ar
Feedback
•مـُکـتَـشِـفـــ•

•مـُکـتَـشِـفـــ•

الذهاب إلى القناة على Telegram

°| ﷽ |° 🔎 مکتشفِ حقیقت؛ از دلِ تاریخ، فرهنگ و واقعیت‌ها تا چیزهایی که کمتر دیده‌ایم... اینجا هر پست، یک کشف تازه است. 🕊️

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
1 577
المشتركون
-3424 ساعات
-2167 أيام
-1 14930 أيام
أرشيف المشاركات
بالاخره یکی پیدا میشه هم ذوقتو میبینه، هم حیفت نمیکنه، هم همیشه حمایتگرته‌، به پلن خدا اعتماد کن🌱

دو تا چیزو امیدوارم هیچوقت تجربه نکنید رها کردن در اوج خواستن و بی اهمیت شدن در اوج دلتنگی .

شبتون مهدوی:)♥️ نفستون حیدری:)🌚 ذکرتون یاعلی:)📿 مهرتون فاطمی:)💞 عشقتون حسینی:)🌹 قلبتون رضایی:)♥️ صبرتون زینبی:)✨ حجابتون فاطمی:)🧕 غیرتتون علوی:)✌🏻 شبتون متعالی:)💫 وضو یادتون نره رفقا..😎✌️ التماس دعا ...🤲

فکر کردند درد ندارد ضربه ها را محکم تر زدند . . . @moktashef133
فکر کردند درد ندارد ضربه ها را محکم تر زدند . . .
@moktashef133

#کلام‌مولا امیر المومنین( علیه السلام) : دنیا مضحکه ای گریه انگیز است
نهج‌البلاغه، غرر الحکم ۱۷۲۱

بابا برید خب اینهمه ممبر🙂

نرفتین‌کههههههههه😔😭

Repost from N/a
رفیق✨️ رفیق من🌙
بیا از امشب بجا اینکه من راحت حرف میزنم بریم با دختر بشینیم حرف بزنیم
بشینیم با امام زمان درد و دل کنیم🌱 #تلنگر@zohor3130

Repost from N/a
چله ی رفاقت با امام زمان🌙

Repost from N/a
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ | یا مهدی اَدرِکنی🌙

#تبادل

آقا امام زمان رو با ذکر صلواتی یاد کنیم🥲 الهم عجل لولیک الفرج 🌿🤍
@moktashef133

دردناکه . . .💔
دردناکه . . .💔

៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ‹.مبتلای‌عشق🫠٬💙.› #پارت_دوم بابا با دیدن حرکات من سرشو به نشونه تاسف تکون داد ولی من اون لحظه هیچی برام مهم نبود فقط ذوق زده شده بودم. بابا بالاخره مجوز رفتنمو بهم داده بود البته با یه شرط که مطمئن بودم از پسش برمیام دیگه حتی به عواقب این ماجرا هم فکر نکردم سیما با سروصدای ما از اتاقش اومد بیرون نگاهی بهمون انداخت موهای بلوندش رو از جلو چشماش کنار زد و گفت: چه خبره اینجا ؟ برای جواب دادن پیش دستی کردم: قراره به زودی به آرزوم برسم سیما جووون نیشخندی زد +به کدوم آرزوت قراره برسی؟ لبخند حرص دراری زدم و در جوابش گفتم: بماند سیما زن بابام بود، چندسال پیش مامانم سرطان گرفت و درست چهارماه بعدشم فوت کرد و پیش هر دکتری هم بردیمش بی فایده بود به همین دلیل بود که بابام با سیما خانوم ازدواج کرد البته که سیما یه پا ابلیس بود برای خودش .. به بابا نگاه معناداری انداخت که گفتم: چیه ناراحت شدی بابا قبلش با جناب‌عالی هماهنگ نکرده ؟ سیما که جلوی بابا نمی تونست جوابمو بده فقط از حرص دندوناشو روی هم می فشرد با تنفر نگاهش کردم این زن باعث شد تا رابطه ی من و بابام سرد بشه و ازهم دور بشیم! از روی مبل پایین اومدم که بابا گفت : +برای آخرهفته قرار خواستگاری رو میزارم _باشه خیلی گشنم بود بعد از یه روز طولانی و خسته کننده دلم یه غذای گرم و خوشمزه میخواست رفتم تو آشپزخونه که ناهید خانم رو مشغول آشپزی دیدم ناهید خونمون کار میکرد یعنی درواقع کارایی که اون ابلیس انجام نمیداد افتاده بود گردن این بنده خدا من اصلا نمیدونم بابام چرا با سیما ازدواج کرد هیچ هنریم که نداره ماشاالله ناهید 40 سالش بود، شوهرش معتاد بود و برای اینکه خرج خودش و بچه هاشو دربیاره مجبور بود کار کنه و این واقعا خیلی غم‌انگیز بود! بوی خورشت قیمه اش دیوونه کننده بود _به به ناهید جونم چه کرده یه قاشق به سمتم گرفت و گفت: یه قاشق بخور ببین خوب شده _اصلا از همین الان میگم حرف نداره لبخندی زد چشماش از فرط خستگی قرمز شده بود یه قاشق از خورشت خوردم و فورا گفتم: مثل همیشه عالی شده، شما دیگه میتونی بری خسته هم نباشی - این رمان ادامہ دارد ‌.. نویسنده : مریم مرادي✍🏻 ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ

به وقت رمان 📚

کپشن؟!