مرثیه فرمانده.
الذهاب إلى القناة على Telegram
درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
495
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-217 أيام
+12430 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from 𝗌𝖺𝖿𝖾 𝗁𝗈𝗎𝗌𝖾
اینکه جزئیات رو بیان کردی نوشتهرو قشنگ تر نشون داده و همینطور باعث شد بهتر روی ذهن خواننده بشینه
قشنگ نوشتی ، خسته نباشی
خیلی دلنشینه همه چیز
متن تلگراف خیلی روان و قشنگه
آهنگ هم خیلی هماهنگ و همه چیز عالیه خسته نباشی
Repost from N/a
چه مرثیهی غریب و باشکوهیست حکایتِ آن فاتحِ مغلوب؛که با خنجرِ نامرئیِ یک خاطرۀ دور، اینگونه از هم دریده شده ..
فوق العاده ،خسته نباشی.
Repost from Mσƈԋι Ⴆσყ
خیلی زیبا بود خیلی خیلی خیلی زیاد ، قلمت واقعا فیوه....
آهنگ هم که نگم چقدر بهش میاددد
خسته نباشیی
Repost from 𝖱𝖾𝗌𝗍 مـدفـنِ سـرخ
˓ 𝚴𝖺𝗆ꤕ ˒
𝖢𝖺𝗌𝖾 𝖱-𝟣𝟥 / 𝖱-𝟣𝟥 پرونده
𝖯𝖺𝗋𝗍 𝟨𝖦𝖾𝗇𝗋𝖾 : 𝖠𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇,𝖢𝗋𝗂𝗆𝗂𝗇𝖺𝗅,𝖾𝗑𝖼𝗂𝗍𝗂𝗇𝗀, 𝗉𝖺𝗋𝖺𝖽𝗈𝗑𝗂𝖼𝖺𝗅,𝖱𝗈𝗆𝖺𝗇𝗍𝗂𝖼, 𝖡𝖫 𝖤𝗑𝗉𝗅𝖺𝗇𝖺𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌 : 𝗞𝗼𝗼𝗸𝘃 — 𝖠 𝗌𝗎𝗌𝗉𝖾𝗇𝗌𝖾𝖿𝗎𝗅 𝗍𝖺𝗅𝖾 𝖻𝗎𝗋𝗂𝖾𝖽 𝖽𝖾𝖾𝗉 𝗐𝗂𝗍𝗁𝗂𝗇 𝖺 𝗐𝗈𝗋𝗅𝖿 𝗈𝖿 𝗌𝖾𝖼𝗋𝖾𝗍𝗌,𝗆𝗒𝗌𝗍𝖾𝗋𝗒,𝖺𝗇𝖽 𝖻𝗅𝗈𝗈𝖽𝗌𝗁𝖾𝖽. 𝖳𝖠𝖯 𝖳𝖮 𝖱𝖤𝖠𝖣 𝖳𝖧𝖤 𝖲𝖳𝖮𝖱𝖸 𝖠𝗎𝗍һ꤀г : 𝚪꤀𝗆𝖺𐔓 , 𝖼𝗁𝖺𝗇𝗇𝖾𝗅
Repost from ʍɣ ıꞥner ⱱⱺıɕe
زمان، همیشه آرامتر از آن چیزی که به نظر میرسد عبور میکند؛ شبیه موجی که بیصدا از کنار ساحل میگذرد و تنها ردّی از خویش بر شنهای خاطره باقی میگذارد.
در میان وسعت بیانتهای دریا، افکار نیز مانند ذرات نور در عمق آب شناورند؛ گاهی آرام و روشن، گاهی گمشده در تاریکیِ ناشناختهها.
هر موج، داستانی ناگفته با خود حمل میکند و هر عمق، رازی را در آغوش گرفته که تنها نگاههای صبور توان دیدنش را دارند. شاید آدمی نیز مانند دریا باشد؛ ظاهری آرام با جهانی پنهان در اعماق. میان گذشتهای که آرام آرام دور میشود و آیندهای که هنوز در مه پنهان است، شناور میماند؛ در جستوجوی معنایی که میان گذر زمان و سکوت لحظهها پنهان شده است.شاید در میان این همه رفتوآمدِ بیپایانِ زمان، زیباترین لحظه همان زمانی باشد که سکوت، جای تمام واژهها را میگیرد؛ لحظهای که نگاه در وسعت دریا گم میشود و افکار، آرام در عمق وجود شناور میمانند.
Repost from N/a
میخواهم از او بپرسم اگر بمیرم برایم سوگوار میشود؟ نه به عنوان یک انسان یا یک آشنا، بلکه به عنوان کسی که دوستم دارد. اما میترسم به یاد از دست رفتهاش بیوفتد، که میدانم هیچگاه مرا به اندازهی او دوست نخواهد داشت. و فکر کند که من به معشوقهی همیشگیاش حسودی میکنم، اما من فقط کنجکاو هستم؛ آنقدر هم بیشعور نیستم. شاید هم حسودی میکنم و از خودم دریغش میکنم و میخواهم این حس را در درونم بکشم.
Repost from اٌقیانوسِ مِشکی؛
— اگه میدونستی آخرش اینطوری تموم میشه، بازم دوستم داشتی؟
— آره.
— چرا؟
— چون بعضی آدما رو برای موندن دوست نداری... دوستشون داری چون نمیتونی جور دیگهای زندگی کنی.
— پس چرا گذاشتی برم؟
— آدم همیشه کسی رو که دوست داره از دست نمیده... گاهی فقط میفهمه دیگه نمیتونه نگهش داره.
— هنوزم جای خالیمو حس میکنی؟
— جای خالی آدمها پر نمیشه... فقط یاد میگیری دورش زندگی کنی.
— ازم متنفری؟
— نه... از خودم ناراحتم که هنوز بعد از این همه مدت، هر اتفاق قشنگی میافته، اولین کسی که دلم میخواد بهش بگم، تویی.
— یعنی هیچوقت تموم نمیشه؟
— یه روز تموم میشه... نه وقتی که فراموشت کنم، وقتی که دیگه آرزو نکنم کاش همهچیز یه جور دیگه پیش میرفت.
