𝐎𝐥𝐝 𝐋𝐞𝐚𝐭𝐡𝐞𝐫 𝐁𝐚𝐠
الذهاب إلى القناة على Telegram
446
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+47 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from دفترچهخاطراتِآبی.
در وصف حال چه باید گفت وقتی که واژهها هم نوشته نمیشوند؟ تنها میتوانم بنویسم که من هم انسانم، انسانی که لحظه به لحظه خواهان زندگیای است که نصیبش نشد. خواهان اینکه انسانی دیگر به حرفهایش گوش بسپارد و از طلوعی روشن بگوید و غروبی دلگیر! خواهان گفتن و خالی شدن از تمام واژگانی که در سرتاسر وجودم هیاهویشان به پایان نمیرسد. من تنها بیرون از خانه گشتی میزنم و در کوچه و پس کوچهها مثل تمام اغیاری که میبینی، رهگذرم. زنده هستم اما اینطور که بویش میآید گویی روح شبزدهام در شهر معلق مانده و جسم پر از ضعفم، خانهای نو در خاکها دارد که با عطر گلهای وحشی، به خواب میرود. انسانم ولی اثری از جوهر خوشبختی در صفحات زندگیام نمیبینم. تنها واژگانی سیاه دیده میشوند و صفحاتی پاره که گویی زندگی میخواهد واقعیت را جلویم بیندازد. ای کاش آدمیان میتوانستند به آسودگی حرفهایشان را به زبان آورند؛ ولی مگر واضح نیست؟ در این نقطه از زمان نه آنقدر شجاعتی در بساط مانده که دهانی گشوده شود و نه امیدی که روشنیِ راه باشد.
Repost from N/a
میپرسی چه شد؟ غم تمام شد؟ شادی برگشت؟ زخمها التیام یافتند؟ نمیدانم. رهایشان کردم و به گور پدر همهشان خندیدم. بهجای آنکه یک گوشه غمباد بگیرم تا خبر مرگم زندگی از این رو به آن رو شود، تصمیم گرفتم میان گریههایم بخندم، میخواهم دروغ یک روز خوب را با همه تقسیم کنم و اگر قرار است غمگین باشم، ترجیح میدهم با غم رها باشم، نه در حصار چهاردیواری یک خانه.
