مرثیه فرمانده.
الذهاب إلى القناة على Telegram
درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
346
المشتركون
+2624 ساعات
-317 أيام
+20330 أيام
أرشيف المشاركات
من تمام و کمال حاضر بودم تا مدتها عذاب جسمی بکشم. حاضر بودم زخم شم. خونریزی کنم. اما روحم سالم بمونه. من نیاز داشتم از روحم مراقبت کنم تا زخم نخوره. ولی زندگی قویترین جسم رو برای تحمل دردناکترین زخمهای روحی بهم تقدیم کرد. کاش میتونستم ضعیفت کنم.
انگار نه میتونم انگشتامو ول کنم نه میتونم بگیرمشون. درست مثل وایسادن رو طنابیه که هر دو طرفش درهست.
چه این ور بیوفتی سقوط میکنی چه اونور.
و بدترین بخشش اینه که تو نه جرئت وایسادن رو اون طناب رو داری و نه رها کردن و تقدیم کردن خودت به اون سقوط.
شدم شبیه کسایی که دارن توسط گردباد بلعیده میشن و تقلا میکنن تا یهجایی سفت بچسبن. تا تکیه کنن بهش. که زنده بمونن. ولی هیچ تکیهگاهی وجود نداره. سر انگشتام زخم شده. شاید باید رها کنم؟ شاید وقتشه جسمم رو تقدیم اون گردباد کنم؟ اگه دردم رو تسکین نداد چی؟ اگه درد بیشتری تقدیمم کرد چی؟
همهچیز تاریکه. درحال حاضر فقط یه امید سهحرفی داره منو زنده نگه میداره و وادار به نفسکشیدن میکنه.
گاهی اوقات حس میکنم این تن زخمی دیگه جای جدیدی نداره. نمیدونم زندگی اینبار کدوم نقطه رو هدف گرفته.
شاید آنوقت بفهمید بعضی آدمها، پیش از آنکه از دنیا بروند، بارها در سکوتشان جان دادهاند؛ و با این حال، هر بار دوباره برخاستهاند تا یک صفحهی دیگر بنویسند.
وقتی باران گرفت، وقتی بوی کاغذ ِکهنه آمد، یا وقتی جملهای آنقدر واقعی بود که گلویتان را فشرد، یادی از او بکنید.
