کمپ ترک اعتماد 😴🫗
الذهاب إلى القناة على Telegram
My words won't change anything.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
324
المشتركون
+324 ساعات
+157 أيام
+7430 أيام
أرشيف المشاركات
اذان صبح را قانونِ عدالت خواندند
مجنونِ لیلی را در انفرادی نشاندند
گفتند این بانگِ سحر، عدلِ خداست
و عشق را جرمِ بزرگِ روزگار ساختند
جوانِ ایرانی نانِ شب از اسنپ آورد
فردا را اما گرسنه به خواب سپرد
دستِ تهی، دلِ پر از آرزوهای دور
زیرِ سایهی این اذانِ دروغین مرد
لعنت بر آن اذانِ صبح که شیعه
به نامِ عدالت بر منبر میخواند
مسلمان به خود آمد و پرسید آهسته:
آیا هنوز خدایی در آسمان هست؟
آخوند کاری کرد که ایمان بمیرد
خدا را در دلِ مردم دشمن کرد
آن خدایی که روزی پناهِ عاشق بود
اکنون سایهی ترس و زندان شد
ای ایرانِ پهلوی، برخیز دوباره
از این شبِ تیره و اذانِ دروغین
عدالت نه در بانگِ منارههاست
عدالت در نانِ شبِ جوانانِ غریب است
هی به خودم میگم، نمیگذره
هی بهتر میشه پسره یه جور دیگه
طی زمان، اینجوریه
طی زمان دیگه میذاره میره
یه ذره ام آروم بگیر boy
هی داغونم بی خود
این کارو کردی ولی
من داغونم بی خود
خودم نخواستم برسم
ا یعنی خودم نیستم
هی، هی بدتره
همش پیچیده فکرم
هی به خودم میگم
Ha
هی نمیگذره
Woah
دیگه فکر خودم نیستم
هی، با خودم نیستم
هی میگم بذار بره
من که مثل اینا نیستم
خودم نخواستم برسم
دادی عمدا حرصم
هی، هی بدتره
همش پیچیده فکرم
هی به خودم میگم، نمیگذره
هی بهتر میشه پسره یه جور دیگه
طی زمان، اینجوریه
طی زمان دیگه میذاره میره
یه ذره ام آروم بگیر bo
چرا سوگ تموم نمیشه، داری زندگیتو میکنی یهو انگار یکی میزنه تو گوشت و بهت يادآوری میکنه یکی که باید میبود دیگه نیست، گریه کن.
