ar
Feedback
گل‌سیب

گل‌سیب

الذهاب إلى القناة على Telegram

گاهی او شعر می‌گوید و گاهی شعر او را.

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
438
المشتركون
+224 ساعات
+37 أيام
+9430 أيام
أرشيف المشاركات
نمی‌دونم چه‌طوری روحم انقدر به شعر و ادبیات گره خورد، ولی گاهی از این تضادِ بامزه توی زندگیم خیلی خوشم میاد. صبح تا شب دارم با اعداد و فرمول‌ها کلنجار می‌رم، باید فکر کنم زمین چقدر ظرفیت داره، ساختمون چه شکلی ایمن سازی می‌شه؟ اکثراً غرق در مختصات و ترازیابی‌ام، ساعت‌ها پشت لپ‌تاپ می‌شینم و با نقشه‌ها و نرم‌افزارها ور می‌رم تا همه‌چیز دقیق و میلی‌متری سر جای خودش قرار بگیره. آخه همه‌چیز باید منطقی باشه، قابل اندازه‌گیری باشه، باید بشه برای همه‌چیز عدد نوشت و اثباتش کرد، اِلا اون یک‌چیز، اون یک‌چیزی که دیوانه‌م می‌کنه. دقیقاً در همین حال و هوا یک مصرع میاد توی ذهنم، گوشه‌ی جزوه‌م می‌نویسمش تا بعداً تبدیل به شعرِ جدیدم بشه، و این حس دقیقاً اون یک‌چیزیه که من رو غرق لذتی می‌کنه که من نمی‌تونم با هیچ فرمول و اثباتی به خودم بفهمونمش. و این تضاد رو عاشقم، این تضادِ شیرینی که در زندگیم ناگهانی حضور پیدا کرد رو عاشقم! جزوه‌هام پر از مختصات، محاسبات، و جنگ و جدلِ عددهاست، اما حاشیه‌هاش مأوای شعرها و دلنوشته‌هاست. همه چیز در زندگیِ من ضرورت داره که اثبات شدنی و منطقی باشه اِلا این یک‌چیزی که هیچ‌جوره در هیچ فرمول و معادله‌ای جا نمی‌شه، و فقط باید زندگیش کرد، همین. نمی‌دونم چطور با اون روحیه و این سبک زندگی، این‌طور به شعر و شاعری گره خوردم، اما خب مدت‌ها پیش آقای صفری به ما سرنخی دربارهٔ این قضیه داده بود: «این‌که یک روز مهندس برود در پِی شعر سر و سِریست که با موی پریشان دارد»

photo content
+1

Faramarz-Aslani-Yad-Gozashteh-128.mp32.97 MB

دنبالِ پیدا کردنِ حسِ زندگی‌ام، مامان میگه: «یادت نیست آخرین‌بار که دستت بود کجا بودی؟»، چرا یادمه، سوار دوچرخه‌ی نارنجیم بودم، هشت-نه سالم بیشتر نبود، داشتم می‌رفتم از سرکوچه بستنی بخرم، بستنی کیمیِ پونصد تومنی. دیگه ندیدمش، گمش کردم همونجا. ازونموقع دارم دنبالش می‌گردم، توی عیدها دنبالش می‌گردم، توی زمستون‌ها، توی مدرسه، میونِ کتاب‌ها، لای شعرها، توی شهرها، کنارِ ساحل و دریا، پشتِ ستاره‌ها، لابه‌لای عکس‌ها، توی بوی بارون، بینِ خندیدنِ بچه‌ها، بینِ آهنگ‌ها، توی آغوشِ آدم‌ها. ولی آب شده رفته تو زمین، نیست که نیست!

بله، این نیز می‌گذرد. از روی پوست تنِ ما، از روی آرزوهای ما، از روی جوانی ما، از روی امیدها، دوستی‌ها و عشق‌های ما، از روی اهداف ما، از روی سلامتِ روح و جسمِ ما، از روی خنده‌های ما، از روی دلِ ما. بله، می‌گذرد. می‌شکند و می‌گذرد، خُرد می‌کند و می‌گذرد، لِه می‌کند و می‌گذرد، خفه می‌کند و می‌گذرد، پیر می‌کند و می‌گذرد، خالی می‌کند و می‌گذرد، دار و ندارِ مارا با خودش می‌برد و می‌گذرد.

آدم به چراهای زیادی فکر می‌کنه چرا سعید طوسی نه؟ چرا بابک زنجانی نه؟ چرا اسیدپاش های اصفهان نه؟ چرا پدرهای قاتل فرزند نه؟ چرا اختلاسگرها نه؟ چرا فلانی نه؟ چرا بیساری نه؟ چون معترض نبودن، چون شبیه خودشون بودن، چون جمهوری اسلامی با هر دزد و متجاوز و قاتلی کنار میاد، اما با معترض نه.

کاش می‌تونستم تمامِ زندگیم رو بدم فقط تا تو امشب از طلوعِ آفتاب نترسی. کاش کاری از دستِ من برمیومد.

این طنابی که دور گردن‌ها میندازید فقط دور گردنِ عزیزانِ چندتا خانواده نیست. دور گردنِ عدالته، دور گردنِ اون یک‌ذره هواییه که برای نفس کشیدن مونده، دور گردنِ جوونیِ تباه‌شده‌ی ماست، دور گردنِ پیریِ پدرها و سپیدیِ مویِ مادرهاست، دور گردنِ آخرین ذره‌های امید و روح و روانِ ماست، دور گردنِ باورهاییه که هنوز ما رو گاهی، فقط گاهی، از افکار خودکشی منصرف می‌کنه. اون طناب دور گردنِ منه، دور گردنِ ماست، ما داریم خفه می‌شیم. ما داریم خفه می‌شیم.

–

لیلی گلستان میگه "فروغ فرخزاد سه بار با قرص خودکشی کرد، هر بار زنگ زد به مادرم و اون بدون لحظه‌ای درنگ به کمک فروغ می‌رفت" و فقط می‌تونم بگم عجب زنی!

شرابِ عرفانیِ شما چیه؟

کانسپتی به عنوانِ «شرابِ عرفانی» هم عجیب دلنشینه‌ها، یک کار، یک آدم، یک موسیقی یا شعر، و... چنین و چنان مست می‌کنه تورو، بدون این‌که حتی جرعه‌ای نوشیده باشی. شرابِ عرفانی تنها شرابیه که به‌جای ربودنِ عقل، پرده از روی دل برمی‌داره.

آدما تو ارتباطاتتشون کم حوصله شدن و مثل قبل دیگه نمی‌تونن وقت بذارن چون تمام انرژیشونو صرف این‌ می‌کنن که فقط یه‌‌ روز بیشتر خودشونو زنده نگه دارن و سنگینی و خستگی روانشونو به دوش بکشن.

غصه‌هاتو بده به من بذارم تو جیبِ کاپشنِ زمستونیت، یادت بره داریشون، سالِ دیگه هم که پیداشون کردی ببینی دیگه تاریخ انقضاشون گذشته.

یک گوشه از دلم رو به فرامرز اصلانی و آهنگ‌هاش سپرده‌ام.

Faramarz-Aslani-Yar-128.mp33.90 MB

Faramarz-Aslani-Yadist-128.mp34.00 MB

«باد یادِ عاشقان را بُرد.»

«دلم از چشمِ رحیمِ تو تمنّا دارد که بیاید شبِ من را به سحر وا دارد هر که یک بار زِ لطفِ تو نگاهی بیند بر لبش تا به ابد شکرِ تعالی دارد گر زِ لطف و زِ صفا، روی بگردانی هم دلِ من با همه‌جورِ تو مدارا دارد تو اگر شمع شوی، شعله به جانم بزنی چشمِ پروانه‌ی من شوقِ تماشا دارد» -خود سروده. ۰۵/۵/۵

عاشقِ آدم‌هایی‌ام که انگار صاحبِ آرامشن. فرقی نمی‌کنه چه اتفاقی افتاده باشه، با یه لبخندِ آرامش‌بخش، به کارِ درستشون ادامه می‌دن. اجازه نمی‌دن آشوبِ درونشون به دیگران سرایت کنه. واقعاً درود بر آدم‌های آرومی که حتی حضورشون یه‌جور آرامشه.