB

بعضی زخم‌ها خوب نمی‌شوند؛🥺 فقط صاحبشان یاد می‌گیرد با دردشان آبرومندانه زندگی کند.💔
#OrEl #Taşacak-bu-deniz

sticker.webp0.06 KB

همه اینا رو ول کنین به زیبایی کله زرد من توجه کنین🐣❤️‍🔥
+2
همه اینا رو ول کنین به زیبایی کله زرد من توجه کنین🐣❤️‍🔥

:))))))))
این دوتام تهش با هم آشتی میکنن سرِ فناشون که همو تیکه پاره کردن بی کلاه میمونه

شیطان‌های آشنا..!