𝐎𝐥𝐝 𝐋𝐞𝐚𝐭𝐡𝐞𝐫 𝐁𝐚𝐠
الذهاب إلى القناة على Telegram
460
المشتركون
-124 ساعات
+157 أيام
+1630 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from درختهای دیار؛
«ناکتای عزیزم!
ميخواهي بداني چه ميکنم؟
سدی که در مقابل اشکهایم کشيده شده بود دوباره شکست.
نمیدانم اين سيل مرا به کجا بغلتاند.
عاليه از اين غلتيدن منعام ميکند،
ولی در اين گونه مواقع چه کسی میتواند بر طبيعت استيلا داشته باشد؟
من ابرم.کارِ ابر باريدن است.»
Repost from دفترچهخاطراتِآبی.
در دنیایی دیگر، شیرقهوهی خوابیده در داخل لیوانت میشوم. که منتظر نشسته است توسط تو بوییده شود. شاید هم آن گوجهفرنگی در باغ کوچک پدربزرگت شوم. هنگامی که غروب میشود به آنجا بیایی و در آن پرسه بزنی، با شادابی به شاخکهای فرسودهی درختها دستی بکشی و من را از جای خود بچینی. احتمالا ستارهای شوم که شبها نگاهش میکنی، و به عنوان نوری ابدی او را میبینی و با دیدنش تاریکیهایت را از یاد میبری. ابری میشوم که میخواهی روی آن قدم برداری و با باد، همراه شوی؛ و من پای حرفهایت با آسمان مینشینم. که از غمهایت برایش میگویی، از زندگیای که در آن به ناچار میزیستی و میخواهی از این تن رنج دیده خارج شوی. بیشتر از هرچیز دلم میخواهد کتابی که دوستش داری باشم. کتابی که هنگام پاک کردن گرد و غبارها از روی تنش، دوباره به سراغش بروی، کلماتش را بخوانی، او را از ته دل بو بکشی، و بسیار دوستش داشته باشی و دلت نخواهد ورقهای از او تا بخورد و آسیب ببیند. از کجا معلوم؟ اصلا شاید گربهای شوم که هرروز پا در حیاط میگذارد و از پشت در به تو نگاه میکند، و میخواهد به داخل خانه بیاید و در آغوشت به خوابی خوش برود. و یا یک برگی افتاده از درخت خشکیده به هنگام پاییز باشم! که وفتی روی زمین بیجان افتادهام، تو با لمس کردن رگهای پنهان و درد کشیدهام من را از این خواب سنگین مرگ بیدار کنی و لابهلای ورقهای از دفترچهات بگذاری. یا که آن شیرکاکائوی داغ داخل لیوانی باشم که دستهایت را به دور آن میکشی تا که سردی خود را به پایان رسانی. بیشتر میخواهم رنگی باشم که دوستش داری، رنگی که شاید بخشی از آن برایت سخنی از تلخی خاطرات بگوید، ولی باز نمیتوانی شیفتهاش نشوی! یا که درختی پیر و فرسوده، که به اجبار سر جای خود ایستاده است. درختی که از هیاهوی جهان به آن پناه میبری و به آن تکیه میدهی، در کنارش آهنگی که خیالهایت را به سمتت هل میدهد را گوش میکنی، حرفهای دلت را به او میزنی و دوستش داری. ولی کاملاً واقعی دلم میخواهد قو بشوم. یک قوی همیشه عاشق! و در روزی که مرگ صدایم میزند و میخواهد من را با خود به سرزمینی که در آن میزیستد ببرد، برایت برای آخرینبار آواز بخوانم و بعد به آسودگی چشم از این دنیا ببندم. یا اقیانوسی که با آن چشمهای رنج دیدهات به آن عمیق نگاه میکنی و دلت میخواهد در آن غرق شوی. خواستم بگویم میخواهم اصلا غمی شوم که در وجود تو آشیانه ساخته است و تا ابد در کنارت میماند، ولی فهمیدم که اگر غم بشوم، تو من را نمیخواهی، میخواهی از شر من خلاص شوی و از من پا به فرار میگذاری. بیشتر دلم میخواهد کلمه شوم. با من از عشق بنویسی، از رنج، از چیزی که به کسی نمیگویی! من را مدام با لبهایت بخوانی و از دیدن من به روی کاغذ کهنه خوشحال شوی و مدام نگران نبودن من باشی. یا که اصلا آن دفترچهای که میخواهی روی خطهایش همیشه چیزی بنویسی. دفترچهای که در کنارش ذهن پر هیاهویت را خالی میکنی و از فاش شدنش ترسی نداری. نمیدانم عزیزکم! ولی میخواهم در دنیایی دیگر، تمام آن چیزهایی باشم که میتوانند به تو نزدیک شوند و نقشی پررنگ در قلبت داشته باشند.
Repost from 𝖨𝖭𝖤𝖥𝖥𝖠𝖡𝖫𝖤 ;
me and who?
Nobody Forever ;
Repost from رَهْـــــــوا 🫐.
چالش 🐓🍄
این پست + این پیام رو فور بزنید چنلتون تا منم پستی که ازتون دوست دارم رو فور کنم و یا پست مشخص کنید بزارم اینجا ببینیم باهم ✨
و به چند تا پست استارز بدم 🗣🌟 ( کاملا رندوم )
پابلیک و جوین باشید
