خۆر
الذهاب إلى القناة على Telegram
245
المشتركون
-124 ساعات
+47 أيام
+230 أيام
أرشيف المشاركات
245
بعضی وقتا به یه سطحی از غم میرسی که دیگه هیچ تلاشی برای توضیح دادنش کافی نیست. خوب میشی، میخندی، ادامه میدی، اما خودت میدونی یه چیزی توی برق چشمات برای همیشه کم شده. هیچوقت ناگهان نوبتم نشده؛ همیشه خودمو تکهتکه کردم، از خودم گذشتم و صبر کردم شاید یه روز نوبت من هم برسه، اما هیچوقت نرسید. شاید برای همینه که بیشتر از غم، از بیحسی میترسم؛ از روزی که نه کسی رو دوست داشته باشم، نه عاشق باشم، نه حتی متنفر. با این حال، حداقل الان هنوز میتونم گریه کنم، هنوز میتونم بذارم این همه غم از چشمام بیرون بریزه و شاید بعدش کمی آرومتر بشم. شاید همین حس غم رو هم باید غنیمت بدونم؛ چون تا وقتی غمگینم، یعنی هنوز چیزی درونم زندهست، هنوز چیزی برام مهمه، هنوز قلبم توانِ احساس کردن داره. من از روزی میترسم که حتی گریه هم نتونم بکنم؛ روزی که هیچچیز تکونم نده و فقط یه سکوت سرد ازم باقی بمونه
