ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

انعکاسِ ذهنِ من؛

انعکاسِ ذهنِ من؛

الذهاب إلى القناة على Telegram

@nicoletteiibot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
378
المشتركون
-724 ساعات
-217 أيام
-2130 أيام
أرشيف المشاركات
13 - CHIHIRO - Billie Eilish (320).mp311.67 MB

می‌دانی چه چیزی بیشتر از تنهایی خسته‌ام می‌کند؟
اینکه هر روز خودم را میان آدم‌ها پنهان کنم طوری رفتار کنم که انگار هیچ اتفاقی درونم نمی‌افتد کسی نمی‌داند چقدر حرف نگفته دارم چقدر شب‌ها به سقف خیره می‌شوم و از خودم می‌پرسم چرا هیچ‌چیز دیگر شبیه قبل نیست من مدت‌هاست چیزی را از دست داده‌ام اما نمی‌دانم دقیقاً چه چیز را شاید خودم را شاید آن آدمی را که زمانی بودم شاید همان آرامشی را که دیگر هیچ‌وقت پیدایش نکردم فقط می‌دانم یک غم مبهم درونم مانده که نه می‌رود نه می‌شود اسمش را گذاشت و من هر روز کمی بیشتر در سکوت خودم گم می‌شوم...
Nicole writes

این‌قدر خسته‌ام که حتی قلم هم دیگر حرف‌های مرا نمی‌فهمد می‌خواهم بنویسم از این همه غم از این همه حرف که سال‌هاست در من مانده اما ذهنم خالی‌ست و دلم پر انگار تمام کلمات جایی میان بغض و سکوت گم شده‌اند می‌نشینم و به صفحه خیره می‌شوم دلم می‌خواهد چیزی بنویسم اما فقط یک جمله در سرم تکرار می‌شود من خسته‌ام خیلی بیشتر از آنچه بتوانم بنویسم شاید بعضی غم‌ها آن قدر عمیق می‌شوند که حتی قلم هم دیگر توان بیرون کشیدنشان از آدم را ندارد...
Nicole writes

می‌دانی عزیز من چرا بعضی‌ها از جمع فرار می‌کنند؟ چون تنهایی برایشان غریبه نیست اما بودن میان آدم‌هایی که هیچ‌کدامشان تو را نمی‌بینند از تنهایی هم دردناک‌تر است.
Nicole writes

A soul full of stars⭐.

My mind is never really quiet I replay small moments over and over again A conversation that may have ended for you can stay with me for hours Sometimes I get hurt by things that never even happened By possibilities that might exist only inside my head I overthink I overanalyze And somewhere between a thousand possibilities I lose myself I wish I could let some thoughts go But my mind keeps searching for answers even after everything is already over.
Nicole writes

mabel_matiz_muphem 128.mp37.64 MB

تابستان به ایستگاهِ آخرش رسید؛ اما سوزِ آن زمستانِ دردناک هنوز با ماست.'18,19'

بعضی غصه‌ها را نمی‌شود تعریف کرد چون آن‌قدر در وجودت ریشه کرده‌اند که دیگر نمی‌دانی از کجا شروع شده‌اند فقط یک روز می‌بینی دلت سنگین است بی‌آنکه اتفاقی افتاده باشد بی‌آنکه کسی بداند چرا دیگر مثل قبل نمی‌خندی غصه گاهی همین است یک چیزی درونت آرام‌آرام می‌شکند و تو فقط ساکت‌تر می‌شوی نه گریه می‌کنی نه حرف می‌زنی فقط گوشه‌ای می‌نشینی و به خودت فکر می‌کنی به تمام چیزهایی که خواستی اما نشد به آدم‌هایی که ماندنشان کوتاه بود و به حرف‌هایی که برای همیشه در دلت ماندند بعضی غصه‌ها نمی‌روند فقط یاد می‌گیری چطور با سنگینی‌شان زندگی کنی...
Nicole writes

من هیچ‌وقت توی جمع‌ها واقعاً خوشحال نیستم می‌خندم چون همه می‌خندند حرف می‌زنم چون سکوت زیادی عجیب است اما درونم همیشه جایی دور از آن جمع نشسته هرچقدر آدم‌ها بیشتر باشند من بیشتر دلم می‌خواهد تنها باشم نه اینکه از کسی بدم بیاید فقط انگار هیچ‌جا حسِ تعلق ندارم میان شلوغی هم دلم برای خلوت خودم تنگ می‌شود و وقتی برمی‌گردم خانه تازه می‌فهمم تمام آن مدت فقط منتظر بودم زودتر تمام شود...
Nicole writes

گاهی فکر می‌کنم هیچ‌وقت واقعاً خوشحال نبودم فقط بعضی روزها کمتر غمگین بودم خندیدم حرف زدم کنار آدم‌ها نشستم اما یک جای عمیق درونم همیشه چیزی کم داشت انگار خوشحالی برای من فقط چند لحظه‌ی کوتاه بود و غم جایی بود که همیشه به آن برمی‌گشتم شاید هیچ‌کس نفهمید پشت آن همه خنده چقدر دلم می‌خواست فقط یک‌بار بی‌دلیل و از ته دل خوشحال باشم...
Nicole writes

من از آن آدم‌هایی هستم که یک جمله را هزار بار در ذهنم تکرار می‌کنم یک نگاه را ساعت‌ها به یاد می‌آورم و از سکوت دیگران برای خودم هزار دلیل می‌سازم زیادی فکر می‌کنم زیادی اهمیت می‌دهم و شاید همین زیادی‌هاست که بیشتر از هر چیزی خسته‌ام کرده اگر کسی کمی دور شود فکر می‌کنم کجای رفتارم اشتباه بوده اگر کمتر حرف بزند تمام حرف‌های گذشته را زیر و رو می‌کنم اگر جوابش دیر شود ذهنم قبل از خودش هزار جواب برای نبودنش می‌سازد کاش می‌شد بعضی چیزها را همان‌قدر ساده دید که هستند اما من بلد نیستم من از یک بی‌توجهی کوچک یک شبِ طولانی می‌سازم از یک سکوت یک عالمه فکر و از یک رفتار ساده هزار احتمال بدترین قسمت ماجرا این است که هیچ‌کس نمی‌داند در ذهن من چه می‌گذرد هیچ‌کس نمی‌بیند چقدر برای چیزهایی که شاید برای خودش هیچ اهمیتی ندارند درون خودم فرو می‌ریزم من فقط زیادی اهمیت می‌دهم و آدمی که زیادی اهمیت می‌دهد بیشتر از همه خودش را خسته می‌کند...
Nicole writes

گاهی تنهایی یعنی میان هزار نفر باشی و هیچ‌کس را نداشته باشی که بتوانی خود واقعی‌ات را کنارش زمین بگذاری یعنی تمام روز حرف بزنی و شب که می‌شود بفهمی هیچ‌کدام از حرف‌هایت چیزی از آنچه درونت می‌گذرد نگفته‌اند من آدم‌ها را از خودم دور نکردم فقط آن‌قدر در خودم فرو رفتم که دیگر کسی نتوانست به من برسد خیلی چیزها درونم ماندند حرف‌هایی که گفته نشدند دلتنگی‌هایی که کسی نفهمید و بغض‌هایی که هر شب بی‌صدا قورتشان دادم گاهی دلم برای خودم هم تنگ می‌شود برای آن آدمی که قبل از این همه سکوت هنوز بلد بود دلش را با کسی قسمت کند حالا اما بیشتر شب‌ها را با خودم می‌گذرانم با فکرهایی که خاموش نمی‌شوند و قلبی که وانمود می‌کند دیگر چیزی نمی‌خواهد چه غمگین است وقتی آن‌قدر به تنهایی عادت می‌کنی که حتی اگر کسی بخواهد به تو نزدیک شود دیگر نمی‌دانی چطور در را به رویش باز کنی..
Nicole writes

من به چیزهای کوچکی دل می‌بندم که شاید برای دیگران هیچ معنایی نداشته باشند به شب‌هایی که سکوتشان از هر حرفی بلندتر است به آهنگ‌هایی که انگار کسی از زبان من نوشته به گربه‌هایی که بی‌دلیل آرامم می‌کنند به خلوت خودم وقتی هیچ‌کس چیزی از من نمی‌خواهد به آدم‌هایی که حضورشان شبیه خانه است من به نگاه کردن از پنجره به خیال‌بافی‌های طولانی به حرف‌هایی که هیچ‌وقت گفته نمی‌شوند و به دوست داشتن‌هایی که قرار نیست کسی از آن‌ها باخبر شود علاقه دارم شاید علاقه‌های من ساده باشند اما تمام دنیای من همین چیزهای کوچکی‌ست که در سکوت دوستشان دارم..
Nicole writes

گاهی قلب آدم از جایی درد می‌گیرد که هیچ دستی به آن نرسیده دردهایی هستند که نه می‌شود برایشان گریه کرد نه می‌شود درباره‌شان حرف زد فقط می‌مانند گوشه‌ای از سینه و هر شب آرام‌تر از شب قبل سنگین‌ترت می‌کنند من مدت‌هاست با غمی زندگی می‌کنم که هیچ‌کس از آن خبر ندارد میان آدم‌ها می‌خندم و حرف می‌زنم اما درونم جایی دور از همه تنها نشسته و به نبودن‌ها فکر می‌کند چه عجیب است تنهایی وقتی آن‌قدر درونت پر از حرف است که حتی سکوت هم دیگر گنجایشش را ندارد گاهی دلم می‌خواهد کسی بیاید نه برای نجات دادنم فقط برای اینکه چند لحظه کنار این قلب خسته بنشینداما کسی نمی‌آید و من می‌مانم با شبی که تمام نمی‌شود با بغضی که فرو نمی‌رود و قلبی که هنوز دلیل دردهای خودش را برای هیچ‌کس نگفته است..
Nicole writes

می‌گویند آدم‌ها باید یک‌دست باشند؛ یا قوی، یا ضعیف.یا شاد، یا غمگین.یا بمانند، یا بروند.اما من هیچ‌وقت در این تعریف‌های ساده جا نشدم.من همان آدمی هستم که می‌تواند ساعت‌ها سکوت کند، اما در ذهنش هزاران گفت‌وگو جریان داشته باشد.همان کسی که از شلوغی فرار می‌کند، اما گاهی دلش فقط یک هم‌صحبت واقعی می‌خواهد.گاهی آن‌قدر محکم به نظر می‌رسم که کسی نمی‌پرسد «حالت خوب است؟» و گاهی آن‌قدر خسته‌ام که حتی خودم هم نمی‌دانم دنبال چه می‌گردم. شاید اسمش تناقض باشد؛اما من فکر می‌کنم اسمش انسان بودن است.هیچ‌کس فقط یک احساس نیست.هیچ قلبی همیشه آرام یا همیشه طوفانی نمی‌ماند.من مجموعه‌ای از تضادها هستم؛از امید و تردید،از سکوت و فریاد،از رفتن و ماندن.و اگر روزی کسی خواست مرا در یک جمله خلاصه کند،فقط می‌گویم:مرا با منطقِ ساده قضاوت نکن؛بعضی آدم‌ها را فقط باید ورق زد، نه اینکه در یک جمله تعریفشان کرد...
Nicole writes

تو خبر نداری که نامت چه آرام و بی‌صدا در گوشه‌ای از قلبم ریشه کرده من هر روز از کنار تو می‌گذرم با لبخندی که هیچ‌کس نمی‌داند چقدر حرف نگفته پشت آن پنهان است تو از این همه دلتنگی بی‌خبری و من به همین بی‌خبری‌ات پناه آورده‌ام کاش می‌شد دوست داشتنت را مثل نامه‌ای در باد رها کرد بی‌آنکه مقصدش را بداند بی‌آنکه روزی به دست تو برسد من چیزی از تو نمی‌خواهم نه نگاهت را نه حضورت را نه حتی اینکه روزی بفهمی چه کسی این‌همه آرام و بی‌صدا دلش را به تو باخته فقط گاهی در خلوت شب وقتی جهان از حرکت می‌ایستد به تو فکر می‌کنم و با خودم می‌گویم چه غمگین است عاشق کسی بودن که تمام شعرهای توست و خودش حتی یک سطر از آن را نمی‌داند.
Nicole writes

بعضی شب‌ها دلم می‌خواهد از تمام آدم‌ها دور شوم نه برای اینکه کسی را دوست ندارم برای اینکه دیگر توان دوست داشتن ندارم می‌خواهم جایی باشم که هیچ‌کس صدای سکوت مرا نشنود جایی که مجبور نباشم توضیح بدهم چرا دیگر مثل قبل نیستم گاهی فکر می‌کنم آدم‌ها نمی‌روند فقط کم‌کم از قلبت فاصله می‌گیرند تا یک شب بیدار می‌شوی و می‌بینی کسی که روزی تمام دنیایت بود حالا فقط یک خاطره‌ست و چه عجیب است دلتنگ شدن برای کسی که دیگر حتی نمی‌دانی اگر برگردد باز هم همان آدمی خواهد بود که دلت برایش تنگ شده من از تنهایی نمی‌ترسم از این می‌ترسم که یک روز آن‌قدر به آن عادت کنم که دیگر دلم نخواهد کسی مرا پیدا کند شاید غم واقعی همین باشد اینکه هنوز چیزی درونت درد می‌کند اما دیگر حتی حوصله نداری دردت را برای کسی تعریف کنی.
Nicole writes

اگه میتونستی یه قابلیت به انسان ها اضافه کنی اون چی بود؟
اگه میتونستم یه قابلیت به انسان‌ها اضافه کنم، دوست داشتم فهمیدنِ احساساتِ ناگفته رو بهشون بدم اینکه قبل از قضاوت کردن، بتونن درد، ترس و خستگیِ پشت رفتار آدم‌ها رو ببینن شاید اون‌وقت خیلی از دل‌شکستن‌ها اتفاق نمی‌افتاد و خیلی‌ها مجبور نبودن برای فهمیده شدن، هزار بار خودشون رو توضیح بدن.