ar
Feedback
ㅤㅤ‌𝖠𝗌𝗍𝖾𝗋𝗂𝗈𝗇𝖾

ㅤㅤ‌𝖠𝗌𝗍𝖾𝗋𝗂𝗈𝗇𝖾

الذهاب إلى القناة على Telegram

ㅤㅤ‌ㅤㅤ‌ㅤi buried my halo beneath your name; now even heaven mistakes me for a prayer left unanswered. @tufloxbot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
236
المشتركون
+524 ساعات
+247 أيام
-5530 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from N/a
این پیام رو فور کنید
بهتون بگم تو ذهنم چجور آدمی هستید
جوین باشید

sticker.webp0.00 KB

❤️ Forward this message, tag your @, and I’ll choose based on your vibe: kiss, marry, be friends, or Sex.🖤
- be join and check❤️

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
photo content
+4

Repost from N/a
🌟 Prayer is the bitter stillness of torment You clutch the throat of the sky, hoping the verses upon your tongue might find its way into a fragment of cloud, a silenced bird, or a wonded sunset. Worship will make you wretched. Oh, Lord of all worlds, send me hope; oh, sacred light of the heavens, send me a breath. And your Lord has made you to wither in the darkness of stagnation; A swamp of dead fish, weeds gone wild, and hollow passersby are all that you possess. Death has taken hold of humankind Save me, give us life. Mercy has been taken from you. You, wretched ones, fallen upon the earth. all that remains to you is pleading, a supplication lodged deep within your bones. Speak. shout. Make the Sacrifice and become an statue within your daily prayers.

sticker.webp0.00 KB

اگه جزو فورواردی ها نبودید ایدی داخل بات بهم اطلاع بدید.

sticker.webp0.00 KB

ㅤ ‌ ‌ㅤ ‌ ‌ㅤ ‌ ‌ㅤ ‌ ‌ㅤ ‌ ‌𝗌𝗈𝗆𝖾𝗐𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖻𝖾𝗍𝗐𝖾𝖾𝗇 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ㅤ ‌ ‌ㅤ ‌ㅤ ‌ ‌ㅤ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌𝗀𝗅𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋 𝗇’
ㅤ ‌ ‌ㅤ ‌ ‌ㅤ ‌ ‌ㅤ ‌ ‌ㅤ ‌ ‌𝗌𝗈𝗆𝖾𝗐𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖻𝖾𝗍𝗐𝖾𝖾𝗇 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ㅤ ‌ ‌ㅤ ‌ㅤ ‌ ‌ㅤ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌𝗀𝗅𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋 𝗇’ 𝖼𝗁𝖺𝗈𝗌 🌟. ‌𝗆𝖺𝗄𝖾 𝗎𝗋 𝖺𝖼𝖼𝗈𝗎𝗇𝗍 𝗌𝗁𝗂𝗇𝖾 “𝗐𝗂𝗍𝗁 𝖺𝗆𝗈𝗋𝗂𝗇‌🌟

sticker.webp0.00 KB

خسته نباشی قشنگم

چه پک گرونی

    🤩𝗈𝗈𝗄𝗂𝖾 #winter :        𝗆𝖺 𝗉𝗋𝖾𝗍𝗍𝗒 𝖽𝗂𝗏𝖺 𝗀𝗂𝗋𝗅🤩

sticker.webp0.00 KB

‍ ‍⑅‍ اگـر اینجـا رو چـك‌ و پرومـوت‌ میکنیـد لطفـا ایـن پیام رو فـوروارد کنیـد چنـل‌تون.  ׂ‍ ♡

sticker.webp0.00 KB

🤩 در امتـداد رود سِــن؛ جایی میان بــاران و‌ بــویِ خداحافظی دوسـتت داشتم، شاید در پـایان این ســفر تــو نیز مـرا دوسـت بداری... 🌟 شروع ســفر؛
صدای درهم کوبیده شدن در، برای همیشه روی ذهنش خط انداخت؛ انگار دیوارهای خانه هم انتخابش را به سخره می‌گرفتند. شقیقه‌هایش تیر می‌کشید و بوی تلخِ بازنده بودن، مشامش را پر کرده بود. یک سکوت، یک مُهر، یک قفل و در نهایت، آوار شدن تمام خاطراتشان روی سرش. باز هم یک انتخاب اشتباه و پشیمانی…؟ نه. شاید… چطور باید از سایه‌های وحشت برایش می‌گفت؟ از حس ناامیدی و ترسِ از دست دادن تمام چیزهایی که تا به امروز با هم ساخته بودند؟ می‌ترسید؛ از تمام بادهایی که بعد از انتخاب آن مرد قرار بود لابه‌لای خاطرات باارزششان زوزه بکشند و ستون‌های محکمی را که با دست‌های خود ساخته بودند، با خاک یکسان کنند. لندنِ بارانی؛ شهری که انگار برای جدایی‌های عاشقانه ساخته شده بود. اما کدام عشق…؟ اسم احساسی که میانشان بود چه بود؟ نه… عشق برای این رابطه واژه‌ای کمی حقیر به نظر می‌رسید. اما چرا آن مرد اصرار داشت اسمش را عشق بگذارد؟ به محض بلند شدن از روی کاناپه، تاریِ دید و سرگیجه به سراغش آمد و سقوط دراماتیکش روی سرامیک‌های سرد خانه رقم خورد. هنوز هم تلاش می‌کرد به خودش ثابت کند رفتن… رفتنش… نبودنش، اتفاقی کاملاً عادی در یک عصر بارانی بوده است. چه جوک مزخرفی! مغزش می‌گفت: اتفاق عادی. نگاهش به یک جفت بلیت قدیمی افتاد؛ بلیت‌هایی که تاریخشان گذشته بود. یک سفر به فرانسه؛ شهر عشاق. آه… از این کلمه و تمام مشتقاتش متنفر بود. بازدمش را عمیق بیرون فرستاد و بار دیگر تمام توانش را برای ایستادن به کار گرفت، اما نه… بدنش انگار عمق فاجعه را بهتر از خودش درک کرده بود. صدای چرخش قفل و بلافاصله بعد از آن، صدای باز شدن طاق‌به‌طاق در، سکوت خانه را شکست. — لعنت بهت، لی مینهو! نمی‌خوای بیشتر فکر کنی؟ — درباره چی، کریس‌شی؟ — چرا روی زمین نشستی؟ — افتادم… چون نمی‌تونم سرپا… مسیر ورودی تا وسط هال، با چند قدم بلندِ مرد طی شد. مقابل پسرک عزیزش زانو زد و با نگاهی مملو از تمنا به او خیره شد. — بریم پیش سِن؟ — بریم… همین؛ یک بلیط دیگر در امتداد رود سِن. شاید اینبار دیر نشده باشد.    در تمام این سال‌های متوالی، یک ریسه‌ی نامرئیِ قرمز که منشأیی مقدس داشت، دورشان پیچیده شده بود؛ ریسمانی که با هیچ‌چیز قابل بریدن نبود. اما مینهو تا کجا سکوت می‌کرد؟ تا کجا بنگ چان در حسرت شنیدن جمله‌ی «دوستت دارم» می‌ماند؟