Exit
الذهاب إلى القناة على Telegram
Your touch blurred my vision
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
367
المشتركون
+324 ساعات
+117 أيام
+1130 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from ㅤ ㅤ 𝖥𝗅𝗈𝗋𝖺 𝖣𝗂𝖺𝗋𝗂𝖾𝗌
➖𝗋𝗒 𝗈𝖿 𝖼𝗋𝗈𝗐𝗇ㅤ ㅤㅤ ㅤㅤ
«مشکلی نیست... سه روز دیگه بخش باز میشه. ولی اگر مایلی میتونم اولین نفر از خودت بازجویی کنم و اجازه بدم بری بیرون.»
Repost from ㅤ ㅤ 𝖥𝗅𝗈𝗋𝖺 𝖣𝗂𝖺𝗋𝗂𝖾𝗌
⌛️⌛️ 🤩𝗋𝗒 𝗈𝖿 𝖼𝗋𝗈𝗐𝗇
برخلاف خواسته و آرزویی که برای خود داشت، دنیا سرنوشتی دیگر را بر نثر دفتر روزگار آورد. شش سال از آن زمان که به درخواست ولیعهد به قصر آمد میگذرد و هنوز هم هیچچیز برایش لذتبخش نشده است؛ نه تجملات افراطی و اشرافی و نه محبت و احترامی که به لطف ولیعهد بر او روا دارند. به هرحال؛ اگر همهچیز پایانی خواهد داشت، چطور ممکن است که تنفر بیپایان باشد؟✉️𝗎𝗍𝗁𝗈𝗋: 𝖬𝗂𝗇𝗇𝗂𝖾 ✉️𝗈𝗎𝗉𝖾𝗅: 𝖲𝗎𝗇𝗌𝗎𝗇 ★ 𝖧𝖾𝖾𝗃𝖺𝗄𝖾 ★ 𝖩𝖺𝗒𝗐𝗈𝗇
Repost from 𝓛iminal kιn چالش
⤷ Liminal Kin
🥐 𝒞ouples : heejake , Secret
زندگی توی عمارتی که هیچکس بجز چندتا خدمه اونجا نیست، زیادی سوت و کور و بی هیجانه؛ اون هم برای لیهیسونگای که چند ساله دلش میخواد ی بچه داشته باشه و خیلی چیزا هستن که اون رو محدود میکنن. هیسونگ بالاخره یک روز دل به دریا میزنه و با وجود هر سختیای که هست میره توی پرورشگاهی که یک کوچه بالاتر از خونهی مادرشه؛ جایی که قرار بود از یک بچه خوشش بیاد، نه از مربیشون.
Repost from ᯓ ikeu 's paw جیک
𝟢𝟧𝟪 ─𖹭─ ﹙ 𝗌𝗎𝗀𝖺𝗋 𝗆𝗈𝖼𝗁𝗂 ﹚
𝗌𝗐𝖾𝖾𝗍 𝗉𝖾𝖺 ; 𝗁𝗈𝗇𝖾𝗒 𝖻𝗎𝗇 🍶
Repost from N/a
#hoonki au betweenus
نادیده گرفتن احساسات و پبش رفتن با جریان کار درستیه؟ اون گیج شده و نمیدونه چیکار کنه ولی تنها چیزی که براش مشخصه اینه که نمیتونه تو اون چشم ها مثل قبل نگاه کنه "به همه میگم ما دوستیم ولی اگر ببوسیم هرگز عقب نمیکشم"
Repost from 𝗁𝗈𝗆ı𝖼ı𝖽𝖺𝗅 : هـیکي .
the forbidden room .
heeki oneshot . valentino .
انگشت شست خودش رو روی چونهی کوچیک و باریک هیسونگ گذاشت و با فشار محکمی که بهش وارد کرد به آرومی دهن اون بیچاره رو باز کرد و بلافاصله تمام حجم دیکش رو وارد دهان هیسونگ کرد، هیسونگ با بغض و التماس به نیکی نگاه کرد. اما این نگاه فقط باعث این شد که کمربند دور گردنش اجازه نفس کشیدن هم بهش نده و نیکی بازو های ظریف پسر رو بیشتر به پایین فشار بده و همین باعث شد تا بدنهی اسلحه کاملا داخل هیسونگ فرو بره، میخواست داد بکشه. اما وجود دیک پسر توی دهنش این اجازه رو نمیداد.
Repost from ⛦lαsƚ Sƚαɾ
𝗕𝗲𝘁𝘄𝗲𝗲𝗻 𝗧𝘄𝗼 𝗕𝗿𝗲𝗮𝘁𝗵𝘀²
«واقعا میخوای بزاری همینجوری از دستت بره؟» جملهای که مدام توی سر نیکی درحال چرخ خوردن بود و افکارش رو بهم ریخته بود. نیکی واقعا شجاعت این رو داشت که به سونو احساساتش رو بگه؟ یا قراره برای هميشه از دستش بده؟
Repost from ⛦lαsƚ Sƚαɾ
𝗕𝗲𝘁𝘄𝗲𝗲𝗻 𝗧𝘄𝗼 𝗕𝗿𝗲𝗮𝘁𝗵𝘀
هیسونگ درحالی که نفس نفس میزد کنار گوش جیک زمزمه کرد «خوابیدن با شاگردم کار درستی نیست» جیک زبونش رو روی لبش کشید و به چشم های هیسونگ خیره شد «بیخیال لی، خودتم میدونی که اینو میخوای»
Repost from ⛦lαsƚ Sƚαɾ
𝖲𝗍𝗂𝗅𝗅 𝖮𝗎𝗋𝗌
جایی که هیسونگ و جیک ناخواسته وارد گرداب احساسات عجیب و غریبشون میشن؛ احساساتی که نه میتونن انکارش کنن و نه ازش فرار کنن... اما آیا احساسات بهتنهایی برای کنار هم موندن کافیه؟
Repost from N/a
Welcome to New York : Heejake 🗽
New York was wild. Like his dreams, like my choices. I thought the worst thing that could happen to us was letting go, but the worst thing was being in love with someone who doesn't know how to love.
